|
|
|
|
|
بامشاهده تصویر خبری سیل سروده شد:
(گهوارة سیل)
در خلوتِ خود ،جدا جدا تنهایند در شورش برف و خشمِ باران و تگرگ رضا افضلی اردی بهشت 1391
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:40 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
با نگاه تو
اي سكوتِ من، آشناي تو اي كه ازطرب، دشت وبازه اي خنده مي زند، دردلم زمان دشتِ لاله اي، پُر پياله اي رضا افضلی 1365 |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:26 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
درخشد توتِ شيرين بر طبق ها به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة (مشهدی های قدیمی) سرودة رضا افضلی در سال ۱۳۷۷
پگاهان، موقعِ شرمِ شفق ها درخشد توتِ شيرين در طبق ها
شده بر هر طَبَق چون كاكُلِ سرخ
يكي سر مي رسد، پاي پياده
يكي رانَددوچرخه، شاد و سرمست طبق بر سرگرفته با يكي دست
نهد با «ياعلي» برروي سَكّو
كند اين بيت را پيوسته تكرار:
زليخا هست و فاطي كوره هم هست»
پسِ درهاي دكّان هاي بسته به اطرافِ طبق،جمعي نشسته
خورد با پنجه هاي «ليچ» و چسبان زسيني توت را در جمعِ ياران
يكي با خالكوبِ روي بازو ببلعدتوت از كفّه ي ترازو
پر از قيماق و گَردِ سبزِ نعنا بنوشد يك نفس دوغ گُوارا * زمانِ توت بس كوتاه باشد چو عمرِ آدمي يك «آه» باشد
دمِ ديگر در آن چيزي نبيني |
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:59 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
در انتظار زادن باران
در قلب برگ های درختان پر غبار شوق صفای شستن باران با ناودان تنها، اندیشه های زمزمه با یاران دستان شاخه ها - با کاسه های لانۀ گنجشک ها به کف- رو سوی آسمان.
خسته، گرانبار تاریک چهره، نعره زنان با رعد ناخن کشد به گونه و رخسار. رضا افضلی چهارم بهمن 1353
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:53 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
هواي دريا/ رضا افضلی
اسباب سفر همه مهيّا داري بايدكه دمي زپا نماني، چون سيل درسينه اگرهواي دريا داري. 14/3/65
Die Seeluft so lange,du
deniz havası
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:37 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
دومین مجموعة شعراستاد محمد قهرمان به نام (روی جادۀ ابریشم شعر)به وسیلة نشرجمهوری روانة بازارشده است. دوستاران شعر قهرمان می توانند ازنمایشگاه کتاب نیز مجموعه را تهیه کنند.
به (روی جادۀ ابریشم شعر) چه گویم قهرمان؟ بس قهرمانی، مسلّم شد وطن را قهرمانیت پَرَد هر واژه ات از کندوی دل به نورِ«حاصل عمر»ت چو مهتاب زگنج شعر های «بومی» خود غزل ها را به جادوی تصاویر به نقش بی بدیلِ گونه گونش به شعری گفته بودم خود نسیمی به«روی جادة ابریشم شعر» صبوری! لیک در هنگام طغیان
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:49 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
Slavish
By: Reza Afzali Tr. Franklin din Lewis The even newer version On 3/26/2012 1:05 AM, Franklin Lewis wrote Tell me, You who have sped Tell me,
سياوش
با من بگو سياوش اين چندمين گذارِ تو از كوهِ آتش است؟
سودابه هاي سودا هر روز، هيمه هاي هوس را در امتدادِ راهِ تو انبار مي كنند
اي جسته بارها از شعله زارها با توسن بلند اين بار هم ز بيشه ی آتش تازان و سرفراز گذركن زان سان كه عاشقانِ شكوهت در سورگاهِ آخرِ هر سال خود آزمونِ جَستن از انبوه شعله را تكرار مي كنند
با من بگو سياوش اي گُردِِ سربلند! اين چندمين گذارِ تو از كوه آتش است؟ رضا افضلی 8/8/69
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:36 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
آموزندگانِ پرواز
ما آموزندگانِ پروازيم چون ابرهايي كه بال مي زنند تا در نقطه هاي ديگر ببارند ما از اتوبوسها كتابخانه ساخته ايم
ما صعوبتِ گُدارها را چون معانيِ پيچيده در مي يابيم و چراغهاي چشمك زن ما را به هم معرفي مي كنند
نوازندگانِ دوره گرد شادي را در اتوبوس ما مي پراكنند و سربازانِ خسته بر شانة ما به خواب مي روند
با كارزادان شيرِ سپيده دم را مي نوشيم آنان خشت روي هم مي گذارند تا ما بناي آدميّت را بالا ببريم
با فكرهاي تاول زده و ذهن هاي پينه بسته بر مي گرديم تا در قهوه خانه هاي بياباني با چاي داغِ قوري دردِ استخوانمان را آرام كنيم
با مردمي ساده در جدول ها بذرِ الفبا مي پاشيم شعله هاي شفق را از تابلوِ شيشه هاي اتوبوس و گردشِ ماه را در پنبه زارهاي ابر و آرشة باد را بر رشته هاي جادّه ها مي بينيم
ما در ايستگاه هاي بازرسي با کیف هاي خستگي فرود مي آييم تا بي گناهيِ خود را به اثبات رسانيم
رانندگانِ بياباني نامِ ما را از بَرَند و چايمان را با لبخند شيرين مي كنند پيشه وران و گدايانِ حرفه اي ما را مي شناسند و كلاه مخملي هاي « ترمينال » برايمان دست تكان مي دهند
قلب بزرگِ شهرها ما را به جوارح می رانند تا چهره ها را ارغواني كنيم و در مغزهاي جوان بچرخيم
بادهايي نامعلوم رمة ابرها را حركت مي دهد تا بر مزارع دور دست ببارند پروانه هاي عاشق در راهند تا بر برگهاي رنگين بيارامند
ما كهكشان هاي آوازيم ما آموزندگان پروازيم. رضا افضلی 9/1/73
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:11 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
فيلسوف به:دكتر سيّد حسين خوابنما
درياي پر موجي شده پيشانيِ او از فكـرهايِ درهمِ طوفانـيِ او
ازبعدعمري روز وشب انديشه كردن اكنون شده دانائي اش، نادانيِ او
باغي سراسرميوه هاي شكّ وپرسش مانده پس از ميرابي و دهقاني او
پروانة چرخانِ گل هاي سؤال است در هر كتابي چشمِ سرگردانيِ او
چون چشمة آتشفشاني مي خروشد فوّاره هاي پرسـشِ پنهاني او
در خانة اندیشه، مهمانِ كتاب است پايان نـدارد راهِ بـي سامانـيِ او
ويرانِ او آباد گردد در جوابي در ديگري آبادي اش ويرانيِ او
چون ديگران گرديده محوِ يك ستاره در تاكـزاري تا ابد پيچانـيِ او
درهم تنيده رشتة انديشه هايش چون پيله هاي پَتْ شده حيرانيِ او.
رضا افضلی 26/7/75
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:34 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
كندافراطیِ«افغان»،به عَمدا به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) با اشاره ای به مشکلات زنان در افغانستان
زمين بلعيده بس جبّارِ خونريز به سانِ برگ هاي سرخِ پاييز
زمين، تغييرگاهي بي كران است بَدَلگاهِ تنِ پير و جوان است
مكيده پيكرِ بي دردها را تن زالو وشِ نامردها را
بسا «خودسر» که در ايّام هستي چكانده زَهرِغمِ در جامِ هستي
«مُغول» با آن تباهي ها،كند شرم ازين جلّاد هاي كُشته آزرم
چه گويم آتشِ دل سرد گردد دلم خالي زبارِ درد گردد
كندافراطیِ«افغان»، به عَمدا زجهلِ خود زنان را دركفن ها
به نامِ دين كُشد اهلِ وطن را كند در خاك، هردم مرد و زن را
به قرنِ نو ندارد زن اجازه به تنهايي خَرَد يك نان تازه
چرا زن باز هم گردد حصاري بميرد پشتِ ديواري به خواري
شود زن ازچه رو، با وحشت و زور چو عصرِ جاهليّت زنده درگور
چرا بايدگرفتنِ رايگاني ازين مردم، نشاطِ زندگاني
چرا بايد چنين كُشتن جوان را جوان كشتن به ناكامي زنان را
درآمد بَرَّه اي و خرج گرگ است
چنان زين گفته درهم شدحواسم كه رفت از ياد امروز ازكلاسم
رها كردم قلم را شاد و ناشاد رساندم خود به «دانشگاه آزاد»
كه خوانم نثرپاكِ «بيهقي» را حكايت هاي دونانِ شقي را
بخوانم قصّة دارِ «حسن» را ز«بو سهل» ي كه مي بافد رسن را
بسي گلبوته را ديدم نشسته به بُرقع، چهره را چون غنچه بسته
همه چشمند، تا این بنده آيد برايِ درسِ تازه، لب گشايد
«تقاعُد» شد مرا آغازِ ديگر كه گيرم كارِ خود را باز از سر
پس از سي سال رنج و زحمتِ خود غمي ماهانه دارم از «تقاعُد»
جوان بودم كه تيشه ي حِقدِ«رسوا» مرا افكند وقتِ رشد از پا
به تیغی، بالِ پروازِ مرا چيد مرا دركورة حيلت گدازيد
حقوقم نيست در خوردِ نيازم رسد تنها به «آب» و«برق» و «گاز»م
مخارج بس كه سنگين و بزرگ است درآمد برّه اي وخرج گرگ است
به راهي پُر خطر باشد عبورم دوشب از هفته را از خانه دورم
كَشم كارِ فراوان از حواسم غروب جمعه هم من در كلاسم
درآمد هاي استادي كه اين است چه سازد آن كه كم از كمترين است
ندانم با همه بي وقفه تازي چرا ماتم،درين شطرنج بازي
|
||
|
+
نوشته شده در نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:26 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
انجمن ادبی قهرمان قسمت چهاردهم ...روزِ چهارم شهریور1383 هم برای سالگشت درگذشت اخوان بر مزار وی گرد آمدیم قهرمان سال ها ست غیر از دوره های خانوادگی در نشست های دوستانه شرکت می کند. مدّتی در منزل گلچین هر هفته جلسه ای ادبی داشتند که بنده هم یک بار در آن شرکت کردم. در آن جلسه که دوستانِ قهرمان جمع می شدند بحث ها بیشتر در محور شاعران سبک هندی دور می زد. گرفته يك سبدِ گل به دوش و از درِ باغ به سال هاي جواني كه باغ را مي كاشت كتابخانة دشتِ ادب اگر امروز كتابخانه اگر همچو باغ، فیّاض است چه مايه مرغكِ عاشق، كه روي شاخة گل نگاه ها به سرآغاز و انتهاي كتاب پر از نجابت و پاكيست سينه ات اي دوست به راهِ دوستي ات هر كه گام بردارد دلم براي حضورت بهانه مي گيرد تو اي درختِِ تواضع كه از برِ دانش چو ابر مي گذري از فرازِ باغ كه باز برو كه در پيِ تو از صداقت و پاكيت کتابنامه 1- آزرم، م. و (م.سرشک): شعر امروز خراسان، مشهد، توس،1342.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:53 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهايي
در انزوا ، گر فارغ از غوغايم اي دوست در جستجوي چشمة پاكِ صداقت اينك كه بيني رَسته از غوغا گری ها وقتي كه تنهايي كنارم مي نشيند رضا افضلی مشهد1351
|
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1391ساعت 22:52 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
خاك
اين خاك
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 4:6 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنبه درگوش
به:حسن لاهوتی
تا رقصمان نگيرد
تا زير پنجة ما نو رُسته اي نميرد
بسیار جوی و چشمه لب هاي خشكِ خود را عطشان به خانه برديم.
رضا افضلی 3/12/72 |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391ساعت 2:49 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
اهل ایران
ما که هستیم؟ مردمیِ هشیار، اهلِ ایرانِ جاودان بیدار ادب و شعر مان جهان پیما، رسم و فرهنگمان هماره به جا افتخارگذشته مان در اوج، ذوق ها مان یگانه و بی زوج زورگویان چه حکم ها راندند، آمدند و به قرن ها ماندند ما غیوریم و بردبار و صبور، قلّة شوکتیم و اوج غرور مردم صلح خواه ما شاداب، دلشان باصفاتر ازمهتاب پهلوانان ما همه تختی، با جوانمردی و جوانبختی دختران، گُرد آفریدِ زمان، پسران نرّه شیر و پیلِ دمان زن و دختر بهار زیبایی، همه شان عاشقان دانایی پدران مرد کار و ذوق و شعور، وقت سختی چو قلّه های صبور عالمان جدید و عهدِ قدیم، همه برجستگان شعر و علیم صاحب عید و جش بسیاریم، اهل شادیّ و عیشِ سرشاریم ایزد مهر گفته تا باهم، یاور و یارو مهربان باشیم اهل نوریم و روشنایی ها، ما و از تیرگیِ جدایی ها همچو این بیت شمس دلگیریم، از دد و دیوِ تیرگی سیریم رندی «حافظ» است و هوش «عبید»، همره روح «مولوی» درما
1-زین همرهان سست عناصر دلم گرفت |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:52 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
کجای آسمان
کجای آسمان گم کرده ام راه گذارم را به روی بال سیمرغم ، نمی دانم کجا راند قطاری آسمانی باشدم، تالاری از حیرت پَرَد سیمرغِ کشتی وارِسنگین و قوی شهپر به جای ساکنم هرلحظه ای ، صد جا عوض کردم به گرد خویشتن ، جز روشنی چیزی نمی بینم یکی دریای پهناور پر از ابر و پر از باران نه دریا بلکه اقیانوسی از ابر و مه سنگین به اوج ابرها خورشید شوق از شیشه ها پیداست فراز ابر می تازد همای تیز پروازی رضا افضلی/ نمی دانم کجای آسمان 7/11/90
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:19 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
پروازمن تاخیرخواهد کرد
با آن همه تعجیلِ بی حاصل، پرواز من تاخیرخواهد کرد این آسمان نیمه بارانی، روز مرا دلگیر خواهد کرد
هردم هواپیمای غُرّانی، بالا رود از پلّة باران وان یک هواپیما به ناچاری،در گوشه ای تعمیر خواهد کرد
از شیشه های برج بارانی، پروازِ رعد و برق ها پیداست بس ساعت پرواز پی در پی، با یک خبرتغییر خواهد کرد
من مانده ام حیران و سرگردان، بین زمین و آسمان چرخان طیّاره ها ی خود بلا تکلیف، حال مرا تصویر خواهد کرد
طیّاره های گونه گون را ابر، در زیر دوش خویش می شوید صد ها مسافر زیر لب پرسان، با ما چها تقدیر خواهد کرد؟
«کاوه ی صفا » چون این غزل را خواند، بیتی به رسم یادگاری گفت بیت ورا می آورم این جا، حتما کمی تاثیر خواهد کرد:
«پرواز روح است این سفر یا تن؟ازبس که دام مرگ گسترده ست هرلحظه عزراییل رادیدن، ما را هم از جان سیرخواهد کرد»
27/11/90 رضا افضلی در فرودگاه مهرآباد |
||
|
+
نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1391ساعت 1:25 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
عید،در«قطعه مخصوص هنرمندان روز ششم فروردین 91،در مزارستان هنرمندان بهشت زهرای تهران سروده شد. رضا افضلی برسر تربتِ صد سال هنر آمده ام باغمِ بیخته از دیدة تر آمده ام
قلّه های هنر شرق، نهانند به خاک چون عقابی خجل و ریخته پر آمده ام
صف به صف خفته زن ومرد هنرمند به خاک با دلی آتش و الفاظ شرر آمده ام
زیرهر سنگ، ستاره ست که پاشیده زهم با دل سرخ شفق گون سحر آمده ام
تار بی پنجه و، نی بی لب و، دف ها بی دست می نوازند و به دل زمزمه گر آمده ام
ازغم و درد و دریغا به دلم توفان هاست بس که زان گور به این گور دگر آمده ام
صاحبان اثر خرد و کلان، خواب و به لب با مرور سخن و نام اثر آمده ام
موج جمعیّت عُشّاق، به دل گریانند به عجب زین همه تاثیر هنر آمده ام
هرکسی نام برد از هنری کهنه و نو من به آواز، ز اشعار زبر آمده ام
پسر کوچک شعر و ادبم، این نوروز تهنیت را، به سر گور پدر آمده ام
سر هر گور، ز جدِّ پدری یاد کنم روی هر سنگ، چو دلمرده پسر آمده ام
ای عزیزان هنرمندِ فروخفته به خاک! قاصدم، پیش شما پر ز خبر آمده ام
زندگانید شمایان، به اثر های بزرگ من در آثار شما بس به سفر آمده ام
صوت و تصویر و سخن های شما می چرخند تا به «اینترنت و وب» راهسپر آمده ام
همه«سی دی کده ها»، غرقه به آثار شماست هر کجا گام زنان سوی گذر آمده ام
هرکُتُبخانه پراز شعر و کتاب است و اثر به سر گور شما شیفته تر آمده ام
هنر ناب شما رفته به اقطار جهان بهر آوردن این مژده، به سر آمده ام
زندگانید به ساز و قلم و چهرة خویش پیشتان با خبر تازه و تر آمده ام
فاتح مرگ شمایید، به افسون هنر شادمان با خبرِ فتح و ظفر آمده ام
شعر دلبافته ام هدیه به درگاه شماست محو دیدار عزیزان بشر آمده ام
عید،در«قطعه مخصوص هنرمندانَ»م تلخ و شیرین، وسط باغ ثمرآمده ام. 6/1/91 قطعه هنرمندان بهشت زهرا تهران در تصویر: رضا افضلی و نوة دختری اش مهرگان شریفی رجبی/ مزارزنده یاد فریدون مشیری/ ششم فروردین 91 عکاس: غزال افضلی به تقاضای دوستان ادیب و هنرمند این فهرست در زیر شعر افزوده می شود: فهرست مدفونان قطعه هنرمندان بهشت زهرا/ به نقل از ویکی پدیا/ نظام افسری کاشانی ابراهیم امین سبحانی احمد آرام ردیف: ۱۴۸ شماره :۹ احمد آقایی اردشیر افشینراد امیر آشنا امیرهوشنگ آذر بهمن الماسی جمشید اردلان جمشید اسماعیلخانی جواد الایی حامد اردبیلی حسن اسماعیلزاده حسین آلابراهیم حسین ابراهیمی حسین ایلبیگی داریوش آریا داوود اسکندری روحالله امامی سهیل ایوانی ردیف : ۱۵۴ شماره :۱۱ سودابه اسکویی صفیه اصفیا عبدالمجید افشاریان علی ابریشمکار اصفهانی علیمحمد امیری علیرضا اسپهبد ردیف : ۱۴۸ شماره :۱۸ علیرضا افشردی علیزضا آذین غلامحسین آهنی ردیف : ۱۵۹ شماره :۷ غلامرضا امیری غلامرضا انصافپور محمدقاضی اسداللهی محمود اختیار محمود اقبالی کازرونی محمود ایماننژاد مرتضی اسعدی مصطفی اسکویی منوچهر اسکندری مهدی آشتیانیپور ناهید ارسباران نوشآذر اسدی هما اسعدی همایون ایرانپوی هوشنگ اشتری هوشنگ اعلم کریم امامی منوچهر احترامی ردیف : ۱۴۸ شماره :۲۵ یمان ابدی ب [ویرایش] احمد بهبهانی احمد بهروزی احمد بهشتی احمد بیرشک قطعه : ۸۸ ردیف : ۱۵۸ شماره :۱۱ امیر بهشتی امیر بیداریاننژاد بابک بیات جعفر بزرگی ردیف : ۱۴۴ شماره :۱۵ جواد بنایی حسین بیضایی ذبیحالله بداغی عباس بلوکیفر علی بخارایی غلامحسین بهمنیار فتانه بهروزینیا فیروز بهجت ماهملک بهار محسن بینا محمدباقر باقری محمدعلی بهارلو عبدالله بوتیمار پ [ویرایش] جعفر پتگر جهانگیر پارساخو ردیف : ۱۵۱ شماره :۱۰ حسن پستا شهریار پارسیپور فتحالله پرورش قاسم پاکرو قدرتالله پدیدار مجید ظهوریان پردل محمد پورثانی محمد پورکمال محمد پولادی محمدتقی پرورش محمود پاکزاد نوذر پرنگ ت ث [ویرایش] بهمن توسی احمد تفضلی بیژن ترقی پارسا تقیزاده جواد تقدسی رسول تبریزی (گالاگالا) عطاالله تدین علی تجویدی علی تقوایی علی تیماجی فرخ تمیمی محمد تجویدی محمود تاجبخش مهدی مصطفی تهرانی مهرداد توانگر ناصر ثقفی ج [ویرایش] جلیل جداری جباریپور داداش جمالیراد صفرعلی جاوید عبدالله جهانپناه محمود جعفریان مرتضی جوهری منوچهر جراحزاده ناصر جداری مهدیپور چ ح [ویرایش] رقیه چهره آزاد ردیف : ۱۵۲ شماره :۹ علی چیتساز امیرحسین حامی جمشید حمدیدی ایران حسین حلمی سید حسن حسینی سیروس حدادی ظاهر حدیثی عالمتاج حاجزمانی عبدالصمد حقیقت علی حاتمی غلامرضا حلاج فربد حیدری فرهاد حمیدی محمد حاج سید جوادی محمد حکیم هاشمی منوچهر حامدی هوشنگ حنیف خ [ویرایش] اسدالله خسرو والی اصغر خطابخش امیرناصر خدایا بهرام خائف پرویز ختائی جلال خسروشاهی حسن خواجه شیرانی رضا خوشگنابی سروش خلیلی سید شرفالدین خراسانی محمدتقی خانبابا ولی خاکدان د ذ [ویرایش] سرهنگ سید غلامرضا دبیری ابوالقاسم داروغه اسماعیل داورفر اکبر دودکار ایران دفتری پرویز داریوش پرویز دیبایی حمید درخشانی حمید دلشکیب اصل خلیل درودچی راضیه دانشیان رمضانعلی دلبری ضیاالدین دهشیری علی دهقان غلامحسین دانشی محمداسماعیل دین محمدی محمدتقی دانش پژوه منصور دیبا مهکامه دنیاداری محمد ذوالریاستین یحیی ذکا ر [ویرایش] سرهنگ سید غلامرضا دبیری احمد رحیمینژاد فرد امینالله رضایی بهرام ریپور بهزاد رضوی (موسیقیدان) جعفر روحبخش حسامالدین رضایی حسین رزمجو حسین رفاهی دهر عبدالعلی رزاقی عبدالوهاب رزاقی محمد اسماعیل رضوانی محمدحسین رفیعی محمود رسائی مرتضی راوندی مرتضی ربیعی مرتضی رمضانی مسعود رسام مصطفی رحیمی مهدی رجاییان نفیسه ریاحی محسن رسولاف اسماعیل ریاحی سعید رابعی ز ژ [ویرایش] ابراهیم زالزاده اصغر زمانی ایرج زند داریوش زرگری سیاوش زندگانی شعبان زنگیوند درویشوند عباس زریاب خویی عبدالحسین زرینکوب ردیف : ۱۴۳ شماره :۱۰ عزیزالله زیادی علی زاهدی (قوچعلی) محمدرضا زندی محمود زریباف محمود زندوکیلی رضا ژیان س [ویرایش] احمد ستوده اردشیر سهرابی پروین سلیمانی حسن سخاوت حسین سرشار حسین سلیمی تبار حسین سیدکوچکی حشمت سنجری رضا سعیدی عباس ساوجی عباس سحاب عباس سرمدی عباس سعیدی عباسعلی سیدمحمد علی سنجری غلامرضا سمیعی محمدرضا سرهنگی محمود ستایش میرحمید سیدنقوی نجفعلی هادی سهی شاهرخ سخایی ش [ویرایش] احمد شاه رکنی احمد شیخ احمد خمسهای باقر آیتالله زاده شیرازی پرویز شاپور پرویز شهبازی (نوازنده) جعفر شعار جعفر شهری جمیله شیخی حسین شکویی خسرو شاهانی خسرو شایگان خسرو شکیبایی داریوش شاهین سعید شاملو فرهمند سیروس شهردار عباس شاپوری مجید شریف محمد شهریاری محمد شیرخدایی محمدجواد شیخالاسلامی محمدرضا شریفی محمدصادق شاهینسخن مهدی شریفیان ناصر شمس نریمان شیریفرد کاظم شهبازی کمالالدین شاهنده مهین شهابی حسن شجاعی
|
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:59 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
//شودآغاز، جشنِ جمعه گردي//
به نقل ازمنظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) به زيرِ نورِ صبحِ لاجوردي به شوق بامدادِ روشن و پاك شودگسترده برگاري پلاسي به خرسندي به روي فرشِ گاري تهِ قليان فِلِز،چوبين ميانه بسي آويخته پارا زگاري نشسته دختر وزن روي درروي به هنگامي كه گردد حركت آغاز زن و دختر همه با «ديره زنگي» زپشتِ سرگرفته كودكان را به تخمه ي خربزه يا هندوانه شود پيدا سرِ سكّوي ميدان «تقي آباد» چون گردد پديدار شِنل برتن،پسر دارد اشاره دُرُشكه دركنارِ اسب و گاري شكوفد غنچة لبخندِگلگشت به باغِ با صفاي نيك بختان به سانِ يك صفِ سيّد،سپيدار //بنا پيداست، در آيينة آب// كشيده كوهِ سنگي گردنش را به سنگستانِ سربي، بُرده پاها كنارش بركه چون آيينه تابان بنا پيداست درآيينة آب شفق ريزد به امواجش شقايق //دوشير اِستاده آن جا هردو سنگي// يكي با خود كشاند فرش و بالش سماور هاي برّاق و ذغالي شميمِ كوفته، با آشِ رشته يكي سرگرمِ كار كشك سايي كند كودك به تابِ تازه پرواز يكي برتار رقصد پنجه هايش پس از آوردنِ آب از«فشاري» نخست از پلّه ها بايد گذركرد دوشير آن جا سِتاده ،هردو سنگي ميان شير،تاج شادي او برآتش قُل زند «هركاره» اي گرم بدان گهواره مي گويند «بانوج» چو مردان ريسمان آماده سازند به سويي مردمانِ شنگ و شادان به ميدان، پهلوان با زورِ «سهراب» چو بردرّد زهم زنجيرها را بَرو بازوش باشد خالكوبي دوانگشتش كند از زور،غوغا بساطِ خيمه شب بازي درآن سو عروسك ها دَوَد بادستِ پنهان چو آيد عصر و گردد وقت برگشت همه با پيكري پُردرد و خسته به روي دستِ زن ها كودكان خواب به پايان آمده شورو طرب ها پدر پرسد زطفلش با زرنگي |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:24 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
به روز سيزده هردشت و صحرا به منظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) نقل از به روز سيزده هردشت و صحرا كند آغوش را بر عاشقان وا
چوباشد آسمان،آن روزآبي شود هردل،چو روزآفتابي
رود هركس به جايي خُرّم و دور نباردگركه ابر تيره پرشور
همه اين روز را خواهند زيبا «چه خواهد كور غير از چشم بينا»
نفوسِ شهر مثلِ سيلِ جوشان زهردروازه اي گردد خروشان
شود افزون به روي فرشِ گاري نشاطِ كودكان وقتِ سواري
زهرسويي سواره يا پياده اهالي سوي صحرا رو نهاده
به دستان هست نان و ديگ و پايه «قَلِف» هاي غذاي خام مايه
به فرشِ سبز، هرکس جا گرفته سراغِ لاله از گُل ها گرفته
شده هرگوشه اي روشن، چراغي به هر سو لاله اي، سوزد به باغي
جواني رفته در رختِ زنانه بخواند با ادا، شعر و ترانه
دمد از حلقه هاي مرد و زن ها جوانان را رخي چون نسترن ها
جوان با تاي خود گردد گلاويز درشتان با درشتان ريز با ريز
«كبوتر با كبوتر باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز»
يكي تُنبك زند با هيكلي چاق زند «عنتر» به امرش «كَلّه مَلّاق»
به دورِ «جيگي، جيگي» خيلِ مردم چنان باشد كه او گرديده خودگُم
ميانِ جمع ،چرخاند عروسك به آوازِ بلند و ضربِ تُنبك
شده لُپ هاي سُرنا زن چو گردو دمد از بس كه در سُرنا به نيرو
دُهُل زن آن چنان كوبد دهل را كه از بانگش كند بيدار گل را
به هر جا كودكي در زيرِ«سَيكا» كند بازي به«مازولاغ» و«لمكا»
درشكه، چرخ هايش ارغواني كند منگوله هايش گل فشاني
كروكش مي درخشد زير باران دوعاشق زير سقفش گشته پنهان
درشكه،عاشقان را مي بَرَد راه به زيرِچتر،چون طاووس و چون ماه
به ساز و رقصِ شور انگيزِ سُم ها بِجُنبانند اسبان گوش و دُم ها
كبوتر هاي عاشق مست وخُرّم فرو برده دو چینگِ تشنه درهم
برقصد جوي،با شادي و شنگي كند درسبزه ها احساس تنگي |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1391ساعت 5:33 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بهار
صبح بهار نیست، که غوغای محشراست با صورِصبحِ تُندرو بارانِ بی امان درسال های قَحط، درین رهگذارِخشک برروی شاخه، شادیِ رنگین پرنده ها قوسِ قُزح مجال نیابد به پُل زدن مست است باغ، از میِ باران و معبرش دالانِ باغ و سبزه و باران و عطرِگل آن کس که نیست در پیِ شادی درین بهار هر لحظه غنچه چهره گشاید به روی باغ باعشوه گل نهاده، سرِ خویش بر علف باید چگونه بود درین فرصتی که هست؟ فردا رسد خزان و ببیند که هردرخت ای کاش بعدِ مرگ بمانم چو یک درخت دورم کندخدای ز «تابوت و دار ساز» چون من، درخت هم نکند عمر جاودان رضا افضلی 9/2/88 |
||
|
+
نوشته شده در چهارم فروردین 1391ساعت 8:21 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
بوي مهرباني داس ها می رقصند دُرودنِ خوشه هاي شعف چه زيباست قيچي ها
زمين چه زيباست آسمان چه زيباست. رضا افضلی 26/11/59ا
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 15:0 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها شدی مثلِ حياط خلوت متروك تنها شدي با خارهاي هرزة اندوهت با گربه اي سياه كه در وحشتِ غروب چون غم كنار بام تو مي آيد * فرزندهاي تو نوروزها كنار تو مي آيند تا دردهايشان را چون مبل هاي كهنة اسقاط در خلوتِ خموش تو بگذارند. * تنها شدي مثل حياط خلوت متروك. 1/1/73 در شهرک چو کا / ویلای پیشین پدر دوعروسم (مهرمونا و پولیا)، جناب آقای مهندس بهروز تکمیلیان ( به طور برق آسا) سروده شد. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:10 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
به دورهفت سين،شادي شده جمع
به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) نشيند هركسي،در خانة خويش شود هرجا كه باشد هفت سيني بگيرد آينه جا،درسِكُنجي برقصد ماهيِ زيباي رنگين كنارِجلوه هاي تُنگِ ماهي به روي تخمِ مرغِ رنگ،رنگي به روي آن بساط رنگ وارنگ به دور«هفت سين»،شادي شود جمع بخواند «يامُحوِّل»بهرِ اطفال بتركد توپ،ناگاهان چوتُندر فشاند پنجة نقّارخانه شتابان خانوار شاد و خندان به راهِ رقصِ وجدانگيزِ نوروز به دودِ آبيِ اسپند و كُندُر قطارِ رنگ آيد درگذرها زموجِ جامة دخترـ پسرها زن و دختر، مثالِ گُلبُن پُر تمامِ خانه ها پاكَند و رُفته ببارد بوسه بر دستانِ پيران برانگيزد نشاطِ سكة نو |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:23 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
ایمان
وقتی به راه خود در بستر لجن تن می دهد به خواب رضا افضلی، 14/8/79
Faith
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1390ساعت 7:45 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
صفوفِ كودكان مثلِ سياوش به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) سرودة رضا افضلی در سال ۱۳۷۷ شود خوش بو ، شبانِ «شُعله سوري» «گلوله نفتي» آيد بي شماران صفوفِ كودكان، مثلِ سياوش بلرزد،درگذرهاي مِه آلود زآتش مي دود بر چهره آزرم دَوَد از خرمنِ آتش شررها هزاران هيمه دارد سورِآتش كشدچون آتشي هرجا زبانه يكي پوشيده با چادرتن وسر به يك چادر شده، محجوبه مانند گدايي مي كند با خنده بازي رسدگه نُقل و نان،گه آبِ جوشان درونِ خانه اي پهن و درندشت پرد از شعله، شادان كودك و پير به صف زآتش به راحت ناپريدن سرودِ«زردي از تو،سرخي ازما» |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اسفند 1390ساعت 3:20 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
به غیر از رفتن و رفتن
بَرَد ازیادِ خود این ره، صدای کفش هایم را ره ناصاف، خود داند که روی سنگلاخِ عمر گهی افتان و گه خیزان، دمی چون عابری حیران شده از آبله چون بوتة گل های مرواری بقایم را چه حاصل بود غیر از اضطراب و رنج نوید تازه ای می داد هر صبحی که می آمد مرا دردی مشخّص بود و عطّار زمان دایم سر هرچشمه می رفتم که نوشم مشت آبی چند به غیر از رفتن و رفتن ندیدم چاره تا آخِر به کوهی گر کشم نعره ، که خشمم را کنم خالی مشهد 24/11/90 |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم اسفند 1390ساعت 3:14 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
(چو مي آيد نسيمِ ماهِ اسفند) به نقل از منظومة بلندمنتشر نشدة(مشهدی های قدیمی) سرودة رضا افضلی در سال ۱۳۷۷ زنِ خانه به حدِّ جان فشاني بكوشد موقعِ خانه تكاني چو مي آيد نسيمِ ماهِ اسفند كند هرغُرفه را خالي زاسباب بروبدخانه را از سُرمة خاك كنارِحوض دارد پرده شويي نماند هيچ ديگرظرفِ ناشور كشدگرطفل،جيغي كودكانه شود هر شيشه اي شفّاف و برّاق شود صندوق و گنجه باز و رُفته دَود از صُبح تاشب،دختر و زن براي نونُمايي در هر همه چيز بشويد حوض را هم آخرِماه درونش افكند رقصنده ماهي رودگرمابه خانم نصف روزه اجاق از شعله ها گردد مُنَوّر دود هر زن به روي چهره اش خون پلو در ديگ شادي مي كشد دم بُوَد ماهي خوراكِ گاهگاهي خورد هرکس چواز ته ديگ، بي حرف
|
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:12 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
سه هفتة دگر
نگاه کن! که برف نو، به سرو شانه می زند ز پشت پنجره ببین! که برف تازه آمده به شانة لطیف خود، رود به سوی شاخه ها پرنده زُل زده به او، به حیرت و زلانه اش به پنبه زار برف ها ،نهان شده ست باد مست تلو تلو خوران رود، به سوی کوه و دم به دم چنین که می تپد زمین، سه هفته دگر یقین به دشت های لاله ها، چوگردش پیاله ها ز شوق برف دانه ها، پریده خواب ازسرم رضا افضلی مشهد یک شنبه 25/10/90
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390ساعت 19:43 توسط رضا افضلی
|
|
||
|
|
|
|
به روي فقر مي خندد لبِ شاهبه نقل از منظومه ی بلندمنتشر نشده ی (مشهدی های قدیمی) سروده ی رضا افضلی در سال ۱۳۷۷
غني پوشد، حريرِ نرم و زيبا شود درجامه، طاووسي فريبا
لباسِ فقر روشن يا كه تيره زرنگين وصله ها داردجزيره
بسی مسكين شود با مرگ،خاموش شود در دخمة سردش فراموش
به دست آورده نان،از«چرخ ريسي» سپرده عمرِخود درفقروپيسي
نگردد دور ازو اندوه با خشم كه مي ريسد به دوكِ روز و شب پشم
شود پا و كمر خشك ازنشستن به گاهِ پسته و فندق شكستن
يكي تسبيح مي سازد ز«مُهره» يكي در «مُهر» سازي گشته شهره
غبارِخاك وخُل باشد روانه به هر جاي فضاي تنگِ خانه
همه باشند «دايم نا اميد»ان به راه زندگي،«هردم شهيد»ان
زديوارِ خراب و زشت درگاه به روي فقر مي خندد لب شاه
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390ساعت 4:33 توسط رضا افضلی
|
|
||