آمار رضا افضلی - دو شعر تقدیم به:دکتر علیرضا بیرجندی،مربوط به سال های60و64
شعرها و حرف ها

 دوشعرتقدیم به: 

 دکترعلیرضا بیرجندی، متخصص جراحی مغز

 واعصاب واستاد دانشکده پزشکی مشهد 

    

     دکترعلیرضا بیرجندی، متخصص جراحی مغز و اعصاب واستاد

دانشکده پزشکی مشهد و مدیرگروه جراحی اعصاب و درمان کننده ی

متعهد و دلسوزهزاران بیمارخرسند از معالجه را، نیاز به معرفی نیست.

      وی از سال 1354 با جراحی این بنده، که دانشجوی سال دوم

سوم ادبیات بودم، سهم بزرگی به گردن من و در نتیجه خانواده ام

 دارد. دکتربیرجندی بعد از دریافت تخصص خوداز تهران به دانشگاه

 مشهد انتقال یافت و این جانب که از سال 46 در استخدام دانشگاه نیز

 بودم، مدتی درمدیریت تدارکات مرکز پزشکی درجریان تهیه وسایل

 لازم برای بخش جراحی مغز و اعصاب با دکترارتباط داشتم . دکتر

 بیرجندی عزیز،اضافه بر تخصص پزشکی دارای درجه ی فوق دکترای

 عاطفه و انسانیت است و من همواره ازدوستی ها و محبت های این مرد

 بزرگ برخوردار بوده ام.    

      شرح جراحی و جست و جو در مخچه ام برای غده ای احتمالی که

خوشبختانه وجود نداشت توسط جراحان بیمارستان جان هاپکینزآمریکا،

در بیمارستان تجریش(شهدا) با مشارکت جناب دکتر بیرجندی و دیگران

درسال 5۴ درخاطرات منتشرنشده ی زندگی ام به تفصیل آمده است.     

     برای استاد دکترعلیرضا بیرجندی و همسرشان سرکارخانم دکترهما

 نقابیان و فرزندان شان: امیرآقا و خانم ها نونا و نگاربیرجندی،امید

 سلامتی و بهروزی دارم.توفیق خدمتگزاری هرچه بیشترخانواده ی 

ایشان به محرومان جامعه آرزوی دیگرمن است.

      حق شناسی به من آموخته است که سهم انسان هایی والا، چون

 دکترعلیرضا بیرجندی را در زندگی خود ازیاد نبرم. چون برای قدردانی

 از خدمات وی کاری دیگر از دستم برنمی آید، ازاین روی دوشعرنیمایی

 وکلاسیک را که سال ها پیش ازاین به یاد او سروده ام با تاخیر چندین

 ساله به این استاد و جراح برجسته تقدیم می کنم.  

1- شعر نیمایی

پيوند

به: دكتر عليرضا بيرجندي

 

حس كرده اي كه پنجه ی مردي

دارد درونِ جُمجُمه ات كار مي كند؟

 

از پشتِ چشم هاي مه آلود

                                 ديدم:

باران قطره قطره ی سرخي

درجويبارهاي تنم

                     مي ريخت

مردانِ سبزپوش

روحِ بهار را

چون خضرمي دميدند

در كوچه هاي خسته ی آوندهاي من.

 

اين جا

در دست هايشان

هر تيغ، خنجري است

                            بر بازوانِ درد

قدّاره بندِ مرگ

دربارشِ مُداومِ این تيغ هاي تيز

راهي به جز گريز ندارد.

 

حس كرده اي كه دستي

زخمِ بزرگ جمجمه ات را مي دوزد:

 

مي خواستم كه نعره برآرم

فرياد

خسته بود

اندامِ من به تارِ رَسَن هاي بي حسي

                                         بر تخت بسته بود

دستي دوباره در رگِ من، خواب را چكاند.

 

اين جا

       قيچي

              يعني:

لبخندِ يك پدر، بر روي كودكش

سوزن

       يعني:

دستي ترا به دامنِ هستي

                               مي دوزد

 

حس كرده اي كه دستي

دارد تو را به آينه پيوند مي زند؟

                                    رضا افضلی 28/2/60

2- مثنوی

      از صبح یک روز تعطیل که برای دیدار دکتر بیرجندی

به منزلش در خیابان کوه سنگی مشهد رفته بودم24سال می گذرد.

 همان روز متوجه شدم استاد به عنوان پزشک عزم سفر به حریم

 بیت العتیق را دارد. نگار، دخترک دکتر در آن زمان 3یا 4 ساله بود.

 او با شیرین زبانی خاصِ دوران کودکی و خطاب صمیمی عموجان به

 من می گفت که پدرم شب ها خیلی دیر از مطب به خانه می آید. او

روی زانوی پدرش نشسته بود و با معصومیتی کودکانه با من سخن می

 گفت. دکتر بیرجندی که از گفته های نگار متاثر شده بود،گفتار کودکش

 را تایید می کرد و می گفت: به خاطر بیماران بیش از حدی که دارم

وناچارم به تمامی آنان رسیدگی کنم، واقعا بچه ام را خیلی خیلی کم و

 در زمان هایی بسیار کوتاه می بینم.   

     باری،سخنان نگار شیرین زبان و زندگی سراسر تلاش و خدمت دکتر

 بیرجندی و سفر قریب الوقوع او به خانه ی کعبه، باعث شد که همان روز

 یا روز بعد یک مثنوی بلند از چاه آرتزین طبع فوران بزند.  

      مثنوی خطاب به نگار بود که آن را با تغییراتی که داده ام خواهید

 خواند. البته چند سالی است که دیگر خانم نگار بیرجندی تحصیلات

عالی خود را در رشته معماری به پایان رسانده است. به هر حال این

 شعر خطاب به کودکیِ نگار سروده شده است و کم و بیش اوضاع

طبابت و نیازشدید کشور به پزشکان ایرانی را در آن سال ها تصویر

می کند.

برپیشانی شعر از دل برخاسته ی خود درهمان زمان نوشته بودم:

براي نگار بيرجندي

دختر دكتر علیرضا بيرجندي كه ازپنجه هايش زندگي می ریزد

و برای همه ی کودکان وطنم. 

 

نگارا

اين پدرتنها نه از توست

 

نگارا اي گل صبح بهاران

گل پاکیزه تر از جان باران

نگارا اي دو دستت گاهِ بازي

پرستوهای اوجِ بی نیازی

نگاهت آهوان بي گناهي

درون چشمه ساران، رقص ماهي

به باغِ كودكي، با بي قراري

زني پر،همچو گنجشكِ بهاري

نگارا در نگاري ماهري تو

گلِ الهام بخشِ شاعري تو

*

نگارا به ز طفلي عالمي نيست

به غير از بي غمي، آن را غمي نيست

كه كودك فکر نان شب ندارد

شكايت از زمان برلب ندارد

نگارا شادزي با ساز باران

چو يك پروانه درجشنِ بهاران

*

نگارا آن که مردم را طبيب است

ازان خورشيد هرگل را نصيب است

اگر خورشيد روزي برنخيزد 

به ذرات زمين هستي نريزد

- گياه و گل همه ، پژمرده گردد

زمين بي نور گرمش مرده گردد

- كه بي خورشيد، دنيا جان ندارد

گلی حتّي لبِ خندان ندارد

*

نگارا از چه مي گيري بهانه

پدر گر دير مي آيد به خانه

زلال است او که روز و شب روان است

معین ريشه هاي تشنه جان است

پدر، سرگرم درمانِ پدرهاست

ز دارويش خلایق را اثرهاست

اگر طفلی به بر بابا ندارد

به دل شادی، به لب آوا ندارد

زمادر، با نگاهی غمگنانه

به گریه گیرد از بابا نشانه

پدر با دانش خود می تواند

كه بابا را به آن كودك رساند

اگر از كودك و زن دور باشد

به فکر مردم رنجور باشد

*

طبيبي گر بياسايد عجيب است

در آن جايي كه كمبودِ طبيب است

بسا اميد و عشقِ روشن و پاك

که بي جراحی و درمان شود خاك

بسا مردم كه پشتِ كوهساران

ز راه صعبِ کوه و برف و باران

به چنگ ديوِ بيماري اسيرند

اسیر زهر فقر و زمهریرند

بسا فرياد بيماري بلند است

بسا تن در حصار درد بند است

بسا مردم به ده، دارو ندارند

به غير از جمبل و جادو ندارند

بدون سعی انسان نیست كافي

دعا وخواندن «اللهُ شافي»

*

نگارا اين پدر تنها نه از توست

كه خورشيد است او، يكجا نه از توست

به دست او نگاه اين و آن است

به دنبالش دعاي مادران است

پدر در پنجه هايش زندگاني است

دوايش همچو اكسير جواني است

اگر چه خواب و راحت نيست او را

حياتش جزعبادت نيست او را

به هر جا طي منزل مي كند او

طواف كعبه ی دل مي كند او

صفا و مروه اين جا چون عرب نيست

به غير از راهِ خانه تا مطب نيست

طواف تخت بيمارش مدام است

كه اينش طوف، در بيت الحرام است

*

نگارا كودكان بايد بدانند

كه بايد در ره دانش برانند

زمان ما دگرعصر شتاب است

زمان دانش و فكر و كتاب است

زمان ما زمانِ اشتران نيست

زمان زنگ کُندِ كاروان نيست

كه علم اينك به ژرف آسمان هاست

به ماه و زهره هم او را نشان هاست

به جز دانش كه چون او در جهان نيست

كليد قفل های کهکشان چیست؟ 

دگر امروز هنگام قيام است

كه خواب لحظه اي بر ما حرام است

دگر بايد که با ایمان برانيم

همه اسرارعالم را بدانیم 

دگر از نور بايد توسني ساخت

به ژرفای زمین و آسمان تاخت

اگر ما فقر و درد و ناله داريم

ازين خواب هزاران ساله داريم

نیاهامان زظلمت دور بودند

بسی شان راهیان نور بودند

نگارا ديگران از ما گذشتند

به پاي عقل از دريا گذشتند

بسی هم قرن ها در خواب بودند

خرابِ وهم هاي ناب بودند

بسی زان ها اگر از خواب جستند

به كنج غار غفلت ها نشستند

حريفان با دو بال دانش و هوش

جهان را حلقه ها كردند در گوش

ولي اهل ریای خانقاهي

به سر كردند از غفلت كلاهي

ثمر از عمر غفلت كاهلي بود

اگر چه در ميانشان بوعلي بود

*

ديار بوعلي اينك غريب است

ز هِند و سِند محتاجِ طبيب است

ولي در خلقِ ايران بي كم و كاست

هزاران و هزاران پورسينا ست

هلا اي پورسيناهاي ايران

دلاور مردمِ اقليم شيران

دگراينك نه وقت خورد و خواب است

جهالت آتش است و علم آب است

دگربايد كه ايران را بسازيم

به دانش تا فراترها بتازيم

خرد را با تبار جهل جنگ است

دگر در وهم ماندن ننگ ننگ است.     

                                          4/7/64

       يك نسخه از شعر را ، به رسم يادگار به دوست عزيزم آقاي

 دكترعلیرضا بيرجندي تقديم کردم و زیر آن نوشتم:اگر نگار،

امروز معاني اين شعر را در نيابد فردا درخواهد يافت. 

با ارادت،رضاافضلی.  

              

                دکترعلیرضا بیرجندی و رضا افضلی

               ۱۲/۸/۸۸مشهد

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:55  توسط رضا افضلی  |