تبليغاتX
رضا افضلی
شعرها و حرف ها

غزل استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

 برای استاد محمد قهرمان

    وبلاگ دوستاران استاد محمد قهرمان شاعرغزلسرا و پژوهشگربزرگ ایران و استاد شاعران خراسان چند سالی است که به همت دوستان شاعر جوان ما آقایان: حامد علیزاده و وحید عیدگاه طرقبه ای اداره می شود. ازآن جا که آقای عیدگاه سرگرم گذراندن دوره دکتری ادبیات در دانشگاه تهران است،شاعر خوش آتیه آقای علیزاده مدت هاست به تنهایی کارمی کند.البته آقای علیزاده نیز در حال گذراندن دوره کارشناسی ادبیات فارسی است. به هر حال تازه ترین شعر دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی را که روزسه شنبه ( تلفنی ) به انجمن ادبی استاد قهرمان رسیده است ، به نقل از وبلاگ استاد قهرمان می خوانیم:   

 به روی جاده ی ابریشم شعر

 از: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی 

 

درین باغ و چمن گاهی چمان باش

به جان گلچین شعر قهرمان باش

 

اگر خواهی نثار از عالم غیب

برین خوان هنرها میهمان باش 

 

به روی جاده ی ابریشم شعر

روان در بی کران و بی زمان باش

 

قدم بیرون نه از دنیای عادت

فراتر از زمین و آسمان باش

 

نشان شعر نقش زندگانی ست

درین اندیشه باری بی گمان باش

 

به سوی یاوه گویان زمانه

یکی تیری به خم این کمان باش

 

در آفاق وطن کشت ستم را

به شعر خویش طوفان دمان باش

 

به خرمن سوزی ارباب تزویر

سپهر شعر را برق یمان باش

 

عزیزا نیم قرن اکنون گذشته ست

که استاد منی دایم همان باش

 

بدان ستوار شعر جاودانه

ز تصریف زمانه در امان باش

 

سه شنبه ها همیشه شاد و خندان

کنار دوستان دور از غمان باش

 

خراسان است و شعر قهرمانش

خراسان را تو شعر قهرمان باش.

 

    پرینستون ۹ نوامبر  ۲۰۰۹ ( ۱۸ / ۸ / ۸۸ )

     محمدرضا شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:10  توسط رضا افضلی  | 

رشته کوه عزیز/ برهمند نرگس1359/مشهد شاملو1387

مجموعه چهل و یک غزل

     نرگس برهمند که پیش ازاین با روحیات او در نگاه به کتاب شعرهای منثورش آشنا شدیم،مجموعه ای از چهل یک و غزل خود را نیزدر کتابی منتشر کرده است که تصویر آن کتاب را می بینید.

  

      البته معرفی این کتاب بعد از شعرهای منثوراو، مثل یک فلاش بگ، در فیلم های سینمایی است تا  تغییرات اندامی و فکری شعرهای برهمند آشکارشود. قبلا گفته بودم که برهمند، همسرش کلیدری را بسیار دوست می دارد. وی در صفحه آغاز کتاب خود نوشته است:حواسم جمع بود که شعرهایم برای تو باشد،این کتاب را به همسرم جوادکلیدری تقدیم می کنم. این شروع خوبی است تا خواننده بداند که با یک زن عاطفی و مهربان و وفادار طرف است که با وجود روشنفکری، خصوصیات یک زن شرقی عاطفی را به خوبی حفظ کرده است.

    اما اگر شعر منثور، هنوز نسبت به شعر سنتی فارسی نوباوه ای بیش نیست،غزل پیرهمیشه جوان ادب پارسی بوده است و خواهد بود.و براستی «غزل خوانی و خوشخوانی» در برابر آن همه شاعر بزرگ گذشته و معاصر کار ساده ای نیست. گفته بودم که من در سال 1381غزل های محدود برهمند را در حد شعر معاصر در شمال خراسان آن روزامید بخش دیده بودم.ولی اکنون سال ها از آن زمان ها گذشته است و خود شاعرهم شاید از شعرهای قدیم خود کاملا راضی نباشد.

سفر بي خطر! از كجايي مسافر!

غريبي؟ تو هم مثل مايي مسافر؟!

سفرنامه ات را بده تا بخوانم

به اينجا بگو آشنايي مسافر؟

اگر آمدي تا بماني بگويم

كه درگير صد ماجرايي مسافر

به خوش آمدي ها، دلت خوش نباشد

فقط يك غزل، پيش مايي مسافر!

از اينجا تو هم مي روي صبحِ فردا

امان از جدايي جدايي مسافر!

مرا هم ببر با خودت وقت رفتن

از اينجا به هر نا كجايي مسافر!/7

      غزل بالا را نرگس برهمند برای چاپ در دفتر غزل هایش اندکی تغییر داده است. و این خاصیت انسان نویسنده است و به قول عماد اصفهانی که در معجم الادباء یاقوت حموی آمده و مشهوراست: 

(دنباله نوشته تابلو بالا) وهو دلیل علی استیلاء النفص علی جمله البشر.

     من دیدم که آدمی امروز چیزی نمی نگارد جز آن که فردای آن می گوید اگر این نوشته تغییرداده شود بهتر است و اگر چنین چیزی برآن اضافه شود خوب تراست اگر این مطلب جلوتر بیاید برتری دارد و اگر آن جمله حذف شود زیبا تراست واین از بزرگ ترین عبرت ها ست و خود دلیلی است بر چیرگی نقص و کمبود بر تمامی آحاد بشر.

    نرگس برهمند بجنوردی این غزل را هم برای چاپ درکتاب مثل برخی ازغزل های دیگرش کمی تغییر داده است:

مردي كنار گور زنش گريه مي كند

مردي تمام حجم تنش، گريه مي كند

انگار ذره ذره فرو مي رود به خاك

دارد براي كم شدنش، گريه مي كند

جسم سپيد زن به دلش نيش مي زند

او را سپيدي كفنش،گريه مي كند

درسردي مكنده اين گور گرگ خو

يوسف براي پيرهنش، گريه مي كند

بوي غليظ مرگ... خيالي كه می وزد

مردي نشسته مثل زنش، گريه مي كند/11

    در نگاه به دفتر پیشین شاعر، به مرگ اندیشی نرگس برهمند اشاره کرده بودم البته ممکن است که برهمند قهرمان غزل بالا را واقعا با چشم خود دیده باشد و احتمال دارد آفریده ذهن شاعر باشد.این حالات برای همه زنان ومردان جوان و پیرهمواره بوده و خواهد بود.

    سرودن شعردر قالب های کلاسیک و وارد کردن آن چه شاعر می خواهد در قالب و وزن و قافیه برای همه شاعران حتی مولوی با آن طبع توانای شگفت انگیزگاهی دشوار می آمده است. سخن «قافیه اندیشم و دلدار من و ...» و «قافیه و تفعله را گو همه سیلاب ببر» نیازی به تکرار ندارد. در عین حال این نمی تواند بهانه ای برای آسان طلبی در سرودن شعرباشد. اخوان می گفت هنر بعد از گذشتن از مضایق است که خود را نشان می دهد.درجلساتی که با استاد دکتر شفیعی کدکنی بعد از سال۵۹ در مشهد داشتیم، شاعری شعری خواند و دکتر گفت خوب است ولی باید هنوزروی آن کارکنی.شاعر گفت خیلی کار کرده ام اما بهتر ازین نمی شود.دکتر گفت من از مال دنیا تنها یک خانه دارم.اگرقول بدهم که  شش دانگ سند خانه ام را در تهران به نام تو بزنم مشروط به این که شعرت را از این کامل تر کنی این کار را نمی کنی؟شاعر گفت چرا می کنم و همه دوستان دسته جمعی با صدای بلند زدند زیر خنده.

     این را بدین جهت نقل کردم که بگویم هر شاعری اگر بخواهد وقت بگذارد می تواند شعر خود را کامل یا به کمال نزدیک تر کند.صد البته بسیار دشواراست.اگر زندگی هرهنرمندی تامین باشد و روز و شب تنها به هنرخود بیندیشد، حتما هنرش از آن چه هست بالا تر می رود. این غزل برهمند را بخوانیم از وی بپرسیم آیا دیگر امکان ویرایش این غزل زیبا وجود ندارد؟:

ای قهوه چشم من! به توهستم علاقه مند

فنجان بخت من شده ای، بخت من بلند!

انجیر های تازه به تو فکر می کنند

بی التفات دست تو شیرین نمی شوند

این روزها که بی تو پدر در می آورند

این روز ها که کفر مرا در می آورند

انگورها رسیده و تو غرق مولوی

ای شمس من به حرمت می دفترت ببند/13

شاعر می داند که با یک گل بهار نمی شود و کمی بهار لازم است تا خیابان ها بوی باغ بگیرند:

کمی بهار بیاور برای گلدان ها

که بوی باغ بگیرد تن خیابان ها/18

ازاین غزل معلوم می شود که مخاطب غزل در خانه کار می کند:

برای خستگی ام چای تازه می ریزی

 به رقص آمده با تو ردیف فنجان ها

که البته بیت بعدی دارای پارادوکس است و تلخی چای و شیرینی قند را نیزتداعی می کند:

برای تلخی اوقات من تو آمده ای

که با حضور تو شیرین شوند قندان ها/19

ردیف در این غزل قشنگ است: 

دختر از آن شبی که ترا دید

در دلش قیل و قالی قشنگ است/29

لحن مردم کوچه بازار در غزل:

نگو خوش خیالی است این حرف هایم

عزیزم! مرا دوست داری مگرنه؟/33

      بنده در طرح دانشگاهی خود در سال81 نوشته بودم: «پديدآمدن و پيشرفت شاعران زن در شمال خراسان موضوعي است كه بايد جداگانه به آن پرداخت.»(که خوشبختانه در سال 1356 خانم های محترم: نوشین هنرمند و شبنم شفیعی لطف آبادی دوتن از اعضای هیات علمی دانشگاه شیروان، این کار را با تلاش پیگیر به انجام رساندند و حاصل کارشان در کتاب «سرود سرزمین مهر»گردآوری شد و با تحلیلی سبک شناختی که برای شاعران هرشهرنوشتند، توسط انتشارات آهنگ قلم در مشهد به چاپ رسید.)

       نویسنده این سطور، به عنوان مجری طرح «بررسی شعر معاصر در شمال خراسان» در باب شعر زنان نوشته بودم:يك شعر آن گاه شعر موفقي است كه از لابه لاي تصاوير آن خلق و خو و افكار و حتي جنسيت شاعر خودنمايي كند. مثلاً شعرهاي عالي پروين اعتصامي آن سروده هايي است كه چهره و عاطفه زنانه پروين در آن ها پيداست. اگر شعري از پروين اعتصامي يا هرشاعرديگر بخوانيم و تا آخر آن گمان كنيم كه سراينده اش ناصرخسرو يا مولوي است بايد بدانيم كه آن شعر، شعري اصيل نيست. در شعر زنان شاعر شمال خراسان هم آن شعرهايي اصالت دارد كه تصوير و عاطفه زنانه از پشت آن آشكار باشد.

     از (نرگس برهمند) متولد 1359بجنورد كه زبان مادري اش تركي است بخوانیم:

ستاره پشت ستاره... نگاه يعني اين  

دو چشم ساده ولي دلبخواه يعني اين

به زير بارش باران، حريم دستانش

گرفته اند مرا... سر پناه يعني اين

شبي كه غربت جاده مرا صدا مي كرد

اشاره كرد به اين سو، كه راه يعني اين

هنوز سنگ صبور شكستگي هايم

نشسته پاي دلم ....تكيه گاه يعني اين

تمام وسعت شعرم به سجده افتاده است

چه اشتباه قشنگي، گناه يعني اين.

بیت اول غزل بالا در کتاب برهمند بدین صورت تغییر یافته است:

ستاره پشت ستاره... نگاه يعني اين  

دو چشم روشن و مشکی، سیاه يعني اين

     باتصویر بسیار دلنشین و از بر کردنی در مصرع اول غزل، من یقین دارم که تغییر بعدی در مصرع دوم هنوز نه شاعر را قانع می کند ونه خواننده را.

     دربیت زیر برهمند خواسته است که ضرب المثل مشهور زبان فارسی را که می گوید: ازدل برود هر آن که ازدیده رود را نقض کند:

از دل نمی روی،تو که ازدیده رفته ای

این ها فقط خیال کذایی مردم است/36

     زبان شناسان زبان را مانند یک موجود زنده می دانند که همواره در حال زاد و ولد است. برای همین است که در طول سال ها برخی از واژه ها به دنیا می آیند و مدتی زندگی می کنند و کنار می روند و واژه های دیگر دوباره جای آن ها را می گیرند. اگر ما گاهی بخشی از نثر های دوره های پیشین فارسی را با تامل می فهمیم وگاهی با کلمات نا مانوس در آن روبه رو می شویم به همین دلیل است. در زمان ما برخی واژگان و ترکیب ها به کار می رود که مثلا در زمان نسل های پیشین ما اصلا یا چندان کاربردی نداشته است مثلا: گیر دادن، گیر سه پیچ، حال دادن، حال گرفتن، بی خیال شدن، موضوعی را دور زدن، کسی یا چیزی را پیچاندن، بی خیال شدن و حرف نداشتن که ترکیب اخیردر شعر نرگس برهمند از آن قبیل است:

چشمان شرر بار شما حرف ندارد

هر ثانی دیدار شما حرف ندارد

من حاضرم این جا به خدا شرط ببندم

زیبایی بسیار شما حرف ندارد/39

مجيد آخته ( واله بجنوردي) متولد سال 1351آشخانه و دبير آموزش و پرورش نیز غزلی با رديف (گفتيم :بي خيال) دارد كه شامل تعریف بالا می شود. دوبیت از آن غزل را مي خوانيم:

كولاك بود و گردنه، گفتيم: بي خيال!

در سوگزارِ دامنه، گفتيم: بي خيال!

گفتي: پلنگ زخمي دستِ شكارچي است

خاموش مانده گردنه، گفتيم: بي خيال!...

نرگس برهمند لحن گفتارهای روزمره را به سادگی در غزل خود وارد می کند:

گاهی ترانه می شوی و شاعرت منم

این بار من ترانه ی تو می شوم قبول؟/47 

رسیدن انگور که شیرینی را به ذهن خواننده متبادر می کند و ریواس ترش در این بیت پارادوکس است:

در چشم های مست تو انگور می رسد

ریواس های ترش نشابور می رسد/52

درغزل زیراگرچه کلاغ و داغ  با کلماتی چون باتلاق و طلاق قافیه صوتی شده است اما در سرتاسرغزل این زن شاعر که قبلا گفتم معترض است، اندیشه فمنیستی وجود دارد:

زن،زندگی،سکوت، وَظهری که داغ بود

این زندگی نبود که یک باتلاق بود/53

رنگش پریده بود،نفس هم نمی کشید

زن بود یا که نه شبحی در اتاق بود

خوشبختی ندیده خودرا خیال کرد

در خود گریست هرچه که بود اتفاق بود

دلشوره داشت،پنجره را باز کرد و بست

در فکر سر ریسن مرد طلاق بود

*

زن مثل روزنامه ورق خورد و کهنه شد

یک عمر زیر چادر مشکی کلاغ بود/ رک/53

     خانم های کوشا نوشین هنرمند و شبنم شفیعی لطف آبادی اعضای هیات علمی دانشگاه دربیان اندیشه فمنیسم در بررسی سطح فکری شاعران زن بجنوردی می نویسند:«زندگی محدود وکلیشه ای ،رابطه مالکیت در زندگی زناشوئی،بی قدرتی و وابستگی زن به مرد،الزام به ارائه خدمات خانگی و عاطفی،محرومیت تدریجی از موقعیت های پیش از ازدواج و... در اشعار «شبح» از نرگس برهمند و «محکوم» آرزو صالحی،مطرح است:به مهر قسمتم آن روز نقش یک زن بود/ زنم،زنی که به زنجیر مرد محکومم«صالحی» زن،زندگی،سکوت، وَظهری که داغ بود/ این زندگی نبود که یک باتلاق بود/ زن مثل روزنامه ورق خورد و کهنه شد/یک عمر زیر چادر مشکی کلاغ بود/«برهمند» سرود سرزمین مهر»/120

     نرگس برهمند در تشبیه اضمار یا مضمر یا پنهانی زیر بی آن که ادعای تشبیه داشته باشد حرفهای شاعرانه همسرشاعرش جواد کلیدری را به یک دسته پرنده مانند کرده است و این آخرین بیت از غزل چهل و یکم کتاب اوست و بنا براین کتاب رشته کوه عزیز که به جواد کلیدری تقدیم شده بود با نام کوچک او جواد ختم می شود.

دسته ای پرنده رد شد از خیال من

حرفهای شاعرانه ی جواد بود/55 

درباره شعر بانوان شمال خراسان رجوع شود به:

«سرود سرزمین مهر» 

نوشین هنرمند

شبنم شفیعی لطف آبادی

اعضای هیات علمی دانشگاه                   

 

        

 

 

             

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:48  توسط رضا افضلی  | 

رضا افضلی

زوجِ شاعر: جواد کلیدری و نرگس برهمند

     سال 1381در یک طرح پژوهشی دانشگاهی، به نام «بررسي شعر معاصر در شمال خراسان» ضمن بررسی شعر بیشتر شاعران آن منطقه، زوج شاعر یاد شده را مثل زوج دیگرشاعرشمال خراسان: حسن روشان و آرزو شیرین زبان ، معرفی کردم و چون در آن سال ها هیچ یک از آنان هنوزدفتر شعری چاپ نکرده بودند، به همان اشعار دست نویس و منتشر شده دراین جا بسنده شد. برای اینکه ازگذشته ی ادبی جوادکلیدری و نرگس برهمند تا حدودی آگاه شویم قبل از هرچیز، اندکی با شعراین دو شاعرآشنا می شویم:

اول- جواد کلیدری متولد1355 در كليدر نيشابور:

قلم! بشكن سكوت سال هاي اين حوالي را

رها كن مدح چندين قرن بتهاي خيالي را

قلم! رسوا كن اين بلعم ترين هاي دروغين را

مسلمان هاي ظاهر ساز و بي اندازه خالي را

وباي مصلحت انديشي مردم مرا كشته است

سكوتي سرد پوشيده است، ذهن اين اهالي را

حقيقت سالهايي دورتر معدوم نسیان شد

كه جبران مي كند خسران عمري خشكسالي را؟

قلم! سركش ترين امواج را در خويش جاري كن

به هم زن كوزه هاي ساكت و سرد سفالي را

  آواي قوچان/ شعر و ادب/16 بهمن 78/شماره1

      شاعران ایران، شعر را مفر و پناهگاهي براي گريز از تكرارها و ناملايمات زندگي مي دانند. همواره در اكثر شهرهاي خراسان شمالي نیز انجمن هاي كوچك و بزرگ ادبي وجود داشته است. اين انجمن هاي عمومي و خصوصي (به ترتيب الفباي نام اماكن ) در شهرهاي آشخانه، اسفراين، باجگيران، بجنورد، جاجرم، چناران، درگز، شيروان، فاروج، قوچان، كلات و روستاهاي سرولايت چكنه و گلمكان وجود داشته و دارد.دراين جلسات شاعران پيش كسوت، به تشويق و ارشادِ جوانترها مي پرداخته اند.مطلبي كه مي خوانيد نوشته ي جوادكليدري شاعرمعاصر است كه سال ها دبير و ساكن قوچان بوده واكنون(سال 81 به بعد) دبیر دبیرستان های مشهد است و در بخش ادبيات روزنامه شهر آرا قلم مي زند: 

       " نمي دانم چه موقع بود از كدام سال، كدام روز. در يكي از همين جلسات انجمن شعر قوچان به اتفاق دوستان شعر مي خوانديم. آقايي در جلسه نشسته بود و هيچ حرف نمي زد.همه فكرمي كرديم عضو جديدي است. نوبت كه به ايشان رسيد گفت: شاعر نيستم و شعرندارم مسوول جلسه پرسيد: اگر شاعر نيستي و شعر نداري پس در جلسه شعر چه مي كني؟او بدون هيچ مكثي و با صداقت تمام گفت: بيرون باران مي آمد و من براي فرار از باران به جلسه شعر آمدم. همه از اين اتفاق خنديديم اگر چه خود نمي دانست كه چه گفته است اما زيبا گفت:پناه بردن به شعر. آيا ما به شعر پناه نبرده ايم؟"  آسااك/ ماهنامه شعر/دي 78/ شماره 2                                                                                         

وباز از جواد كليدري:

مريد شمس "تب – ريزي" كه مي گويند – بايد شد

غلام آن سحر خيزي - كه مي گويند – بايد شد

سماع آتشيني چنگ زد بر جان مولانا

كه مست جام لبريزي -كه مي گويند بايد- شد

واو يك عمر در يك آتش بي رنگ، مستي كرد

خليل آتش تيزي- كه مي گويند- بايد شد

وهر كس عشق را از ظن خود چيزي بيان كرده ست

غريق بحر آن چيزي _ كه مي گويند_ بايد شد

دچار آتشي اين گونه بايد بود ،بايد سوخت

جدا از كنج پرهيزي – كه مي گويند- بايد شد

هميشه عشق با يك سوز همراه است ومشتاقِ-

-همان سوز دل انگيزي كه – مي گويند- بايدشد

تمام حرف من اين است بايد عشق را فهميد

مريد شمس "تب- ريزي "كه مي گويند بايد شد

      می دانیم غزل هايي كه با وزن هاي كوتاه تر و رديف هاي جا افتاده سروده شده است تا چه اندازه تأثيرگذار است. به نوشته استاد دكتر شفيعي كدكني: "رديف را بايد يكي از نعمت هاي بزرگ زبان فارسي دانست. در صورتي كه بلاي جان معاني و احساسات شاعر نباشد". موسيقي شعر/138

غزلی دیگر در وزن كوتاه از جواد کلیدری:                                               

امروز اسير قفسي- آي پرنده!

آلوده به ميل و هوسي- آي پرنده!

در غفلت سنگين گناهي و نداني

تا مرگ نمانده نفسي- آي پرنده!

هشدار كه اين مردم صد رنگ پليدند

از جنس شغالند, بسي- آي پرنده!

پرواز كن اين جا همه ننگ است نشستن

بر خيز, و گرنه مگسي-آي پرنده!

هر چند دلت حادثه ديده است- شب و روز-

اي كاش به منزل برسي- آي پرنده!       

قدس/ ويژه قوچان/ در كرانه اترك/ با شاعران جوان قوچان/ 28 مرداد1374

       درويژه نامه شعر قوچانِ روزنامه ي قدس سال 74 مي خوانيم:« جواد كليدري: نو آمدي است قوچاني( در صورتي كه كليدري در اصل متولد سال 1355 كليدر نيشابوراست ودر آن زمان ساكن قوچان بوده است)و (دارای) طبعي شديد آماده و گرفتار شعر و شاعري. جواني است عزلت گزين- با اخلاقي حسنه. معتقد است: شعر واجب تر است از نان شب. و حال با اين شيوه ي گذران شاعرانه- مي توان به او سخت اميد وار شد- به جهت فردايي آبي. و سري ميان سرهاي جوانان شاعر در آوردن. دير نيست اين اتفاق خوش یُمن، و دميدن صبح دولتش.»

      به غزلي فارسي از جواد كليدري كه زبان مادري اش تاتي است نظر مي افكنيم كه تعادل را در آن حفظ كرده ولي هنوز هم در برخي ابيات شامل سخن استاد شفيعي در باره رديف مي شود:

بزرگ مي شود درخت- لطيف مي شود درخت

براي شعر تازه ام- رديف مي شود درخت

كلاغ روي شاخه اش- جوانه مي زند، ولي-

سياه مي شود درخت-كثيف مي شود درخت

كلاغ روي شانه اش- نبرد سنگ و شيشه است

به قار قار لعنتي- حريف مي شود درخت!

درست، مثل سايه اي- كلاغ, چيره مي شود

و بعد، شكل مرده اي- ضعيف مي شود درخت

خيال مي كنم شبي, دوباره زنده مي شود-

بزرگ مي شود درخت- لطيف مي شود درخت

در آستان اشراق/جواد كليدري/ قوچان/126

    دیگر سال هاست شعرجوادکلیدری مثل شعر سایر شاعران دیگر شمال خراسان: حسن روشان و مجید آخته و ده ها شاعر دیگر دچار استحاله شده است و حتی شاعر پیش کسوت و هفتاد و چند ساله ای چون استاد قدرت الله شریفی، در ضمن پرداختن به شعرهای در قوالب سنتی، به شعر منثور نیز روی آورده است. من همیشه در کلاس های درس خود تاکید می کرده ام که در کنار قالب های شناخته ی سنتی شعر فارسی باید دو قالب شعر نیمایی و منثور را بپذیریم .

     شعر منثور(سپيد): سال هاي دراز است كه به نوشته ي "نزار قباني" شاعر معاصر عرب، عضو اصلی باشگاه شعر شده است: " ان قصيده- النثر ...اصبحت عضوا اساسيا في نادي الشعر" يعني "شعرمنثور...در باشگاه شعر، عضوي اصلي شده است." قصتي مع الشعر/250 و داستان من و شعر/ 213

      ميمنت ميرصادقي در تعريف اين نوع شعر مي نويسد: "شعر منثور نوعي از شعر نو فارسي به شمار مي آيد كه به صورت جمله هاي كوتاه جداگانه در زير يكديگر نوشته مي شود و از وزن عروضي و قافيه به مفهوم سنتي آن عاري است. هرچند در نمونه هاي موفق شعر، نوعي ريتم يا ضرباهنگ و گاه قافيه نيز به كار رفته است و اين هردو، به تأثير شعر كمك مي كنند." واژه نامه هنر شاعري/167

      شعر "منثور" بعد از شعر نيمايي مثل همه جای ایران،اندك اندك توسط شاعران شمال خراسان پذيرفته شده و کم وبیش،جاي خود را باز كرده است. شماري از شاعران منطقه، اين قالب شعري مدرن را براي بيان دريافت هاي شاعرانه خود انتخاب كرده اند. ولی چون هنوز به طور قانع كننده اي کاملا مرز هاي مشخص ميان شعر منثور و قطعات ادبي ترسيم نشده است، از شعر منثور و نثرهاي ادبي آميزه اي پديد آمده كه گاه خواننده و حتي ناقد را سردرگم مي كند.

      اين در حالي است كه در كتاب هاي عارفان قديم ايراني، پاره هايي ازاشعار منثورِزيبا وجود دارد كه براساس آن مي توان مبتكر شعر منثور را در حقيقت همان عارفان بي ادعا دانست : 

مردان

از هر بيراهي

راهي ساخته اند.              

عين القضاه همداني/فرزانگان /98

*

غم همچو ابر است

چون برآيد،ببارد پاره اي

                              و برود

بهاء ولد/فرزانگان/205

*

به صحرا شدم

عشق باريده بودو زمين تر شده

چنان كه پاي به برف فروشود

                                  به عشق فرو مي شد

بايزيد بسطامي/فرزانگان/162

در این پست از وبلاگ بنده، تدریجا به دودفتر از شعرهای منثور جواد کلیدری و دو دفتر از شعر های منثور و غزل نرگس برهمند نگاه می اندازیم:

دفتر اول:یکی این همه گل را از دستم بگیرد. کلیدری، جواد1355، مشهد، نشر شاملو/1388.

دفتر دوم: کادوی غمگین. کلیدری ،جواد،1355،مشهد،نشر شاملو،1388،نقاشی های متن و جلد:علی سیران.

دفتر سوم: به دنیا اعتماد کردم، برهمند،نرگس1359 مشهد شاملو/1388

دفتر چهارم: رشته کوه عزیز، برهمند نرگس1359، مشهد شاملو1387

مجموعه چهل و یک غزل.

دفتراول:یکی این هم گل را از دستم بگیرد ازجواد کلیدری

      جواد کلیدری که مجموعه غزل هایش هنوز چاپ نشده، دو دفتر از شعرهای منثورش را نشر داده است که در این بخش به معرفی کتاب اول او می پردازم. کلیدری این شاعر قوی سخن، در این دفتر ها، از قالب شعر منثور یا سپید و یا شاملوی بهره برده است. بنا براین کسانی که هنوز شعر های منثور شاملو را، شعر نمی دانند، بهتر است همان شعر های کلاسیک جواد کلیدری را بخوانند.

     من در طول سال ها ی دراز تماس روزانه با دانشجویان و شاعران بسیار، چه در دانشگاه فردوسی و چه در انجمن های ادبی و چه در کلاس ها یم در دانشگاه های دیگر، همواره کوشیده ام با واقع نگری و سعه ی صدر کامل، به هر شعری و با هر قالبی گوش بسپارم و تا آن جا که در توان دارم گویندگان جوان را راهنمایی کنم. بنده از سال های دور که برخی از شعر های منثور خویش را در مجله فردوسی چاپ می کردم، شعرهای منثور دیگرم را در مجلات و جنگ های مختلف منتشر کرده ام.

به هر حال، نخست نمونه هایی از کتاب «یکی این هم گل را از دستم بگیرد»جواد کلیدری را می خوانیم: 

 

     کلیدری، این کتاب را که87 صفحه دارد به همبازی های دوران کودکی اش تقدیم کرده است. در شعری از او، میلاد شاعر بدین گونه مصور شده است: به دنیا آمدم/ چون گربه ای که از سر دیوار/ با تردید به ایوان خانه می نگرد/16و با بهره بردن از اسباب بازی رایج کودکان در پارک ها یعنی سرسره، نشان دادن سرعت گذشت کودکی را چنین تصویر می کند: از سرسره پایین آمد کودکی ام./10 کیست که در این شعر بوی گیاهان دارویی پیچیده در دکان عطاری را،استشمام نکند: چو عطر گیاهی آشنا/هنگامی که از دکان عطاری بیرون می زند/9

      او در جاهایی از کتابش به مناطق پایین و بالای شهر مشهد اشاره می کند: تا بلوار های «گلشهر»/55 باد سردی می وزد در «احمد آباد»/66 کلیدری بااین نقاشی زیبایش با کلمات، انسان را امید می دهد: مورچه های سمج! چه امید وار از تنه ی زندگی بالا می روید!/11 ولی با سخنی دیگر انسان را ناامید می کند: ضعیف که شدی/ سعی کن زودتر بمیری/21 به مشغله ی دوران روزنامه نگاری اش اشارت دارد: بهار هم می آید با دسته های گل/ اما تو هنوز با روز نامه ها کلنجار می روی/22

     من نگارنده، درخلوتی محض، دفتر شعر جواد کلیدری را خواندم و در پاره ای از موارد تحت تاثیر سروده هایش قرارگرفتم تا آن جا که گاه اشکی از گوشه چشمم بیرون دوید. از این روی، خوانندگان شعر کلیدری را به دقت وتامل در شعر های عاطفی او بویژه قطعاتی که در باره بیماری و مرگ پدرش گفته است، ارجاع می دهم: من بیزارم/ از بوی الکل و داروهای ناشناس/33دست می کشم به دست های کم خونش/ وبه زیر میزی جراح فکر می کنم./33 مهارت کلیدری را در شعر کلاسیک گفته ام. این جا یاد آور می شوم که وی در همین قطعاتِ منثورهم گاه قافیه می آورد،مثل تب و شب در این تصویر: از هم می ریزد در هرم تب/همچون خاکستر سیگارش در دل شب/19یا زار و انتظار: زار زار/ «دختران انتظار»/31

    می دانیدکه در شعر نو، مصرع های کوتاه شعر خیلی زود کلمات شاعران صاحب سبک را تداعی می کند. فی المثل چه کسی می تواند واژه ی «سمضربه» را به کار ببرد و خواننده فورا به یاد احمد شاملو نیفتد. با آن که همه ما می توانیم ساعت یک، دو وسه و هشت را به کار ببریم، اما وقتی بنویسیم، روز در ساعت پنج عصر بود./34 بلا فاصله به یادِ ترجمه مرثیه لورکا برای سانچز می افتیم. چهار عقرب بیدار درمن/20 خواننده را به یاد «چهار عقرب/ باچار رنگ» رضا دبیری جوان می اندازد./در دهان باد/14 این را بدین جهت نقل کردم تا بگویم که شعر نو به علت اقتصاد و ایجازش در انتخاب کلمات، چنین است. هر کس که مسلمان باشد می تواند بنویسد من مسلمانم. اما اگر در شعری بنویسیم: «من مسلمانم» خواننده به سرعت به یاد شعر: «من مسلمانم/ قبله ام یک گل سرخ» از سهراب سپهری می افتد.

       آن قدرتصویر های زیبا در شعر جواد کلیدر ی هست که نمی توانم به راحتی از آن ها بگذرم: در باز شد/ چنان که غوکی آواز بخواند/26 من نقش بته جقه هارا در موج دیده ام/ انگار دختران ترکمن/ روسری هاشان را در آتش انداخته بودند./46...من زندگی را دوست دارم/وقتی ببینم/کودکت دست برده درآب/تا سیبی را بگیرد/55شتری هم که در حیاط خانه ی مختار سینه اش را دریدند/حالی شبیه من داشت/60 سه شنبه سگی است که دل می زند/ زیر آفتاب تموز/72حالا به جستجوی تو همه ی کوه ها را بالا می روم/32زمین شخم خورده را ماند آدمی/خیس از نم بهار/به بذری دیگر گون می شود/و به ابری امید وار/اما در سال کم باران/حسرت مرا اندازه ای نیست.و باد هرزه/خارها را در سینه ام می غلتاند/48 جاده/کامیون هایی با بار اندوه/.../با این همه/جهان مطلوب من است/ نه روباهی که در کنار جاده افتاده/با دم زیبایش/82 (افغانستان.)برادرم/کوهستانی پر برف/پلنگی که به شکم خوابیده است/پشت مرز های خراسان/خسته از کاری طاقت فرسا/تکیه داده/پناه آورده به شانه هایم... /54 تلاشی بیهوده است/دفن مردی که هنوز از پا نیفتاده است/بیهوده خاک می ریزند/ بر آرامش چنین پیری/41راستی/هنوز سردرد قدیمی دست از سرم بر نداشته/ و دارم باور می کنم/موی بچه های حالا زود سفید می شود/43ومن در سرزمینی که وطن پرستی جرم است/فوت می کنم /به همین زغالی که در دلم روشن است./47 نمی خواهم به روز های جنگ بیندیشم/حتی اگر یادی از برادر شهیدم باشد/62 سرباز فاتح به به کودکش چه خواهد گفت؟76

جواد کلیدر شعری برای تنهایی و غربت مرحوم محمد تقی صبور جنتی شاعر جوان در گذشته ی مشهدی سروده است که آشنایان با آن شاعر صمیمی از دست رفته را دگرگون می کند./53

     همین جا بگویم جواد کلیدری که بچه ی کلیدر است و کتاب «کلیدر این خاک مهربان» را دوسه سال پیش از این منتشر کرده است، شدیدا تحت تاثیر اقلیم خود قرار دارد و از آن جا که در شعر، محاکات(تقلید از طبیعت) وجود دارد می توانیم در جای جای شعر او رنگ اقلیم روستای مشهور کلیدر را در شعر های او مشاهده کنیم.

شعر جهان کلیدری را در آن یادی از مادرش می کند می خوانیم:

خیاط است مادرم

چهل تکه می دوزد در چهل سالگیش

ما در کوچه

تکه

تکه

 بزرگ می شویم./56

ودر شعر «پدر» به مرگ شخصیت می دهد و در گذشت اورا چنین نقاشی می کند:

مرگ به خانه ی ماآمد

در هیات مرد با تجربه ای

به همه اتاق ها سرکشید

روی بچه ها پتو انداخت

به مادر گفت:

از صندوقچه پارچه سفید را بیاورد

حتی منتظر شد که ما گریه کنیم

و بعد پدر را که حرفی نداشت

با خود برد

باران ها باریدند و مزرعه ها درو شدند

مثل سال قبل

 اما هیچ گاوی ماغ نکشید

جهان غمگینی را که در من بود

و همچنان سال های بسیاری می آیند

با بوی گل و پروانه های بی شمار

بالحظه های حیرت آورشان.

         مرداد1386/کلیدر/58

و در شعر گورستان می خوانیم:

دیشب به گورستان رفتم

وزیر نور ماه

همه ی سنگ ها را خواندم

هیچ کس ببدار نبود/67

وکشتی ها با آسودگی بشکه های مرموزی را عبور می دهند/87

دفتر دوم: کادوی غمگین. کلیدری ،جواد،1355،مشهد،نشر شاملو،1388،نقاشی های متن و جلد:علی سیران.  

 

تو ایسگاه اتوبوس

همه واسه سوار شدن عجله دارن

تو ایسگاه اتوبوس

همه همدیگرُ هُل می دَنُ

رو اعصاب هم راه می رن

یکی واسه یه صندلی،

یکی واسه یه ذرّه جا.

همه دعوا دارن

انگار منم که می خوام پیاده شَم.

    قطعه از دل برخاسته و ساده ای را که خواندید در نظر اول، ظاهرا گوشه ای از زندگی شهری را نشان می دهد. ولی با نگاه فلسفی به شعر می توان گفت: اتوبوس همین دنیای ما انسان هاست، که همه در آن و در مسیر کوتاه عمر زودگذر ، برسر لقمه ای جا دعوا می کنند و در حقیقت، کسی که ازآن پیاده می شود انگار تن را رها می کند تا دیگر پیراهن نخواسته باشد.(چند خواهی پیرهن از بهر تن/ تن رها کن تا نخواهی پیرهن.قاآنی). شعر مذکور در صفحه بیست و سه کادوی غمگین جواد کلیدری آمده و بقیه قطعات این دفتر نیز به لهجه تهرانی نوشته شده است.احتمالا جوادکلیدری در مقطعی که این شعرها را می سروده بدون این که تحت تاثیر مضامین قرار بگیرد ترجمه های احمد شاملو را از اشعار لنگستن هیوز می خوانده و مدتی به لهجه تهرانی فکر می کرده و شعر می نوشته است. طبیعی است که در مرحله اول هر شاعری خودش از نوشتن شعرهای خویش غرق لذت می شود.رک: همچون کوچه بی انتها. 

    البته دو شاعر بزرگ نوپرداز:احمد شاملو در (پریاو پسران عموصحرا) و فروغ فرخ زاد در (علی کوچیکه) و خیلی از شاعران دیگر، شعر هایی موزون به لهجه تهرانی دارند.و شاعران نسل من و نسل های بعدی از این لهجه بهره برده اند. بنابراین ملک الشعرای بهار در زمان حیات خود حق داشته است که سفارش کند قبل از تسلط لهجه تهرانی، توسط رادیو بر تمامی لهجه های ایرانی، باید به فکر حفظ و نگهداری لهجه های محلی ولایات ایران باشیم. انجوی شیرازی که سال های دراز با دلسوزی تمام به کارِ گردآوری فرهنگ و آداب و رسوم و روایات مختلف قصه های ایرانی پرداخته از خود نامی نیکو بر جای نهاده است. در این جا پیش از نگاه به محتوای دفتر شعر «کادوی غمگین» از جوادکلیدری اگر به پیشینه و علل نفوذ لهجه غالب تهرانی بپردازیم خالی از فایده نخواهد بود.       

      از دوره قاجاریه تاکنون بر روی لهجه تهرانی، بیش از هر لهجه دیگر ایرانی کار شده است. بیشتر شعرهای عامیانه ورایج در زبان مردم به لهجه تهرانی است.ترانه هایی را که صادق هدایت گردآوری و نقل کرده است، اکثرا لهجه تهرانی دارد. مثل ترانه های بچه ها:(من جیک و جیک می کنم واست/ تخم کوچیک می کنم واست)ترانه های دایه ها و مادران:(دس دسی باباش میاد/ صدای کفش پاش میاد) بازی ها:(گرگم و گله می برم/ چوپون دارم نمی ذاره) رمزها:(ها چین و واچین/یه پاتو ور چین) ترانه های عامیانه:(دیشب که بارون اومد/ یارم لب بون اومد) رک: نوشته های پراکنده/307 به بعد.

     بیشتر ترانه های عروسی مانند (گل درومد از حموم/ سنبل درومد از حموم)، ضربی های سرگرم کننده(خاله جون قربونتم/ حیرونتم/ صدقه بلاگردونتم/آتیش سر قلیونتم/ رفیق راه شمرونتم)، ضربی های طنز اجتماعی(میوه فروشو نمی شه چونه زدن دیگه باهاش/ افتاده از دماغ فیل، بیا نیگا بکن داداش) ترانه های شادی بخش سنتی(گندم گل گندم ای خدا / دختر مال مردم ای خدا) و بیشترترانه های تخت حوضی که در  نمایش های موسوم به سیاه بازی اجرا می شده است، لهجه تهرانی دارد.رک:کهنه های همیشه نو.

            بعد از تاسیس رادیو ایران در چهارم اردی بهشت 1319، گفت و گوهای نمایشی رادیوئی و بعدا لهجه خیلی از قهرمانان فیلم های سینمایی فارسی و دوبله شده خارجی تهرانی بود. (مثلا جان وین هنرپیشه آمریکایی به لهجه شیرین تهرانی صحبت می کرد.) در بخش اعظمی از سریال ها ، دیالوگ ها به لهجه تهرانی است و اکثر ترانه سرایان از قدیم ترانه هایشان را به لهجه تهرانی می سرودند و در اختیار آوازه خوانان قرار می دادند.

     بیهوده نیست که نوشته اند لهجه تهرانی:«لهجهٔ معیار زبان(فارسی) در ایران محسوب می‌شود و در رسانه‌های گفتاری ایرانی (به جز رسانه‌های محلی) از این لهجه استفاده می‌شود. همچنین در تدریس زبان فارسی درکشورهای غیرفارسی‌زبان نیز از این لهجه استفاده می‌گردد.» ودر ادامه نوشته می شودکه لهجه تهرانی فعلی «با لهجهٔ اهالی بومی تهران متفاوت است. لهجه قدیم تهرانی هنوز هم در مناطقی مانند شمیران وجود دارد ولی در معرض نابودی است» رک: ویکی پدیا

     به هرحال کادوی غمگین دفتر شعرهای جواد کلیدری به لهجه تهرانی است. کتاب ،چهل و شش صفحه دارد و نقاشی های متن و روی جلد آن از کارهای نقاش مشهور مشهد علی سیران است. کاش امکان می داشت و همه نقاشی های کتاب به صورت رنگی چاپ می شد و لذت ما را از تماشای نقاشی ها چندین برابر می کرد. باز هم تکرار می کنم که جواد کلیدری سال ها پیش، از آزمون شعر کلاسیک خود سرفراز بیرون آمده است. و انتخاب این گونه شاعری اش از سر عجزنیست. شاعر احساس کرده است که در این قالب و لهجه بهتر می تواند حرفش را بگوید و با مخاطبانش ارتباط پیدا کند. و عقیده اش را چنین بیان می کند:

 شعر نوشتن مثه بازیه واسه بچه ها

شعرامو دوس دارم/42

      کلیدری در شعری به زیبایی، رسیدن تدریجی فصل پاییز ورنگ به رنگ شدن برگ درختان را با تعدادی از کلمات نقاشی می کند:

ذره ذره خودشو ریخ رو درخت/پاییز/9

     هر آدمی در نوجوانی و سن رشد پنهان یا آشکار،قد بلندی می کند و به تغییرات جسمی خود خیره می شود. و اگر مذکر باشد کُرک های پشت لب و صورتش را توی آیینه نگاه می کند و آرزو می کند زودتر مرد شود. وقتی جوان می شود و به شر اصلاح صورت و هزاران مصیبت دیگر گرفتار می شود به خود می گوید راستی علت آن همه عجله من برای بزرگ شدن چی بود؟ بخوانیم:

بذا موهام سفید شن

 بذا عقربه ها اونقدربچرخن

بچرخن

تا دیگه یادم بره

 واسه چی می خواستم زود قد بکشم

خیلی وخ پیشا بود که کودکی یادم رف

توتابستونایی که عصراش به قالی بافی گذش

 بذا موهام سفید شن

 آخه مگه میشه شبُ روزُبه زنجیر کشید؟/10

اگر با شاعر، وحدت تجربه عاطفی داشته باشی، ممکن است یک شعر او روی تو آن قدر تاتیر بگذارد که ترا دگرگون کند. این شعر کلیدری را بخوانیم:

اگه توخونه مون یه وان داشتم...!

اگه یه وان داشتم

بازم راحت نمی تونستم توش دراز بکشم

آخه اون وخ باید خیالی آسوده هم می داشتم...

 اگه یه وان داشتم.../11

      من نگارنده قطعه بالارا خیلی پسندیدم و دلیل پسندیدنم را برای شما می گویم: من هم مثل شاعرِ کادوی غمگین آرزو می کردم که در حمام خانه ام وان داشته باشم. خانه ای را که با وام بیست ساله خریدم، حمام و وانی بزرگ داشت.  من و خانواده ام خوشحال بودیم. اما بلافاصله نفت کوپنی شد. و سوخت سهمیه ای می توانست تنها یک اتاق خانه ام را آن هم به زور گرم کند. بالاخره به محله ما گاز آمد و آبگرم کن نفتی مان را گازی کردیم. هنوز یک بار در آب گرم وان مذکور خستگی در نکرده که منبع آبگرم کن سوراخ شد. دوسه سالی کار ما تعمیر کردن و کار آبگرم کن سوراخ شدن بود. آب گرم کن گازی نصب کردیم که فشار آب شهر به ناگهان پایین آمد و خودمان را به زور می شستیم. استحمام ما که تمام می شد تازه یک وجب آب ته آن وان بزرگ جمع می شد. مژده دادندکه فشار آب کمی بهترشده است. یک بار که وان راپرکردم تا ده دقیقه ای توی آن دراز بکشم و خستگی درکنم، پسرم دوید سرحمام و صدا زد که: «بابا بیست دقیقه دیگرکلاستان شروع میشه با جت هم که بروید نمی توانید خودتان را به پردیس دانشگاه برسانید» که وان را با آب های زلال و گرمش رها کردم و باشتاب از خانه بیرون زدم. بنابراین در تمام سال های «وان داری» خود حتی یک بارهم نتوانستم با خیال آرام از آن استفاده کنم. نتیجه آن شد که در تعمیرات کلی آن خانه وان را از ریشه در آوردم و روی نخاله ها و خاک های حاصل از تعمیرات انداختم و برای همیشه از آن سفید عشوه گر راحت شدم.

کلیدری نام کتابش را ازین شعر خود گرفته است:

 

هزار نقطه حادثه خیز تو جاده های کشور

این هم می تونه یک خبر باشه

هم یه کادوی غمگین

واسه روز مادر/20

      اگرچه در کتاب «عقاید و رسوم مردم خراسان» مرحوم دکتر ابراهیم شکور زاده، از هوا شناسی عامیانه سخن رفته است.(عقاید و رسوم/331) اما جواد کلیدری در شعری که رنگ روستایی خود را از کلیدر گرفته، پدر خود را یک جامعه شناس واقعی دانسته و بر همین اساس شعری زیبا آفریده است:

بابام می گف

گوسفندا، تو خنکا بهتر می چرن

مارا، تو سر پایینی بهتر نیش می زنن

او می گف

گاهی سگا رفیق گرگا می شن

بابام یه جامه شناس واقعی بود/21

در این سطور هم که صبغه محلی دارد، خواننده به یاد روستای کلیدر می افتد:

تو برج میزون

باید دل و گرده شیرو داشته باشی

که بیای تو صحرا/43

اینک پاره هایی دیگر از کتاب را می خوانیم:اما حالا می بینم همه ی چیزای خوب هیجان دارن/ مثه پیدا کردن مسافری تو جمعیت/22 آخ که اشک ریختن زیر بارون ،حالی داره!/12مثه زنا ویار یه چیزی کرده بودم/که بوی سیبُ انار سرخو باهم داشته باشه/16می بینی؟/ زمستونم سر آدم کلاه می ذاره./17چسبوندمش به نرده و گفتم/یالا تعریف کن همه ی خوابایی رو که واسم دیدی/24

اگر خوب به این پاره از شعر کلیدری دقت کنید، استعاره های شاعر را در رابطه به تولد آدم ها در خواهیدیافت:

گاهی چوبای دو درخ

با چسب و میخ به همدیگه گره می خورن

یه چیزی مثه تولد آدما/34

اگر شعرهای کلیدری در این دفتر وزن ندارند اما گاهی توی آن ها قافیه پیدا می شود.مثل یخبندون و آسیابون:

من می تونستم یه ماموت باشم توعصر یخبندون

/.../یا آواز پیر مرد آسیابون/41

اگر جوادکلیدری می گفت: (یه مادری/ کالسکه بچه شو هل می داد سمت سایه/تو میدون فردوسی.) یک حرف معمولی زده بود. اما گذاشتن واژه فردا به جای سایه نثر بالا را به شعری ژرف تبدیل کرده است:

یه مادری

کالسکه بچه شو هل می داد سمت فردا

تو میدون فردوسی/44

هر چه از جوانی دورتر شده باشی، بیشتر ازتصویری که شاعر از گذشت برق آسای فصل جوانی با کلمات کشیده است لذت می بری:    

اومد یا نیومد؟

بود یا نبود؟

جوونی.

مثه یه خواب

یه کافه ی بین راهی/46 

                            

                                    کار نقاش هنرمند: علی سیران

 

دوم- نرگس برهمند متولد سال ۱۳۵۹بجنورد

 

 

 به دنیا اعتماد کردم/ نرگس برهمند/مشهد شاملو/1388

 

     شاعر ما نرگس برهمند ،همسر همدل جوادكليدري که زبان مادري اش تركي است در سال 1359 در شهر بجنورد به دنیا آمده است. او در رشته رياضي و فيزيك تحصیل کرده و به استخدام در آمده است.وی سال هاست که به عنوان مربي شعر و قصه، در كانون فكري و پرورشي كودكان مشهد خدمت می کند. نرگس برهمند مثل همه زنان ایرانی در درجه اول، وظیفه مقدس خانه داری و همسر داری و تربیت فرزند را به عهده دارد و بعد از آن است که ازجان مایه می گذارد و به کارهای فرهنگی و شاعری می پردازد، تا همسرش جواد کلیدری که خیلی دوستش می دارد، بعد از اتمام کلاس های درس خود این شعر خویی را در راه  خانه با خود زمزمه کند:

به خانه خواهی رفت

و در قلمرو تسلیم و اعتماد زنت

خدای کوچک خوشبختی خواهی شد.

     زوج شاعر ما: نرگس برهمندوجواد کلیدری دخترکی دوست داشتنی دارند به نام مارال، که در شعر برهمند و کلیدری به او اشارات بسیار می رود و احتمالا در شعر کلیدری همان طفلی است که مادرش کالسکه اورا در میدان فردوسی به سمت فردا هل می داده است:   

یه مادری

کالسکه بچه شو هل می داد سمت فردا

تو میدون فردوسی/ کادوی غمگین/44

     همان طور که در آغاز این نوشتار گفته شد ،نرگس برهمند نیز  در سال 1381در طرح پژوهشی دانشگاهی این بنده به نام «بررسی شعر معاصر در شمال خراسان» معرفی شده است. برهمند که در شعر سنتی سال ها طبع آزمایی کرده ،امسال غیر از دفتری از غزل هایش، مجموعه ای از شعر های منثور خود را انتشار داده است. دفتر «به دنیا اعتماد کردم» نرگس برهمند با این شعر منثور آغاز می شود:

روز از کلّه پزی آغاز می شد

نان داغ و بوی گوسفندانی که ای کاش گرگ آن هارا دریده بود

مردانی با دستان بزرگ

زبان می خورند و زبان می ریزند

و از چوپانی می گویند که یک شب

جنی اورا آزار داده است./3

       شعر بالا مانند بسیاری ازشعرهای سپید دیگر، شعر موسوم به گفتار است و امکان دارد همان طورکه در دو مجموعه شعر کلیدری دیدیم در این نوع شعر به جز توصیف، از تصویر های خیالی اثری نباشد. البته ما در این شعر با یک شاعر زن حساس و رقیق القلب و با احساس روبه رو می شویم . او بی آن که کسی را به گیاهخواری تشویق و یا از گوشت خواری منع کند، در این تصویر زنده با گفتن«ای کاش گرگ آن هارا دریده بود» پیام شاعرانه خود را می دهد و آدمی را به فکر فرومی برد تا ناگهان به یاد مطالعات خود در سال های دور در باب کشتن جانوران بیفتد.

       ایرج میرزا داستان گیاهخواری ابوالعلاء معری شاعر و فیلسوف عرب را چنین منظوم کرده است:

قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر

 لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد

در مرض موت با اجازه ی دستور

 خادم او جوجه با، به محضر او برد

خواجه چو آن طیر کُشته دید برابر

 اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد

 گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر

 تا نتواند کست به خون کشد و خورد

 مرگ برای ضعیف امر طبیعی است

 هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد./ دیوان ایرج میرزا/ ص۱۷۳

      به هرحال با وجود جواز شرعی در آیین اسلام، همواره گفتاری مبنی بر نخوردن و میانه روی در مصرف لحم در میان بزرگان دین و عرفان ودانش وجود داشته است. صادق هدایت می نویسد:«حضرت امیر(سلام براو)که زندگی ریاضتمندانه می نموده، راجع به گوشتخواری می فرماید: «لاتَجعلوا بُطونَکم مَقابرالحیوانات» (شکم هایتان را گورستان جانوران قرار ندهید). در اسلام بسیاری از طریقت های متصوفین و عرفا گیاهخوار بوده اند.پزشک نامدار ابو علی سینا مریدِ گیاهخواری بوده و در کتاب های خودش، مضار گوشت را بیان می نماید و گفته :«حذر کنید از خوردن گوشت جانوران»فواید گیاهخواری/40

شعری دیگر از برهمند بخوانیم:

می خواهمت

آن چنان که آهوان

ایستادن در دامنه را

و نمی خواهی ام

آن چنان که گاو نر

یوغ را

بانوی تو گنجشکی در دلش دارد

و فکر می کند

تنها در جنگ می تواند بمیرد./5

      به کدام خواننده ای با خواندن سطور بالا این احساس دست نمی دهد که زن امروز پیشرفته که همدوش مرد کار می کند، در عین حال پای بند به سنت های ایرانی و عاشق همسرخود است و این را از مادر و خواهر و خویشانش آموخته است. و مرد امروز هم با آن که زن را همدوش خود می بیند، سخن سعدی را خطاب به مرد شنیده است که: ای گرفتار و پای بند عیال/ دیگر آسودگی مبند خیال/ و /شب چو عقد نماز می بندم/ چه خورد بامداد فرزندم/ و شعر فریدون مشیری را خوانده است که:

یک شب که دست تو در آغوش کتاب است

زن را سوال از نان و آب است

یا در کنار زندگی ترک هنر کن

یا با هنر ترک زنو فرهنگ و سر کن.

     من، بار ها گفته ام و اینک هم فریاد می زنم که بدون همدلی و همراهی همسرم هرگز و هرگز نمی توانستم بار سنگین زندگی پرماجرا و پر مشقت ودر عین حال شاعرانه خود را به دوش بکشم. همین حرف را در گفت و گو های خصوصی،نه  تنها از کلیدری که از بیشتر دوستان شاعر و غیر شاعرم شنیده ام و می دانم زندگی با یک شاعر یا هنرمند بسیار دشوار است. اگر می گویید نه ،گفت و گو های شهین حنانه را با همسرِ سی و دو شاعر و نویسنده و هنرپیشه و موسیقی دان و به طور کلی هنرمند دیگر بخوانید. اما در این جا تنها به آغاز پاسخ ایران خانم، همسر مهدی اخوان ثالث به شهین حنانه توجه بفرمایید: «آن چه شما به آن اشاره کردید، یعنی تعادل روحی و رفتاری خاص هنرمندان با محاسبه درست از آب در نمی آید...»پشت دریچه ها/30 اگر نرگس برهمند می گوید:

و نمی خواهی ام

آن چنان که گاو نر

یوغ را

او هم شاعری زن است که با شاعری مرد پیمان زناشوئی بسته است و مهربانی میراثی زن ایرانی اورا به همسرش برای همیشه پیوند داده است. او پیش از حرف بالا گفته بود :

می خواهمت

آن چنان که آهوان

ایستادن در دامنه را

برهمند در جایی دیگر در این کلمات از دل بر آمده می گوید:

زندگی به یک قرار نیست

گاهی سنگی جریان رودخانه را عوض می کند

و گاهی پرنده ها جاذبه ی زمین را جدی می گیرند

بین این همه اتفاق

سردرد من جای نگرانی ندارد

سیگارت را باخیال راحت بکش

نه رگ های متورم گردن من جریانی را متوقف می سازد

و نه دود سیگار توجهان را به سرفه می اندازد

زمین می چرخد

می چرخد با همه آدم هایش./7

     خانم نرگس برهمند در این دفتر دو شعر دارد که مرا به یاد شعر ناظم حکمت و شعر فروغ:«مرگ من روزی فراخواهد رسید» می اندازد. البته باید بگویم که ملیارد ها انسان بر روی کره ارض به مرگ می اندیشند و هرگز این بدان معنی نیست که هر کس بگوید روزی مرگ من فرا خواهد رسید، سخنش تحت تاثیرخیام یا ناظم حکمت است. مرگ اندیشی همواره بوده است و خواهد بود. برهمند چقدر زیبا و جاندار آن روز را تصویر می کند:

روزی که می میرم

آیا پسر روزنامه فروش

انگشتانم را زیر چرخ های وانت خواهد دید؟/13

مرگ من در چه روزی اتفاق می افتد؟

آیا آن روز برف زیادی نمی بارد

 و قمری ها در حیاط خانه نان نمی خواهند؟

می دانم

زیر برف مدفون خواهم شد

با چشمانی خیس

اما نفس می کشم

و منتظر جوانه زدن دانه های آفتاب گردانی می می مانم

که مورچه ای به گورم آورده است./19

حالا شعر ناظم حکمت شاعر بزرگ ترکیه را با ترجمه مترجم و شاعر پرکارخانم پرستو ارسطو از زبان ترکی بخوانیم:

"مراسم تشیع جنازه ی من"

جنازه ام را از حیاط حرکت خواهند داد؟

چگونه از طبقه ی سوم تا پائین حمل می کنند؟

تابوت در آسانسور جا نمی شود،

راه پلّه ها تنگ

*

شاید تا زانو آفتاب، کبوترها هم باشند،

شاید برف ببارد، بچه ها جیغ بکشند،

شاید باران سنگفرش را  برق بیاندازد

و سطل های زباله سر جای همیشگی

*

مرا رو باز طبق مراسم توی نعش کش می نهند،

کبوتری دوست دارد چکه ای روی پیشانی ام خیرات کند، خوش یمن است

نوازندگان مارش عزا چه بیایند چه نیایند، بچه ها خواهند آمد،

آنها کنجکاوند مرده ای ببینند

*

پنجره ی آشپز خانه مان با نگاهش مرا بدرقه خواهد کرد

بالکن مان از طناب رخت ها عبورم خواهد داد

نمی دانید در این خانه چه خوشبخت زیستم،

اهالی خانه! برای همه ی شما عمری دراز آرزو می کنم...

ناظم حکمت1963 مسکو

     نرگس برهمند که خود به اتفاق همسرش جواد کلیدری باغ و علف و گندم را در کلیدر تجربه کرده و می شناسد در توصیف به گمان من بسیارعاشقانه زیر می گوید:

ازباغ برمی گردی

آواز پرندگان در صدایت تکرار می شود

در جیب های نیم تنه ات

دنبال دانه های گندم هستم

شانه ات بوی علف تازه می دهد

وخستگی را فراموش می کنم./8

اگر حتی نام شاعر را ندانیم، با خواندن بیشتر شعر های این دفتر درمی یابیم که آن هارا یک زن ایرانی نوشته است:

از بعضی چیزها نمی توانم سخن بگویم

تو باید نباشی

تا بگویم

تنهایم و کسی دوستم ندارد./11

در برخی از شعرهای نرگس برهمند تصویر هایی هست که اشارات آن ها به زن بودن شاعردلالت دارد وباید همین جا بگویم از شعرهای او برمی آید که وی یک زن روشنفکر و معترض است:

     ناچارم به زندگی/ وقتی خواهرانم زنده به گور شدند/ درختان تناوری بودند خواهرانم!17 ابرها مادران نامهربانی هستند/کودکانشان را به دریا می سپارند/تا بزرگ شوند/ بغضی راه گلویم را گرفته/ که با آب هم پایین نمی رود./20 شستن ظرف ها/ و حرف های زنان تکراری است/22 به دنیا که آمد/ قابله گفت دختر است/ پدر به آسمان نگاه کرد/35 کودکم را شیر می دهم/گریه می کند/ صبح یک فنجان شیر می نوشم/کودکم خواب است/گریه می کنم/52 می خواهم زنی باشم/که صدای استکان ها دلم را نلرزاند/ و فریاد کودکم.../61 فکر می کنم شبیه زنی شده ام که مردش را به جنگ فرستاده است/26من همان زنم که روی نیمکت نشسته ام/ و نمی دانم برای شام چه غذایی خواهم پخت/48

این شعر نرگس برهمند را با یک تشبیه مضمر قوی بخوانید و بگویید که  انصافا زیباتر ازاین آیا می شود مادر را ستود:

اگر بهشت هم نبود

 تو بودی مادر

این را همه ی دخترانت خوب می دانند/30

در این شعر منثور جناس بین کلمات کیف و کیف و سینی وسینه به چشم می آید که صد البته پیام انسانی و اجتماعی شعر خیلی بالا تر از دو آرایه ادبی است:

بوی ماده سفید کننده می دهند

بوی سال های بر باد رفته

زنان ساعت پنج عصر

در اتوبوس

زنان چادر کیفی

که هیچ وقت کیفشان کوک نبوده است

فردا

شرکت خصوصی

سینی چای در دست و اندوهی در سینه/25

باز هم از شعر های نرگس برهمند  بخوانیم

نگرانی های زیادی دارم/مثل همین شکوفه های بادام و سرمای اسفند/مثل تپه هایی که از آن طرفش/ بی خبری/6زمستان می داند که سرد بودن و آرام آرام گریه کردن یعنی چه؟/9و

خدا که انسان را آفرید

درآینه نگاه کرد

تا ببیند چه اندازه موهایش سفید شده است!/21و

       اما می دانم هنوز تفنگ های زیادی دلشان پر است/27چگونه دلواپس تو نباشم/ وقتی در کوهستان های نیشابور/ آتش می روید به جای ریواس/28خوش به حال لباس های روی بند/ وقتی نسیم در تنشان می پیچد/38 از قاب بیرون آمد کودکی ام/ موهایش بوی صابون ارزان قیمت می داد/41کارگران گاهی حرف های تندی می زنند/که در صندوقچه هیچ عطاری پیدا نمی شود/45کوه ها پیشانی ورم کرده زمین هستند/49و

به دنیا اعتماد کرده ام

به هواپیمایی که از روی سرم رد می شود

به زمینی که می چرخد

حتی اگر خواب باشم/53

توت ها دارند شیرین می شوند

 با من قرار بگذار/60

دنیا به هر کسی روی خوش نشان نمی دهد

تنها گاهی بادبادکی

 حواسش را پرت می کند/63

 

رشته کوه عزیز/برهمند نرگس1359/مشهد شاملو1387

مجموعه چهل ویک غزل

برای خواندن دنباله مطلب اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1388ساعت 14:4  توسط رضا افضلی  | 

      

   نصرت رحمانی/ رضا افضلی 6/6/75عکس از:آرش رحمانی

دیداربا «نصرت رحمانی» دررشت 

      اوایل شهریور سال 75 در رشت بودم و نصرت رحمانی(۱۳۰۶ـ ۱۳۷۹) در آن شهر زندکی می کرد. قدم زنان به کتابفروشی طاعتی رفتم و پس از خریدن کتابی، شماره تلفن منزل نصرت را از آنجا گرفتم. فردای آن روز با او تلفنی صحبت کردم و قرار شد که ساعتی بعد برای دیدن او به منزلش بروم . دوربینم را بر شانه افکندم و به راه افتادم تا به آدرسی که همسرش داده بود رسیدم.

     خانۀ او در انتهای کوچه ای از کوچه های محله سنتی سبزه میدان رشت بود. در چوبی کهنه ای داشت و بر روی دیوار آجری دور آن کاشی های رنگ و رو باخته اما زیبا عشوه گری می کرد. بر روی کاشی ها نوشته هایی مقدس و اسم هایی الهی به چشم می خورد. مانند بیشتر خانه های سنتی شهرهای ایران کوبه های دوگانه و دو سکو در چپ و راست در منزل دیده می شد.  

      در زدم. دختر خانمی در را باز کرد و برای این که نصرت را از ورود من خبر کند به داخل رفت. بعد از چندین لحظه برگشت و مرا به درون خانه راهنمایی کرد. به دالانی داخل شدم که به حیاطی وسیع می رسید. ساختمان نیمه چوبی بزرگ وسط حیاط، خود را به چشم می کشید. آن ساختمان با بیشتر بناهای سنتی که در گیلان دیده بودم تفاوت هایی داشت. آن دختر با مهربانی مرا به طرف در غربی بنا راهنمایی کرد. حوضی بی آب در وسط انبوه علفهای خودروی مقابل ساختمان وجود داشت. از یکی دو پلّه بالا رفتم. همسر نصرت که قبلاً بعد از تماس تلفنی با نصرت، نشانی خانه را به من داده بود خوشامد گفت و از من خواست که از پلّه های کاشی فرشِ رو به رویم یکسره بالا بروم. کاشی های کف پله ها آبی رنگ بود و در دو سوی آن نرده های چوبی خراطی شده به چشم می خورد. همسر نصرت از همان پایین راهرو مرا به اتاق دست راست بالای پلّه ها هدایت کرد.

       داخل اتاقی شدم که در یک سمت آن اُرسی بود و در آن، شبکه هایی با شیشۀ رنگی وجود داشت. دو دریچه کوچک آن ارسی به سمت حیاط و حوض باز بود و در وسط آن شیشه های سرخ، سبز، زرد، و آبی در قاب هایی به شکل خاج عشوه گری می کرد. از پنجرۀ آنجا ساختمان دیگری با همان قدمت و پشت بامی سفالی دیده می شد.روی فرش نشستم و به دیوار تکیه دادم. بر روی طاقچه های گچی دو طرف اتاق، کتابهایی چیده شده بود که با همه آن ها آشنا یی داشتم. کتاب ها دستمالی شده به نظر می رسیدند. در میان آنها که اکثراً دیوان شعر بود، برخی از کتب دیگر دربارۀ فرهنگ ایران باستان وهند قدیم نیز دیده می شد. یک رادیو پخش کهنه با بلندگوهای بزرگ در کنار اتاق بود. در کنار آن، یک تلوزیون مدرن قرار داشت که به فضای کهن آن اتاق نمی آمد.

     سقف چوبی اتاق که رنگی قهوه ای داشت منظرۀ اتاق را زیباتر کرده بود. همانطور که به در و دیوار اتاق خیره شده بودم صدای آخ و نالۀ مردی که از پله ها بالا می آمد به گوشم آمد. معلوم شد که نصرت رحمانی دارد بالا می آید. بعد از چند لحظه آن پیر مرد قوی هیکل، با موهای پر پشت سفید و بلند، و عینکی که بر روی بینی داشت وارد شد. سلام علیک کردیم. برخاستم و او را بوسیدم و در کنارش نشستم. این بود نصرت رحمانی که نیما یوشیج برمجموعه شعر کوچ او مقدمه نوشته بود و با شعرهای تصویر کننده پلشتی و سیاهی، وناقدان موافق و مخالف خود سرو صدای بسیاری به ره انداخته بود. من هم مثل دیگران در سالهای جوانی خود مدتها با شعرنصرت زندگی کرده بودم. به هنگامی که او مسوول صفحۀ شعر مجله ای بود یکی دو تا از شعرهایم را برای او فرستادم که چاپ کرد. او به نامه ای که نوشته بودم پاسخ داد و برایم نوشت که شعرهای مرا می پسندد. او در پایان نامه اش این مصرع را نوشته بود که « تو کارِ خود مده از دست و می به ساغر کن ».

    بعد از سالها اینک در کنار او نشسته بودم . نصرت مرتب زبانش را در دهانش تکان می داد و به کندی با من سخن می گفت. مج پاهای بی چورابش بسیار کلفت تر از اندازۀ طبیعی به نظر می رسید. می گفت که سخت بیمار است و اضافه کرد که به هر حال هر یک از ماها  باید علتی برای مردن پیدا کنیم. بادی خنک می وزید و فضای اتاق را دلنشین می کرد . آن باد، شیشه های رنگی داخل قاب های خاج مانند ارسی پنجره را می لرزاند. نصرت رحمانی زبان به شکوه گشود و از هر دری سخن گفت. نصرت می گفت برای این که یک نفر از خارج برای من شعری فرستاده بود،و برای اینکه شعر مرا یک رادیوی بیگانه خوانده بود،مرا سین جین کردند. آخر من که تقصیری نداشتم. اومی گفت که هیچ شغلی و حقوقی ندارم و افزود که دو فرزند دارم که یکی از آن ها در خارج از کشور زندگی می کند.

    او گفت که فامیلِ زنِ اولم افضلی بوده است آیا تو با آن زن خویشاوندی نداری؟ من به یادش آوردم که من اهل مشهد هستم و با همسر اول او نسبتی ندارم. چند دقیقه ای که گذشت، در حالی که صدای کار کردن چرخ خیاطی از اتاق مجاور می آمد، از اوعکس گرفتم. همسرش را صدا زد و گفت چرا چای نیاوردی؟ او گفت مشتری داشتم. چشم الان می آورم. او گفت که آن خانه وسیع به زنش تعلق دارد و دارای قدمتی دویست ساله است. از گفته های نصرت معلوم شد که همسر او خیاط است و از طریق خیاطی گذران زندگی می کند. پسرش آرش را صدا زد که، عکس ما را با هم بگیرد. پسر نصرت رحمانی بسیار مودب و خوش برخورد بود. بعدا قرارشد شعر بخوانیم واول من شروع کنم. من هم شعر «تنها شدی» ام را برای نصرت خواندم. خیلی آن را پسندید و چند مصرعی از آن را بلافاصله از حافظه خواند و دنباله اش را از من می پرسید و تکرار می کرد. آن شعر را خواست تا برایش بنویسم. که نوشتم و در زیر آن شماره تلفن منزلم را هم ذکر کردم و گفتم این شعر در کتاب هفت/ سال ۷۳ چاپ شده است. 

مثلِ حيات خلوت متروك

تنها شدي

با خارهاي هرزة اندوهت

با گربه اي سياه كه در وحشتِ غروب

چون غم كنار بام تو مي آيد

*

فرزندهاي تو

نوروزها كنار تو مي آيند

تا دردهايشان را

چون مبل هاي كهنة اسقاط 

در خلوتِ خموش تو بگذارند.

*

تنها شدي

مثل حيات خلوت متروك. 1/1/73                                  

نصرت رحمانی شعر بالا را، تازه، گیرا، فشرده و دلنشین توصیف کرد.

     بعد از آن شعر، غزلی به نام «دركنار پياده رو» را که با الهام از پیر مردی نشسته در کنار یکی از خیابان های بالای شهر تهران، سروده بودم برایش خواندم.

پيشاني اش چو آينه اما شكسته بود

بس عنكبوتِ عمر، بر او تار بسته بود

زان گونه هاي سرخِِِ هلو وارِ آبدار

تنها به روي چِهرة او، نقشِ هسته بود

در منظرش خُرامِ غزالانِ عطر بيز

رفتارِ حوريانِ ز فردوس جسته بود

گلبرگ هاي مستِِ اقاقي، سبد سبد

در موج موجِ دامنِ رقصان نشسته بود

حتي اگر كه خواهشِ دل بود، پاي او

شيرِ نحيفِِِ خستة زنجير بسته بود

دستش براي چيدنِ برگي، رمق نداشت

با آنكه گل به هر طرفي دسته دسته بود

گيسوي عشق، پيرِدلش را جوان نكرد

تارِِغريزه از بُنِِ جانش گسسته بود

گرمي نيافت جان و تنِ سرد و خسته اش

زان آذرخش هاي نگاهي كه جسته بود

هردم گذارِ جفتِ جواني ز پيشِ او

يادآورِِگذشتِِ بهاري خجسته بود

معبر پر از شكوفة رنگينِ نو به نو

او در كنارِ راه درختي شكسته بود

مي رفت جويبار، پر از موجِ زندگي

او چشم بست و خفت كه بسيار خسته بود.

                                           4/2/70 رضا فضلی

      او گفت شعر اولی و غزل دومی یک مضمون دارد. ولی خواسته ای به شعر دومی ات شناسنامه ای بدهی و برایش پدر و مادری تعیین کنی. او از گویندگان شعرهای بی چفت و بست دل خوشی نداشت. او می گفت که بسیاری از این جوانان، آبروی شاعران خوب را هم برده اند. به او گفتم آیا به نظر شما زمان شعر و شاعری سپری نشده است ؟ آیا به علت وجود تلوزیون ، ویدئو، سینما و انتقال تصاویر به صورت برق آسا نیست که مردم ما کمتر به مطالعۀ شعر می پردازند. نصرت رحمانی گفت نه! اگر شعر خوب چاپ شود همه می خوانند. ناشران ایران  که شعر چاپ نمی کنند. یک شاعر که نمی تواند هم شعرهایش را با سرمایۀ خودش چاپ کند وهم خودش پخش کننده باشد، زیرا که این کار عملی نیست. شاعر باید شعرش را بگوید و کاری به بقیه کارها نداشته باشد. نصرت می گفت ناشران امروز که سرمایه ای را بند می کنند، برای کتابی بند می کنند که برایشان صرف داشته باشد. چه دلیلی دارد که برای کاری سرمایه گذاری کنند که سودی ندارد و فروش آن تضمین شده نیست.

نصرت گفت که مجموعۀ آثار مرا انتشارات علمی چاپ کرده است. می گوید که پنج هزار جلد چاپ کرده ام. او با تلمیح به طرز کار بعضی از ناشران که در کارشان تقلب می کنند و دربارۀ تیراژ کتاب رقم صحیح را نمی گویند، اعتراض می کرد.

او از اخوان ثالث یاد کرد و شعرو ادبیات ایران را به شعرو نوشته های مشهد و خراسان وابسته دانست. او گفت که من روی فرد صحبت نمی کنم. خراسان همواره سهم بزرگی در ادبیات ایران داشته و شعر نو هم همیشه وابسته به خراسان بوده است.

او در باره شاعرانی مثل رحمت موسوی،که سبکی خاص را دنبال می کنند با احترام حرف می زد ولی عقیده اش این بود که چون آنان در محدوده ای خاص حرکت می کنند ،شاعرانی جهانی نیستند. او از حال عماد خراسانی جویا شد. پاسخ دادم که از سال موشک باران تهران از عماد خبری ندارم. گفت حتماً با خواهرش در تهران زندگی می کند که من گفتم خواهرزاده اش.

     نصرت رحمانی می گفت همیشه آنهایی که دعوت به همگامی را مطرح می کنند مساله فرهنگ را بهانه قرار می دهند و برای نجات فرهنگ ملّی از روشنفکران امداد می خواهند. ولی به تجربه ثابت شده است که مثلِ انار، آدم را آب لمبو می کنند و بعد از اینکه استفاده شان را بردند دور می اندازند. او گفت این موضوع تا حالا بارهای بار ثابت شده است. او شعری خواند که « خود کار بیک » نام داشت و شعردیگری را به خاطر اینکه به یادش نمی آمد بریده بریده قرائت کرد. آن شعر از دود و دم حکایت داشت و پاره هایی از آن به جرمِ یشمی تشکیل شده در درون نی مربوط به دود و دم بود.

     نصرت از بیماری رنج می برد و به نظر می رسید کلفتیِ ساقهای پایش مربوط به تورم ناشی از مرض کلیوی او باشد. انگشتان دستش زرد و وضع اتاقش تصویرگر فضای«میعاد در لجن» بود. به نظر می رسید که آتش، شلواراو و تشک و ملافۀ پشت سرش را سوراخ کرده باشد. با توجه به شعرهایی که از او خوانده بودم فضایی جز آن از شاعری چنو انتظار نمی رفت. هنگام خداحافظی مرا به اتاق پذیرایی اش خواند. شیشه های رنگی نصب شده در پنجره و ارسی چوبی آن جا نیز کاملاً آشنایی زدایی داشت. از او در آن اتاق نیزعکس انداختم. او یک تابلو نقاشی کار اسپهبدی را که بر دیوار خانه نصب شده بود به من نشان داد. بعد از دقایقی با هم از پله ها پایین رفتیم. توی حیاط ،من آن سوی حوض ایستادم و دوربین را میزان کردم و از او که جلو آن ساختمان قدیمی ایستاده بود، عکس گرفتم . نصرت رحمانی به دنبالم تا دم حیاط آمد. باز هم تعارف بسیارمی کرد که نروم و ناهار را پیش او باشم. در حالی که لای در آن حیاط قدیمی لحظاتی ایستاد و با نگاهش خداحافظی می کرد عکسش را گرفتم و از او دور شدم.  6/6/75

نصرت رحمانی

6/6/۷۵رشت:یکی از کوچه های سبزه میدان/عکس از: رضا افضلی.

روان شاد نصرت رحمانی درسال ۱۳۷۹ چهار سال بعد ازبرداشتن عکس بالا درگذشت.

+ نوشته شده در  دهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط رضا افضلی  | 

  سیاوش پرواز در منزل مشهد خود ۹/۶/۸۸   

سیاوش پرواز، به ناگهان پرواز کرد.

رضا افضلی

      «تنها خدا، خداست که می ماند». با دریغ و درد، سیاوش پرواز شاعرودانشمند و قاضی باز نشسته ی دادگستری خراسان، در روز 22مهرماه 1388 به ناگهان در تهران در گذشت. آقای اشکانی همسر خواهر پرواز، از این واقعه ی تاسف بار خبر یافت و با کمک دوست پرواز آقای دکتر منصوری و به اتفاق خویشانش پیکر سیاوش پرواز را به مشهد انتقال داد. در مشهد بی آن که حتی اندکی از دوستان اهل قلم و آشنایان پرواز با خبر شوند،جمعی اورا در میان بهت و حسرت و اشک و اندوه در گور شماره 409، زیر سقف صحن جمهوری واقع در حرم رضوی به خاک سپردند. پرواز که قبلا «یعقوبی» شهرت داشت، متولد شهریور1326 در شهر زابل بود. او که تا پایان عمر مجرد مانده بود به تنهایی در خیابان سردار جنگل واقع در غرب تهران زندگی می کرد.آپارتمانش مملو از کتاب بود و هر دیوارآن پشتِ سه چهار ردیف کتاب پنهان شده بود. وارد خانه اش که می شدی باید از راهرو های تنگ کتاب عبور می کردی. در وسط هالِ آپارتمانش جای نشستن برای دو نفر به زور پیدا می شد.

     بنده ی نگارنده ی این سطور،همین امسال درکتابخانه اش یک شب به صرف شام مهمانش شدم. تا شام را حاضر کند از من خواست که به اتاقش بروم و روی تختش در کنار پنجره دراز بکشم و مجموعه کتاب های نقد ادبی معاصر را که روی هم چیده بود نگاه کنم. از راهرویِ نیم متریِ دیواره های کتاب عبور کردم و به طرف تختخوابش که در کنار پنجره بود رسیدم و یک لتِ پنجره را باز کردم. نسیمی خنک به درون آمد.از بلندی آپارتمان، الماس های نور ریخته برروی شب تهران بزرگ ول ول می زد. بعد از دقایقی سیاوش پرواز باسینی پرتقال و کارد و چنگال آمد. او چراغ مطالعه را درکنارم روشن کرد که نور برای مطالعه کم نباشد. پرواز بسیارمیهمان نواز و خوش سخن بود.کتاب های مختلف و تازه چاپ را بیشتر مستقیما از ناشران می خرید و در هر حال استراحت مطالعه می کرد.در فهرست هر کتاب، فصولی را که می خواند با مداد علامت می زد.گاه فشرده مطالب را جداگانه می نوشت. او مطالبی را که به نظرش می رسید می نگاشت و نقد هایی را که نگاشته بود به اطلاع نویسنده می رساند و یا در جایی منتشر می کرد.

      آن شب وقتی قابلمه ی غذارا بر سر گاز گذاشت، دوباره پیشم برگشت و مرا به اتاق دیگر آپارتمانش برد. ازتراکم کتاب های چیده شده درکنار دیوار ها و وسطِ اتاق، جای سوزن انداختن نبود. پاورچین پاورچین به داخل اتاق به تنگ آمده از انبوه کتاب رفت . چون شنیده بود پسربزرگ بنده طراح صحنه است، بسیاری از کتاب های هنر و طراحی صحنه را به من نشان داد. آن قدر کتاب روی هم بود که به گمانم بیم ریختن ناگهانی دیوار های کتاب می رفت. کارشناسان می گویند: نباید کتاب ها را در غیر قفسه های میخ شده بر دیوار گذاشت. چون به هنگام زلزله امکان ریزش و آوار شدن دیواره های کتاب ها بر سر افراد محتمل است. سفره ی دونفری در وسط کتاب های هال حاضر بود. یک تلویزیون در محاصره کتب به چشم می خورد.

      با شنیدن یکی دو آهنگ مورد علاقه پرواز، دو نفری به دشواری نشستیم و شامی پخته شده با ماهیچه و روغن زیتون خوردیم. او مدتی بود که به دیابت گرفتار شده بود. از سوپری خاص برای خود خوراکی های رژیمی را تهیه می کرد. بعد از صرف شام لذیذی که پخته بود، کمکش کردم و ظرف ها را به داخل آشپزخانه بردم. در راه برگشت خواستم چای خود را به وسط هال ببرم که سیاوش نگذاشت. گفت بردن چای از وسطِ کوچه های کتاب، یک کار تخصصی است. ممکن است لب پَر بخورد و کتاب ها را خیس و رنگی کند. پرواز لیوان های چای را یکی یکی و بسیار با احتیاط به داخل هال آورد. او تعدادی از شعرهای قدیم و جدیدش را برایم خواند. پرواز می گفت شعرهایش را قبل از چاپ به دوست شاعرو قاضی مان محمد رضا خسروی می دهد تا برایش ویرایش کند. او دفتر شعر تازه اش «موسیقی رنج» را به من تقدیم کرد و برای بدرقه ام تا دم در آسانسور آمد. پایین که رسیدم به هنگام بیرون رفتن از درِ مجتمع، از بالا و پشت شیشه آپارتمانش دست تکان داد و دوباره بامن خداحافظی کرد. این آخرین دیدار من با آن دوست پرواز کرده بود.   

     مادرِکتابخانه های سیاوش پرواز در خانه ی بزرگ او در کوی آب و برق مشهد واقع است. کتاب خانه ای بزرگ و دراز که کتاب های پرواز در قفسه های آهنی چیده شده است. از خویشانش خانواده ای را در آن منزل اسکان داده است که مراقبت از کتابخانه بزرگش را به عهده دارد.

     اوکتاب های فروانی به کتاب خانه های دانشگاهی مشهد و زابل اهدا کرده است. بنده سال ها پیش در جایی نوشتم( يكى از نيك‏مردان ديگر كه با دست و دلبازى تعداد 1111 جلد كتاب به كتابخانه دانشكده ادبیات مشهد اهدا كرده آقاى سياوش پرواز، قاضى دادگسترى خراسان است. اين مجموعه ی نفيس كه تمام آن در موضوع شعر معاصر است، به نام «مجموعه هزار جلدى شعر معاصر اهدايى سياوش پرواز» در دفتر كتابخانه به ثبت رسيده است.) سیاوش پرواز در تهران می گفت که درپی آن کتاب های اهدایی، کتاب های دیگری را به دانشکده ادبیات اهدا کرده است.

   سیاوش پرواز  قاضی بازنشسته ی داد گستری خراسان،که سال های آخر خدمتش را در تهران می گذراند،بعد از بازنشستگی در سال۱۳۸۲ پروانه ی وكالت پايه يك دادگستری را گرفته بود و از آن سال به بعدگاه گاهی به کار وکالت هم می پرداخت. سیاوش پرواز، ارث پدری و بیشتر درآمدش را خرج خرید کتاب می کرد. ضمن تسلیت به خانواده ی گرامی و دوستان و همکارانش، برای آزاده ی نیکوکار،شاد روان سیاوش پرواز آرزوی آرامش ابدی دارم. 

پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است.(فروغ) 

   

 

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1388ساعت 3:37  توسط رضا افضلی  | 

 تفسیرخوبی برای شعر«وقتی که من بچه بودم»

    مطالب ایمیلی که جناب آقای علیرضا اعلمی برایم فرستاده اند و بعد ازاین نقل خواهم کرد،می تواند تفسیر خوبی باشد برای بخش هایی از شعرمشهور«وقتی که من بچه بودم» سروده ی شاعر پیش کسوت مشهد دکتراسماعیل خویی. اول شعررا می خوانیم:

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور.
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم.

وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .

وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .

وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .

وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

بیستم اردیبهشت 1347 - تهران / اسماعیل خویی

حالا ایمیل آقای اعلمی را می خوانیم:

«دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند!  

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند . (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)»

+ نوشته شده در  دوم آبان 1388ساعت 14:2  توسط رضا افضلی  | 


محمدرضا شفيعي کدکني

سوگ سرودي براي پرويز مشكاتيان


اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود

وز اين ديار دور فراموشي ات نبود



تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب

با خاک تيره روز هماغوشي ات نبود



ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند

رندي حريف مستي و مي نوشي ات نبود



دود چراغ موشي دزدان ترا چنين

مدهوش کرد و موسم خاموشي ات نبود



سهراب اضطراب وطن بودي و کسي

زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود



در پرده ماند نغمه آزادي وطن

کانديشه جز به رفتن و چاووشي ات نبود



در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند

زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود



اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون

عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود



          21  سپتامبر 2009، پرينستون

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1388ساعت 3:7  توسط رضا افضلی  | 

رضا افضلی

                    تقدیم به: حسن روشان

 

قلب تیرخورده  

                     

ازدوره ی جوانی ما یادگار ها

مانده است قلب کنده، به روی چنار ها

 

مانده به روی اِشن و سپیدار های پیر

از نامِ عاشقان جوان یادگار ها

 

یعنی: نهان زچشمِ تعصّب به کاربود

نیروی عشق در همه ی روزگار ها

 

بس قلبِ تیر خورده و بالیده بادرخت

بوده نشان عاشق و معشوق بارها 

             

پاشیده است سوده ی یاسِ سپید خشک

برمویمان زآمد و رفت بهار ها 

 

از گلّه های عمرِ شتابان نشسته است

برروی یاد های جوانی غبار ها

 

در باغِ پرجوانه ی امّید و انتظار

نشکفته یک شکوفه هنوز از هزار ها

 

ازرنج های تازه و دیرینه، روزگار

از نسل ما به خشم کشیده دمارها

 

ما دیده ایم با صلواتِ طبق کشان

با زرق و برقِ خوانچه ی شادی قطار ها

 

زیرتگرگ نقل، دو سو مرد و زن به صف

چون کوچه ای نشسته به دود و بخارها

 

ازکوچه های کُندر و اسپند می گذشت

در زَروَرق، جهیزه ی نوخانه یار ها

 

درچار سوق و پلّه ی «پی آب» ها دوان

سقّا و مَشکِ آب چکان در گُذار ها

 

یک دسته شمعِ روشنِ گریان به رهگذر

داروی درد و چاره ی پیچیده کار ها

 

خط های خیر و شر، چو مشاور به کار خلق

چون فال و رمل و قُرعه، امین مستشارها

 

میدانِ پیرِ شُهره به «اعدام1» دیده است

در بس سحر جنازه ی رقصان به دارها

 

در پیش چشم مردم ناظر به کار مرگ

صف بسته جای جای، مسلّح سوار ها2

 

با سِبلتان خنجری و چشم های سرخ

سدّی شده مقابل مرگ انتظار ها

 

این روزهای عمر شتر های وحشی اند

افتاده از دماغ شتر ها مهار ها

 

ما می رویم در مِه و پایان پدید نیست

روز و شبند واگنِ ابلق قطار ها

 

در سوکِ عمر مصرعِ «روشان» به دل نشست

«دیگر بگو که بغض بپاشند انار ها»۳

                                      مشهد  7/12/87

1- میدان اعدام در شهر مشهد واقع است ، که بعدها نامش را «میدان عدالت» گذاشتند.

2- در عصر پهلوی دوم،و در محلّه ی پایین خیابان قدیم مشهد، یک کلانتری ویژه واقع بود به نام «کلانتری سوار». ماموران آن کلانتری برروی اسب های خود می نشستندو به گشت زنی می پرداختند .    

 ۳- شادروان غلامرضا صدیق درکتاب شعر امروز خراسان چاپ ۱۳۴۲(ص۱۸۷) شعری با همین وزن و قافیه دارد ولی من مصرع دوستم حسن روشان را بیشتر پسندیدم.

 رضا افضلي فروردین ۱۳۵۰

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 6:30  توسط رضا افضلی  | 

 سفرظاهرا دوساله ولی طولانی استاد دکترشفیعی کدکنی به آمریکا

      ساعت 4و50 دقیفه بعد از ظهرروز۵شنبه5/6/88 همراه خانواده ام با قطار

عازم تهران شدم وخیلی خوشحال که به دیدن دوستان ساکن تهران خواهم

رفت و حتما بار دیگربه مجالست استاد شفیعی کدکنی مفتخر خواهم شد

و با ایشان دیداری تازه خواهم کرد. بعداز ظهرروز جمعه در تهران

 به منزل دوست شاعرو قاضی خود سیاوش پرواز رفتم و در آپارتمان

اودر میان انبوه حیرت آورکتاب ها  مهمان آن دانشور کتابخوان شدم.

     ذکر خیردوستان مشترکمان شد که به همین مناسبت سیاوش پرواز

به دوست پژوهشگر و شاعر و قاضی خراسانی محمد رضا خسروی

تلفن زد وبه او گفت که این بنده میهمان وی هستم.گوشی تلفن را که

 به من سپرد بعد از احوال پرسی با محمد رضا خسروی از شنیدن

خبر سفر ظاهرا دوساله ولی طولانی استاد دکتر شفیعی کدکنی به آمریکا

 دلگیرشدم. زیرا همان زمانی که من در قطارمشهد- تهران بودم استاد

شفیعی کدکنی به غرب پرواز کرده بود.

     چند سال پیش از دریافت گرین کارت دکتر شفیعی کدکنی اطلاع یافته 

و پنداشته بودم این سفر استاد از نوع همان فرصت های مطالعاتی است.

ولی گویا این سفر نامحدود است. خبر خروج بی سر و صدای نادره دوران

 دکترشفیعی کدکنی از ایران را خیلی جا ها نوشته اند که روایت روزنامه

دنیای اقتصاد را باهم می خوانیم.

      برای استاد شفیعی کدکنی آرزوی سلامتی  دارم و سخن حافظ را

مکرر می کنم : آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

/هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. رضا افضلی

«شفیعی کدکنی از ایران رفت
سفرت بخير، اما ...

یاسین نمکچیان
    شاید مسافران فرودگاه بین‌المللی امام خمینی (ره) هم نمي‌دانستند

پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پله‌هاي هواپیما

را بالا برود و برای همیشه با دلبستگی‌هاي سرزمین مادری‌اش

خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سال‌ها

از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما این گونه بی‌سروصدا از دستش داده‌ایم.

 

    شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند

 آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی

چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی

 تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.


    پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر

 برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز

دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر،

 سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را

خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که

 شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛

هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را

 به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر

رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما

کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي

 درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از

دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند.

 آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از

 روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد.

رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر

 شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه

 نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش

 بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول

 خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه

باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته

فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات

 ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان

وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي

 مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم

 تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه

 پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان

 جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را

 به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید

 ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین

 استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است.

 پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان

قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند.

 انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی

گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند.

جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد.

 برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند

این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت

دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند

روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با

صندلی خالی استادی روبه ‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش

 بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود.

مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند

و زمزمه مي‌کنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

به نقل ازروزنامه دنیای اقتصاد

شماره روزنامه: 1884
دوشنبه 9 شهريور 1388
10 رمضان 1430

31 august 2009 

 -------------------------------------------------------

(انجمن استاد قهرمان)ازراست به چپ:حسین جبروتی/هاشم ناصری/ کریم

سینی چی/ دکتر شفیعی کدکنی/ محمد شفیعی/استاد محمد قهرمان/دکتر فتوحی/

دکتر اخوان کاخی/ رضا افضلی/ رضا دبیری جوان/ محمد باقر کلاهی

اهری/ محمود یاوری/ حامد علیزاده / محمد مهدی حسنی.

نشسته:مهدی کهیازی/ محمد گرامی/ هاشم جواد زاده.

 عکس از:هاشم جواد زاده.

----------------------------------------------------------------------

(نامه ای که بعدا توسط خبرگزاری پارس انتشار یافت)

اگرمایلید می توانید مطالب دیگر مربوط به دکترشفیعی کدکنی را درآرشیو این

وبلاگ نگاه کنید. متشکرم.

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط رضا افضلی  | 

      روزنامه شهر آرا نوشت:«بزرگداشت اخوان باشکوه برگزار شد»         

   با آن که توسط ایسنا اعلام شده بود«امسال(4/6/88) به مناسبت بزرگداشت نوزدهمين سال‌روز درگذشت مهدي اخوان ثالث، برنامه‌اي برگزار نمي‌شود. » عده ای ازشاعران و ادیبان و هنرمندان خراسانی به طور خود جوش و طبق عادت هر ساله برای قرائت فاتحه و تسکین خانواده و دوستداران اخوان در باغ آرامگاه فردوسی و بر سر مزار مهدی اخوان ثالث حاضر شدند. اعضای انجمن استاد قهرمان قرار داشتنند تا راس ساعت 5 بعد ازظهر محوطه آرامگاه را ترک کنند.در مدتی کوتاه گرد مزار شاعر مربعی بزرگ از مشتاقان(م.امید) تشکیل شد. حدود 15 دقیقه مانده به 5 بعد ازظهر ازجناب استاد قهرمان خواسته شد که قبل از ختم حضور شعری خوانده شود.د‌وست شاعر محمود رضا آرمین غزل( شهریورباغ بی برگی به یاد اخوان) سروده شده در چهارم شهریور 88  خود را بدون بلند گو برای حضار قرائت کرد:


سیه برگشته مژگانی مرا حیران خود دارد
به جرم عاشقی در گوشه ی زندان خود دارد
فدایی تر ز دل کی می توانی یافت در عالم
که جان بر لب رساند و غُصّه ی جانان خود دارد
گرفتاران کوی عشق را چون بنگری بینی
شکایت هر کس از آغاز تا پایان خود دارد
دریغا نیست همدردی که با او راز دل گویم
در اینجا هرکه درد و رنج آب و نان خود دارد
ز بی انصافی تقدیر نالیدم، از آن غافل
که هرکس شکوه ای از درد بی درمان خود دارد
به خارستان نومیدی چه سود اظهار دلتنگی
گریبان چاکی گل، قصّه ی پنهان خود دارد
تپش های نفس آهسته می گویند در گوشم
که غفلت هرچه اندک، باز هم تاوان خود دارد
خراسان گرچه داد از کف " امید " روزگاران را
ولیکن یاد او را شوکت دوران خود دارد
ز ره امسال شهریور چه بی برگ و نوا آمد
مرا این " باغ بی برگی " " سَهی " حیران خود دارد


      این بنده از حاضران فرهیخته و خانواده محترم مهندس فامیلی- که همه ساله بانی برگزاری مراسم سال‌روز درگذشت مهدي اخوان ثالث می شوند- واز مسوولان و کارکنان آرامگاه فردوسی- که همیشه با دوستداران اخوان تشریک مساعی می کنند- سپاسگزاری کردم.

      با خواندن شعر کوتاه پرویزکریمی شاعر گرگانی که در سال1351  خطاب  به اخوان ثالث در مجموعه شعرش به نام پرچین چاپ شده و هنوز هم تازگی دارد کلام خود را به پایان بردم:

رگبار ابتذال

             بالای پرغرور سخن را

                                         شکسته است

با های و هویشان

 با قال و قیل شان

با خلط بویناک اباطیل شان

در کوچه های کاغذی روزنامه ها

                         شعر زمان مارا

                                     مسموم کرده اند

ای آبیار!

دریاب!

فریاد استغاثه ی این باغ تشنه را.

    بعدازبنده نگارنده استاد محمد قهرمان، از نزدیک ترین دوستان مهدی اخوان ثالث از تمامی شرکت کنندگان سپاسگزاری کردند و به اتفاق دوستان انجمن راس ساعت 5 مزار اخوان را ترک گفتند. گویا شاعران جوان تر بعد از ما سه ربعی به شعر خوانی خود ادامه داده بودند. روزنامه شهر آرا با درج تصویری بزرگ در صفحه اول خود نوشت.«بزرگداشت اخوان باشکوه برگزار شد»

 درتصویر زیر از راست به چپ

دوستان دیگراخوان ثالث استادان: احمد شهنا و مرحوم غلامرضا صدیق دیده می شوند. 

 ازطرف راست:احمد شهنا/غلامرضاصدیق

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت 7:44  توسط رضا افضلی  | 

مراسم سالگرد درگذشت اخوان ‌ثالث امسال برپا نمي‌شود

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
1388/06/03
08-25-2009
11:37:44
8806-01417: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

امسال به مناسبت بزرگداشت نوزدهمين سال‌روز درگذشت مهدي اخوان ثالث، برنامه‌اي برگزار نمي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، برنامه‌ي بزرگداشت مهدي اخوان ثالث هر سال چهارم شهريورماه هم‌زمان با درگذشت اين شاعر در محل آرامگاه او در شهر توس برگزار مي‌شد، كه به گفته‌ي يكي از برگزاركنندگان مراسم، امسال به دليل هم‌زماني آن با ماه مبارك رمضان، برنامه‌ي خاصي برگزار نخواهد شد.

چندي پيش، مجموعه‌هاي شعر «ارغنون»، «آخر شاهنامه»، «از اين اوستا»، «عاشقانه‌ها و كبود»، «بهترين اميد»، «درخت پير و جنگل»، «در حياط كوچك پاييز در زندان»، «دوزخ اما سرد»، «زندگي مي‌گويد: اما باز بايد زيست» و«تو را اي كهن‌بوم و بر دوست دارم» اين شاعر معاصر از سوي نشر زمستان در قطع جيبي منتشر شد.

همچنين كليات شعر اخوان دربرگيرنده‌ي همه‌ي شعرهاي او شامل شعرهاي چاپ‌شده و چاپ‌نشده از سوي نشر يادشده منتشر خواهد شد.

مهدي اخوان ثالث (م. اميد) سال 1307 در مشهد به‌دنيا آمد و چهارم شهريورماه سال 1369 درگذشت.

انتهاي پيام

كد خبر: 8806-01417
+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1388ساعت 1:1  توسط رضا افضلی  | 

درگذشت سیروس طاهباز/ سال77

رضا افضلی

      یکی از کسانی که درشهریور سال ۱۳۶۹ برای تشییع جنازۀ مهدی اخوان ثالث، به مشهد آمده بود، سیروس طاهباز بود. من از سال ها پیش با آثار سیروس طاهباز آشنا بودم. درحال و هوای سوکواری اخوان، شاعر برجسته ی ایران(آشنایی نزدیک با دوست اخوان ثالث خالی از تسکین نبود. من به اتفاقِ طاهباز در کنار جمعیت پراکنده، بادریغ و درد گوراخوان را بعد ازتدفین ترک کردیم و فرصتی کوتاه ولی مغتنم پیش آمد که تا بیرون آرامگاه فردوسی قدم زنان با هم گفتگو کنیم.

      سیروس، قد بلند و قوی هیکل بود. ریشی انبوه داشت و بیشتر در خودش فرو رفته بود. بیش از این عکس های سیروس را با ریش تراشیده دیده بودم. دیدن او با ریش انبوه بر خلاف انتظارم بود. سال ها پیش کتاب «دیدار و شناخت م امید» او را با شوق و شور خوانده بودم. مجلۀ آرش او نشریه ای خوب بود. کتابی نیز دربارۀ یوش زادگاه نیما از او دیده بودم واسم او در کتاب های مربوط به شعر معاصر مرتب به چشم می خورد.

      سیروس می گفت در کانون فکری کودکان و نوجوانان کار می کند. او پذیرفت که من ترجمۀ داستان الغزال الاحمر نوشتۀ فیصل الحجلی را برای او به تهران بفرستم. ولی من نتوانستم و بعدا در مشهد به چاپ آهوی ارغوانی برای کودکان پرداختم.

      در ساعت 35/7 روز چهارشنبه 26/12/77 از رادیو بی بی سی شنیدم که سیروس طاهباز پژوهشگر ایرانی دیشب به علت سکته مغزی در گذشت (یعنی 25/12/77). گویندۀ آن رادیو گفت او به هنگامی که در جشن چارشنبه سوری در خانۀ یکی از اقوام خود بود دچار سکتۀ مغزی شد. سنِ او به هنگام مرگ 59 سال ذکر شد.

      برای من خبرمرگ دوست اخوان تأسف انگیز بود. به یاد دیدار کوتاه با او افتادم.غروب روز تدفین اخوان ثالث در منزل آقای قهرمان جمع شده بودیم. طاهبازنیزتا آخر شب آن جا بود و برای خواب با چند تن دیگر به منزل یکی از دوستان شاعر، «آرمین» رفت.زیرا که آن شب در منزل استاد قهرمان جا برای همۀ جمعیت عزادار نبود. منزل بزرگ آرمین خالی بود. عده ای از رفقای اخوان از جمله حسن پستا، و ........شب را در آن جا  گذراندند.

      کار بزرگ سیروس طاهباز نشر مجموعۀ آثار نیمایوشیج بود. نیما وصیت کرده بود که بعد از مرگ، آثارش را دکتر محمد معین چاپ کند. که او نتوانسته بود.

      داریوش آشوری، که دربارۀ مرگ طاهباز سخن می گفت زندگی نامۀ کوتاه سیروس طاهباز را بدین گونه بازگو کرد: «سیروس طاهباز دانشجوی پزشکی بود و من حقوق می خواندم. با او دوست بودم او به علت علاقه به ادبیات، پزشکی را رها کرد. من و او عضو سوسیالیست های وابسته به جبهۀ ملی بودیم که زیر نظر خلیل ملکی بود».

      آشوری گفت که طاهباز دوبار به علت فعالیت های سیاسی به زندان افتاد. او خدمات ادبی سیروس را یادآور شد و گفت اثر ارزشمند و کار بزرگ وی انتشار آثار نیما بوده است.

      نیما گفته بود اگر دکتر معین سر باز زد کار انتشار اشعارش را سه تن یعنی جلال آل احمد، ابراهیم گلستان و... به عهده بگیرند. ولی آن سه تن هم نتوانستند این کار را بکنند.

      بالاخره سیروس طاهباز این مسوولیت را قبول کرد و  توانست کار را به انجام برساند. سیروس از قلم به دستان خستگی ناپذیر بود.

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط رضا افضلی  | 

 بارها خوانده ایم وانگارنخوانده ایم

 اختلاف

 

پیل اندرخانه‌ی تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

 

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌شد هرکسی

 

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندرآن تاریکی اش کف می‌بسود

 

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودان است این نهاد

 

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون باد بیزن شد پدید

 

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

 

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست

 

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هر جا می ‌شنید

 

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

 

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

 

سخت‌گیری و تعصب

 

این جهان همچون درخت ا ست ای کرام

ما برو چون میوه‌های نیم‌ خام

 

سخت گیرد خام ها مر شاخ را

زانک در خامی نشاید کاخ را

 

چون بپخت و گشت شیرین لب ‌گزان

سست گیرد شاخه ها را بعد از آن

 

چون از آن اقبال شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی ملک جهان

 

سخت‌گیری و تعصب خامی است

 تا جنینی کار خون‌آشامی است

                     مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:40  توسط رضا افضلی  | 

  

 مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷-۴/۶/۶۹) 

ومعاینه دربیمارستان مشهد/سال۶۷

به همراهی استاد محمد قهرمان و دکتراحمد علوی استاد دانشکده پزشکی

نوشته ی: رضا افضلی

     طبقِ قرار قبلي با استاد محمّد قهرمان به منزل برادرِ همسر مهدی اخوان ثالث رفتيم. اواخر تابستان 67 بود. او به مناسبت درگذشت عمو و پدرِ همسرش دوباره به مشهد آمده بود. مدّت ها بود اخوان به علّت بيماري ديابت هرروز از روز پيش لاغرتر و استخواني تر مي شد. او را به بيمارستان امام رضا برديم. اوّل به آزمایشگاه مراجعه کردیم و بعد از ديدار با دكتر احمدِ علوي، هرچهارتن به اتّفاق هم از زير صفوفِ درختان سپيدارِ پا به خزانِ بيمارستان، قدم زنان براي معاينات پزشكي به بخش داخلي رفتيم.

      در اتاقِ دکتر، من كت و پيراهن اخوانِ ثالث را گرفتم و او به آرامي براي معاينه بر روي تخت، دراز كشيد. پوستي بود كشيده بر استخواني. من و دكترعلوي نيز چون محمّد قهرمان با ديدنِ لاغري بيش از حدّ اخوان ثالث در دل گريستيم. پزشكِ داخلي با دكترعلوي به اين نتيجه رسيدند كه بايد ازين پس اخوان روزانه دوبار و هر بار مقداري معيّن انسولين تزريق كند، تا حالش خوب شود.    

      برخي از جامه سپيدانِ شاغلِ در بيمارستان، در راه رفت و برگشتِ ما، پيش مي آمدند و از من مي پرسيدند اين مهدي اخوان است؟. برنامة تلويزيوني پيش از انقلابِ اخوان به نام «دريچـه اي بـر بـاغ بسيار درخت» وچاپ عكس هاي بزرگ و پوسترهاي نو به نودر جراید، چهره ی اخوان را نيز چون شعرش براي مردم شناخته كرده بود. ولي لاغري بي حساب او به علّتِ بيماري، آنان را به ترديد مي افكند.

      دكترعلوي بعدازظهر همان روز يا روز بعد تعداد زیادي سرنگ و شيشة انسولين به منزل قهرمان آورد و به اخوان هديه كرد. اخوان ثالث با تزريقِ انسولين بزودي كاملاً خوب و سرحال شد و حتّي توانست حدود يك سال و نيم بعد، چهار ماهي با همسرش ايران خانم، به سفرِ اروپا برود.  

 سرزدن به اخوان ثالث درمنزل پدرهمسرش  

     یک روز با استاد محمّد قهرمان برای احوال پرسی به دیدارِ اخوان ثالث رفتیم. وی در منزلِ پدرهمسرش بود که در تهِ کوچه ی باریکی از محلّۀ موسوم به راستۀ سراب واقع شده است. او در اتاق رو به آفتابِ آن حیاط قدیمی تنها نشسته بود و کتابِ «ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم» را غلط گیری می کرد. آن کتاب را پیش از آن محمّد قهرمان خوانده و غلط گیری کرده بود. ولی اخوان خیلی از شعرها و کلمات و ترکیباتش را برای گرفتنِ جواز چاپ عوض کرده بود.

      اخوانِ ثالث اکثرِ اوقاتش را به تحقیق و مطالعه می گذراند. او قبلاً به من گفته بود: برای این که هرموقع شب که دلم خواست بیدار شوم و بدون فوت وقت به مطالعه بپردازم، شب تا صبح یک چراغ کم مصرف مثل مهتابی بالای سرم روشن می گذارم. غالباً تا صبح، کار می کنم و چون شغلی ندارم پیش از ظهر را می خوابم. با آقای قهرمان بارها دربارۀ مشکلاتِ بی کاری و بی درآمدی اخوان صحبت شده بود.

      محمّد قهرمان که به ندرت دوستی را- جز در شوخی- بدون آقا خطاب می کند با اخوان با خطابِ صمیمیِ «مهدی» و «مهدی جان» صحبت می کرد و از او می خواست تا برخی از شعرهای عوض شده ی دفتر در دست چاپش را برای ما بخواند. ما در منزل آقْ علی عطّارِ دوم شعرهای اخوان را می شنیدیم.

      «آقْ علی عطّار» نامِ مشهورِ علی اخوان ثالث پدر اخوان است. بعد از مرگِ پدرِ اخوان برادر وی یعنی عمو و پدر همسر مهدی اخوان با همان نام «آقْ علی»، عطّاری مشهور در ایستگاه سراب را اداره می کرد. بعد از فوت عموی اخوان کارِ چرخاندنِ آن عطّاری به پسر عمو و برادر خانم اخوان رسید. هنوز هم آن عطّاری به نام آقْ علی موسوم و مشهوراست. در گمانِ برخی از نسل های بعدیِ مردم مشهد «آقْ علی» عطّار زنده است.    

     مراسم سوکواری اخوان    

       غروبِ روزي كه از تدفين وتعزیه ی شاعرِ برجسته ی خراساني، مهدي اخوان ثالث برگشته بوديم، مجلسِغلغله اي در منزل استاد محمّد قهرمان تشكيل شده بود. قهرمان را هيچگاه تا آن اندازه ملول نديده بودم. پيراهنيِ نیلی برتن داشت. او قبلاً برايم گفته بود كه: «در بدترين شرايطِ غمبار هم ممكن نيست اشك از چشمانم بيرون بيايد. سراپاي وجودم را غم لبريز مي كند، امّا نمي توانم گريه كنم.»

      آن شب ملالِ قهرمان، بغض هاي نتركيده اي بود كه گلوي او را چون خارهاي خشك مي خليد. محمّد قهرمان در غمِ از دست دادن اخوانِ عزيزش مي گداخت.

      برخي از اعضاي خانوادة داغدار و سياه پوشِ اخوان و سايرِ دوستانِ آن عزيزِ از دست رفته آن جا بودند. گروهي از تهران آمده بودند و در ميانِ آنان همسرِ آقاي نجف دريابندري كه از دوبلرهاي فيلم های سینمایی است، ديده مي شد. خانمِ دريا بندري با نزديكان و دوستانِ اخوان مصاحبه و خودش فيلم برداري مي كرد. دوستانِ نزديكِ اخوان از جمله سيروسِ طاهباز و حسنِ پستا حرف زدند. با استاد محمّد قهرمان گفت و گو شد و او تا آن جا كه وضعِ روحي اش اجازه داد مختصري از خاطرات خود با اخوان را تعريف كرد.او بعدها در جوابِ پرسشگري كه از وي درباره ی اخوان سؤال كرده بود نوشت: «خامشي بهتر!» مرگِ غريبانه و ناگهاني او كه مهربان تر از برادر بود كمر مرا شكست. اخوان دوستاني بهتر از من داشت، ولي من دوستي بهتر از او نداشتم. جز دريغ و باز هم دريغ چه مي توانم بگويم؟» ده چهره ده نگاه/ 315

      دكتر شفيعي كدكني از خانه ی قهرمان به پرسش های تلفني راديو بي بي سي در بابِ درگذشت و شعر و مقام اخوانِ ثالث پاسخ داد و سخنانِ موجَز و مشهورش را درباره ی اخوان و ارزشِ شعرهاي او گفت. دكترشفيعي از نگارنده اين گفتار خواست تا پاره ای ازخاطراتِ خود را از اخوان ثالث تعريف كنم.ومن هم بخشی از خاطراتم را جلو دوربین نقل کردم که درسطور بالا خواندید.

      درمراسم سوکواری اخوان در منزل استاد قهرمان از محمّدتقي خاوري هم خواسته شد تا خاطرات خود را بيان كند. آن شب محمّدباقر كلاهي اهري، رضا دبيري جوان، هاشم جوادزاده، رضا فردوسي، آرمين و علي اصغر موسوي هم در مجلسِ سوكِ اميد شركت كرده بودند.

      آخرِ شب چون در منزلِ آقای قهرمان براي خوابیدن همه ی ميهمانان جا نبود. دسته اي از آنان از جمله سیروس طاهباز، حسن پستا، محمدرضا طاهری «حسرت» و  احسان اهتدا که از دوستان اهوازی و قدیمی اخوان بود به منزل محمودرضا آرمين (سهي سيستاني) رفتند. 

      در منزلِ استاد محمّد قهرمان بود كه براي تعزيه در مسجد و مراسمِ هفتم و چهلم و بعدها براي مراسم سال مهدي اخوان ثالث برنامه ريزي شد.در مجلسِ ختمِ اخوان كه در مسجدالرّضاي خيابان احمدآباد برگزار شد، بسياري از شاعران خراساني در كنار محمّد قهرمان و دكتر شفيعي کدکنی در آستانة مسجد ايستاده بودند. دسته دسته شاعران، نويسندگان، هنرمندان، اهل فرهنگ و دوستاران شعر در مجلس عزاي اخوان شركت كردند. دوستِ شاعرمان محمّدرضا خسروي به اشارت دكترشفيعي كدكني، در پايانِ مجلس درباره ی شعر و شخصيّتِ اخوان سخن گفت و پاره هايي از اشعار اخوان را قرائت كرد. خسروی مدّتي بعد از برگزاري مجلسِ سوك اخوان در منزل قهرمان گزارشي نوشت و آن را به گمانم در مجله ی دنياي سخن منتشر كرد.

  مراسمِ چهلم اخوان درباغِ آرامگاه فردوسي

      بعضي از برنامه ريزي هاي دوستانه و غير رسمي، براي شركت در بزرگداشت هاي روان شادان: خديو جم، قدسي، اخوان ثالث، گلچينِ معاني، كمال و صاحبكار در منزل قهرمان صورت مي گرفت. مثلاً پرسیده مي شد كه چه كس به مناسبت، شعري گفته يا چه كس مقاله اي نوشته است. چه كسي اوّل بخواند، چه كسي آخر.             

      آقاي قهرمان تلفني از قولِ دكتر شفيعي كدكني به نگارنده ی اين سطور فرمودند كه مرثيّه اي را كه براي اخوان ثالث سروده ام در مراسمِ چهلم او در باغِ آرامگاه فردوسي بخوانم و من آن شعر را خواندم:

شعرِ به يادماندني قرن

(درسوگ مهدي اخوان ثالث م. اميد)

 

ایران،

درچادري كبود

                    به شيون نشسته است

بر شانه ی بلندِ دماوند

راياتِ ابرِ تيره

                    براي عزاي توست

 

هان اي اميدِ پير

با آبشارِ نقره اي موي

با من سخن بگوي

مرگِ ترا هنوز

                   باور نمي كنم

تو زنده اي هنوز

آفاقِ تازه را

               جوينده اي هنوز

 

هان اي شهيدِ شعر

تو سالهاي زندگي ات را

                        مُردي

                             تا زندگي كني

تا دركنارِجاري اعصار

چون سروِ سرفراز

در باغِ پر شكوفه ی تاريخ

                         بالندگي كني

 

تو لحظه هاي هستيِ خود را

                                   چون سبزه هاي ترد

بر اسبِ شعرِ خويش

                         خوراندي

تا بعدِ مرگ هم

بر توسني بلند

در دشتِ خاطراتِ خلايق

                          تازَندگي كني

 

شعرِ به ياد ماندنيِ قرن!

تو با لبانِ عاشق

                    تكرار مي شوي

گاهي به سانِ نم نمِ بارانِ صبحگاه

بر سبزه ی فراغت اذهان

                              مي باري

گاهي به تنگنا

توفان و سيل و تندر و رگبار مي شوي

اي كوهموجِ شعر

وقتي ز سويِ خاورِ دريا

                            برآمدي

بس كشتيِ عظيم

در پنجه ات

               شكست

بس موجهاي خُرد،كه از خشمخيزِِ تو

بر فرشِ شن نشست

 

اي كاشفِ هزار جزيره

در آبهاي كهنه ی تكرار

مرگ از حياتِ تو

                       انگشت مي گزد

گيرم شرارِ مرگ

درياي شعر و شور!

                         تو را خشكاند

با شعرهاي تو

            اين گلّه هاي ابر

                     چه خواهد كرد؟

 

اين بايدِ هميشه توانا

                           ـ مرگ ـ

درمانده است

                 پيشِ كلامِ سِتُرگِ تو

پشتش به خاك آمده آخِر

در رزمِ با دلاورِ نامِ بزرگ تو

 

اي گُردِ بي بديل به هنگامه ی سخن!

گيسو سپيد كرده به پيكارِ اهرمن!

فردوسي، آن بزرگ

معمارِ بي گزندترين كاخ،

در باغِ بي كرانه ی آن نامة سِتُرگ؛

آنك! كنارِ توست

تا در ركابِ او

رو سوي قلّه ی ابديّت

تا جاودانه پيش بتازي

 

اي قصّه گوي آخرِ شه نامه اي اميد

پايانِ شاهنامه ی عمرت

                               خوش!

بايد به اين ختام، بنازي

نه!

مرگِ اميد را

باور نمي كنم

در معبدِ بلندِ حماسه

آن سوي تر ز عشوه ی يك بركة زلال

در زيرِ چترِ سبز درختي

                                اميّد خفته است

زيرا كه سالها

دَستانسراي توس برايش

                            افسانه گفته است

 

اميّد!

شبهاي شعر خواني تو با حكيم پير

و آفاق لاجوردي دلبازِ دشتِ توس

بر تو حلال باد!

باشد كه گورِ تو

چون شعرِتو پناهگهِ عاشقان شود. 7/6/69

 رك: كتاب پاژ/ شماره ی ويژه ی اخوان/شعربه يادماندني قرن/ رضا افضلی

ونیز(شناختنامه استاد محمد قهرمان) ازنگارنده 

سنگ مزار مهدی اخوان ثالثسنگ مزار مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:39  توسط رضا افضلی  | 

محمود رضا آرمینسیمین بهبهانی

  یادی ازسفر«سیمین بهبهانی» به مشهد درسال۷۲ 

   سيمين بهبهاني در شهریور سال هفتاد و دو به مشهد سفر کرد. وی که قبلاً با آقای قهرمان دیدار و مکاتبه داشت، برای ملاقات محمّد قهرمان همراه برادرش (آقاي خلعتبري) به منزل وی آمد. شاعران بسياري به ديدن او آمدند. قهرمان، غزلي را كه براي او گفته بود خواند. شعرخوانيِ حاضران و سيمين كه تمام شد عكس دسته جمعي گرفتيم.

      در منزل محمّد قهرمان با خانم بهبهانی قرار گذاشتیم که فردا در مراسم سالانۀ یادبود اخوان ثالث شرکت کنیم. فردای آن شب برای بردن سیمین به توس به هتل محلِّ اقامت او رفتم. سیمین، یک دسته گلِ زیبا تهیّه کرد. به آرامگاهِ فردوسی رفتیم و بر سرِ مزارِ پر جمعیّت اخوان حاضر شدیم.  

      محمّد قهرمان و سایر همراهانِ او گردِ مزار اخوان حلقه زده بودند. سیمین، دسته گلِ خود را به من داده بود تا از طرفِ او بر روی سنگِ کوچک گورِ اخوان بگذارم. بعضی پیرامون بهبهانی و قهرمان گرد آمدند و با آن دو عکس گرفتند. اهلِ ادب و هنر، دقیقاً در ساعت پنج بعدازظهر روز چهارم شهریور هر سال برای برگزاری سالگردِ اخوان بر مزارش وعدۀ دیدار دارند.

       مراسمِ اکثر این سالگشت ها در منزلِ محمّد قهرمان برنامه ریزی می شود.آقای قهرمان به طور تلفنی، مراسم را به دوستانی که کمتر وقت می کنند به جلسۀ منزلش بیایند یادآوری می کند. غالباً همسر و برخی از فرزندان و خویشاوندان اخوان ثالث در این بزرگداشت های سالانه شرکت دارند. شاید خانمِ سیمینِ بهبهانی طوری سفرش را تنظیم کرده بود که در مراسم سالگشتِ مرگِ اخوان در مشهد باشد. این بخش را پیش از این درشناختنامه استاد قهرمان نوشته بودم.

میهمان «نیمای غزل» به صرف شام

      بعد از دیدار با دوستان شاعر و گرفتن عکس های فراوان به اتفاق سیمین و برادرش از توس به سوی مشهد برگشتیم .چون قرار بود که آن دو بیرون از هتل محل سکونت خود شام بخورند گفتند تا آن هارا به هتل هما(هایت) ببرم.تصمیم داشتم دم هتل از سیمین خدا حافظی کنم . سیمین دوستانه گفت می بینی که ما تنهاییم پس بدون هیچ تعارفی بیا تا شام را باهم باشیم و کمی بیشتر از شعر و شاعری سخن بگوییم. من قبلا هم با اصرار او و برادرش در هتل رازی به صرف قهوه و شیرینی یک ساعتی نشسته بودم.  بالاخره اتومبیل راپارک کردیم و به داخل هتل رفتیم و از آن سوی سرسرا وارد باغ مصفای آن شدیم. در محوطة تابستانی هتل هما( هایت سابق) در کنار حوضی بزرگ و چمن و باغچه هایی با طراوت، دورمیزی چهارنفره نشستیم.تا شام سفارش داده شده حاضر شود، برادر سیمین برخاست و به تفرج پرداخت.و ما با هم ماندیم و از هر دری سخن گفتیم.

        سیمین خانم از زندگی خصوصی اش شروع کرد ولحن صمیمانه و ملایم و تاثیرگذاری داشت: اسم اصلی ام (سیمین خلیلی) است اگرچه به «سیمین بهبهانی» شهرت دارم. پدرم عباس خلیلی شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام بوده است که به زبان های فارسی و عربی شعر می‌گفته و بیش از هزار بیت از شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بوده و رمان‌های بسیاری را نوشته که تمامی آن ها به چاپ رسیده اند.

    سیمین ادامه داد مادرم فخرعظما ارغون دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) نیز اهل دانش بوده وزبان فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خوانده و به متون نظم و نثر کاملا مطلع بوده و زبان فرانسوی را نیز نزد معلمی سوئیسی آموخته است. مادرم همچنین از زنان روشنفکر و از شاعران مطرح زمان خودش بوده و مدتی هم سردبیری روزنامه آینده ایران را داشته است. سیمین می گفت مادرم از بانوان دموکرات بوده که در فرهنگ استخدام شده وبه معلمی زبان فرانسه پرداخته است.

     سیمین می گفت:پدر و مادرم در سال ۱۳۰۳ ازدواج کردند. من در 28تیرماه1306 به دنیا آمدم. آن دو بعد از شش سال زندگی با یکدیگر از هم جدا شدند. مادرم بعد ازپدرم، عباس خلیلی، با مدیر روزنامه آینده ایران، عادل خلعتبری ازدواج کرده و از او صاحب سه فرزند دیگر شده که یکی از آن فرزندان همین برادری است که همراهم به مشهد آمده واکنون درحال قدم زدن است.او تحصیلات خود را در امریکا گذرانده است.

    سیمین بهبهانی می گفت  من با شاعرانی مثل، هوشنگ ابتهاج(ه.الف. سایه) ، فریدون مشیری و نادر نادرپور ، یدالله رویایی و بیژن جلالی علاو بر دوستی هایی که کم و بیش داشتم از سال 48در شورای شعر و  موسیقی همکار بوده ام. البته از آن چه سیمین می گفت کم و بیش در حدی که نوشته بودند اطلاع داشتم.او در سال 57 عضو کانون نویسندگان ایران شده بود.

     می گفت که شوهر اولش حسن بهبهانی بوده ،که با او متارکه کرده است. با آن که سیمین در دانشکده ادبیات هم پذیرفته شده بوده در دانشکده حقوق ثبت نام کرده ودر دوران دانشگاه با شوهر دومش منوچهر کوشیار آشنا شده و با او ازدواج کرده در حالی که سیمین (ازسال 30تا60 )معلم و دبیر آموزش و پرورش بوده است.

     او می گفت: از خوبی و جوانمردی شوهرم منوچهر کوشیار هرچه بگویم کم گفته ام. منوچهر به خاطر این که به شهرت شاعری من لطمه ای نخورد به من اجازه نداد که «بهبهانی» را از جلو نام «سیمین بهبهانی» بردارم .در مقدمه کتاب «آن مرد آن همراهم»  گفته ام:

روحی به پاکی آسمان داشت

 و دلی به بزرگی دریا

 این را گواه،منم.

     سیمین از انتقاد های نابجایی که در نشریات از او شده بود گله می کرد و اعتقاد داشت که نامه های پستی اش بسیار با تاخیر و گاهی به صورت (قبلا باز شده) به دستش می رسد. 

     سیمین در دو سه شبی که در مشهد اقامت داشت، چند شعر نو و کلاسیک مرا در هتل رازی، منزل استاد قهرمان و خانه خواهر استاد( عشرت قهرمان) شنیده بود. سیمین بهبهانی آن شب چند بار از من نگارنده خواست تا از شعرهای مختلف خود برایش بخوانم. او با دقت و مهربانی اشعار مرا می شنید و می ستود و به خاطر برخی از شعرهایم از جمله چند غزل و شعر «ماهی» مرا بیشتر مورد محبت قرار داد.

      سرویس غذا چیده شده بود و شام گرم برروی میز گذاشته شد. برادر سیمین هم که در اطراف حوض بزرگ و باغچه های پر گل محوطه قدم می زد، به طرف میز برگشت. سیمین خواست تا من هم از زندگی شخصی ام سخن بگویم. من هم به اختصار در هنگام صرف غذا شمه ای از زندگی و خانواده و شعر و نام و محتوای درس هایی که در دانشگاه های مختلف تدریس کرده و می کنم با او سخن گفتم.خوردن شام که با آرامش به پایان رسید برای برداشتن «پس غذا» هایی مثل ژله و سالاد برخاستیم وبا پیش دستی هایمان پیرامون میزرنگین بزرگی که در محوطة تابستانی هتل هایت گذاشته بودند چرخیدیم.

     سیمین بهبهانی از شاعران بی هنر و بی مسوولیت نا خرسند بود و شهرت بسیاری از موج های افراطی و به نام شعر را کاذب می دانست. بعد از صرف دسر، سیمین یک دوره کامل از مجموعة 8 جلدی آثارتازه تجدید چاپ شده اش را که مخصوص من در ساک برادرش گذاشته بود، بیرون آورد و با جملاتی احترام آمیز و تحسین کننده به نام من امضا کرد و با مهربانی و عطوفت به بنده اهدا فرمود . آن کتاب ها عبارت بود از: جای پا،چلچراغ،مرمر،رستاخیز،خطی ز سرعت و از آتش،دشت ارژن،آن مرد، مرد همراهم،یک دریچه آزادی.

     دیدارو صرف شام و شنیدن و خواندن شعر با سیمین بهبهانی مشهور به «نیمای غزل» که از دوره جوانی ام شعرهایش را در حافظه داشتم، برای من غنیمتی بزرگ بود. تا آخر آن شب با سیمین و برادرش آقای خلعتبری در جاهای تفریحی شهر مشهد گشت زدیم و از این در و آن در گفتیم، تا دم در هتل اقامتشان که در میدان ده دی بود رسیدیم. هنگام بدرود برای فردا که قصد داشتند به سوی تهران پرواز کنند قرار ملاقات گذاشتیم.

    روز بعد که از هتل رازی به طرف فرودگاه می رفتیم، سیمین بهبهانی نام برخی از خیابان های سر راه را از من می پرسید. وقتی که به فرودگاه رسیدیم و مامور بازرسی شناسنامه هایشان را طلب کرد معلوم شد که سیمین و برادرش شناسنامه های خودرا از مسوول هتل تحویل نگرفته اند. تا برادر سیمین مقدمات کار چمدان ها را فراهم کند من و سیمین به سرعت رفتیم و آن هارا از هتل رازی گرفتیم و برگشتیم.اگر من برای حرکت کردن به سمت فرودگاه مثل همیشه وسواس نشان نمی دادم و یک ساعت زود تر نرفته بودم حتما سیمین و برادرش از آن پرواز جا می ماندند.

ششم شهریور 1372

رضا افضلی :

کارشناس کتابخانه دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی/عضو هیات علمی دانشگاه آزاد.

 

مردی که یک پا ندارد

 از: سیمین بهبهانی

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی : تماشا ندارد

رخساره می تابم از او ، اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید ، از بیست بالا ندارد

بادا ! که چون من مبادا ! چل سال رنجش پس از این

  خود گرچه رنج است بودن ،(( بادا ، مبادا )) ندارد

با پای چالاک پیما ، دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی ، چالاک پیما ندارد ؟

تق تق کنان چوب دستش ، روی زمین می نهد مهر

با آن که ثبت حضورش ، حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش ، خاری شد و دشنه ای شد

این خویگر با درشتی ، نرمی تمنا ندارد

بر چهره ی سرد و خشکش ، پیدا خطوط ملال است

یعنی : که با کاهش تن ، جانی شکیبا ندارد

گویی که با مهربانی ، خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه ، گیرم که پروا ندارد

رومی کنم سوی او باز، تا گفت و گویی کنم ساز

رفته ست و خالی است جایش، مردی که یک پا ندارد

                                از مجموعه اشعارسیمین بهبهانی

 استقبال محمود رضا آرمین را از غزل بالا بخوانید.

 
+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 21:28  توسط رضا افضلی  | 

دواخوانیه:

۱- اخوانیه ی رضا افضلی خطاب به محمد باقر کلاهی اهری

اهرنشین شده ام در سفر

 شده ست چند صباحی که ساکنِ اهرم

کلاهی اهری! ای رفیقِ با هنرم

کلاه بر سرم از سردیِ هوايِ اهر

چگونه یاد نیاید، کلاهی اهرم

کنون که «روزبهِ» همکلاسِ «خسروِ» تو

شده مهندسِ سدّی، به خانه ی پسرم

اهالیِ اهر ازبس صمیمی اند و نجیب

گمان کنم که کنارِ فرشته ها بشرم

اهرنشین شده ام در سفر،که همچو قدیم

شوی مُقیمِ شب و روز، در دل و نظرم

فتم به یادِ تو ای شاعرِخراسانی

رفیقِِ آگهِ نو آفرینِ نامورم

ستوده ای و شکافنده، شعر و دانش را

کلاهی اهری! ای شفیقِ معتبرم

به یادِ «خسرو» و هم «کامران» و «زهره» ی تو

وَیادِ خُلقِ پدرهمسرت به فکر دَرَم

به نسبتِ پدر وجدِّ تو به شهرِاهر

شده است ساعتِ چندی که غرق در فکرم

به روزهای جوانی، سفرکنم باتو

کنون که در اهر و گامزن به رهگذرم

صفایِ سنّتیِ قهوه خانه های اهر

 بَرَد به دورِجوانیّ و ارگ، بیشترم

به یادِ نی زنِ تاریک چَشمِ معبرِ ارگ

هنوز حسِّ ترحُّم نشسته در گذرم

به روزهای عزیزی که رفت همچون باد

که برقِ عمر بسوزد، به شعله و شررم

به لحظه های غروبِ قدم زنان در ارگ

که می چمید چوآهو، به رهگذرنظرم

به قهوه خانه ی پُرآشنایِ داش آقا

به جمعِ یارِدبیر و ادیبِ و مشتهرم

همیشه چای پُراز عِشوه، در«کمر باریک»

به جمعِ گرمِ ادب شد ، شرابِ مختصرم

به صوتِ قُل قُلِ قلیان،عقیقِ «چای بزرگ»

به کامِ تشنگی ام شد نبیذِ بی ضررم

به عصرهای طلایی، کنارِ میزِ غروب

نشسته یک دو سه شاعر،هماره دوروبرم

هزارخاطره، سیمرغ وار، برگیرد

به گیره واره ی منقارِخود،چو زالِ زرم

به آسمانِ جوانی بَرَد مرا با خود

که دل کند هَوسِ روزهای شور و شرم

بَرَد به دوره ی پُرآرزوی دانشگاه

كه بود باهمه تلخي چو شطّی از شکرم

به سوی افسریِ تو، به مرکزِ اوقاف

که شد به شور زمانی کنار تو مقرم

مرا بَرَد به خزانِ خوشِ وکیل آباد

به برگریزِ زرافشانِ باغِ پر شجرم

درآن خزان که به شوخی، ترا دفین کردیم

به زیرِ توده ی برگی،که بود كوهِ زرم

گهی بَرَد به تماشای سینمای غمین

برای دیدنِ آن چشم های سرخ و ترم

گهی کند دلِ من، یادِ دوستانِ قدیم

گهی نهد طبقِ شوقِ رفته را به سرم

به یادِ جمعِ مربّع به روزِ آدینه

به شوق و شور، چو مرغی گُشاده بال و پرم

مربّعی که «دبیری» و «خاوری» بودند

دوضلع و ضلعِ دگرتو، وَ بنده آن دگرم    

حضور«موسوی» و نقد های قَلَّ ودَلّ

که از مصاحبتِ او، هماره مفتخرم

«جوادزاده»ی نقّاش و شاعرو عکّاس

که عکس های جمیلش فزون شد از شمرم

کتابِ هفتِ سه جِلدی به سعیِ او شد نشر

که خُرد خُرد سفرکرد،گردِ بوم و برم

وزید بادِ شب و روز، بر درختِ وجود   

چنان سریع که گم شد چوبرگ، موی سرم

کشید پنجه به چهرم زمان، که آیینه

کند پدید به هر صبح، چهره ای دگرم

چه بار بود که بر دوشِ من نهاد این عمر

که خم کند ز گرانی هنوز هم کمرم

گذشت سال و مه و فصل های رنگارنگ

به نرم گام، که پیری تبه کند اثرم

کشیک داشتم آن شب به حکمِ دانشگاه

نداد درس و کتابم به روزها مفرم

به یاد آورم آن شامِ شومِ درمانگاه

که بُردکشتی غم ها به موج، بی خبرم

چویک درختِ شناور به شعله ها، ناگاه

دوان رسیدی و گفتی:« رضا! رضا! پدرم»

«پدر امیدِ دلم بود و روزگار گرفت

دگر قرار ندارم که گم شده گهرم»

فغانِ مادرِتو در پی ات، ز سوکِ پدر   

نهاد آتشِ سرخی به سینه و جگرم    

نشستی و به لبت سیلِ شعرهای دریغ

روانه شد که بجوشد سرشکِ چون مَطرم

چنان « بداهه رثا خوان» شدی که با یادش

کنند مرثیه هایت هنوز، شعله ورم

«رضای افضلی» است این، که در اهرگوید:

کلاهی اهری! ای رفیقِ با هنرم.

                                         اهر/ 18/5/8۷

  بیت:

کلاه بر سرم از سردی هوای اهر

سزد که نام دهندم کلاهی اهری. رضا افضلی

 

۲- اخوانیه محمّد باقرِ کلاهیِ اهری در پاسخ به رضا افضلی

«اَهریّه»

بیامد «افضلی» از سیر و گردش و سفرش

سفر نموده بُد از بهرِ دیدنِ پسرش

 

درآن دیار تفقد به این غریب نمود

به این غریب و به تیر و تبار در به درش

 

به چامه ای که ازاومی سَزَد مُشرّف کرد

«کلاهیِ اهری» را به گَردشِ اهرش

 

قرینِ دولت و اقبال باد آن مخدوم

که میلِ بنده برآن حضرت است و بر هنرش

 

سفرنمودن آن مقتدا قرین صواب

بسی صواب ترازآن اقامت و حضرش

 

کلاهداریِ آن سرور از هوای اهر

به سمعِ بنده رسید از مطاوی اثرش

 

خبررسید به این بنده از تلطّفِ او

زپشتِ سیمِ شنیدیم شعر همچو زرش

 

جنابِ «موسوی» آن حضرتِ رفیقِ شفیق

به بنده زنگ زد ای زِه به مُخبِر و خبرش

 

به بزمِ حضرتِ والا شکر فِشانی بود

در آن جناب که نغز است شعر چون شکرش

 

به محضری که ادیبانِ شهر محشورند

عیار می خورد اقسامِ لفظ بر نظرش

 

نظر به این که مبادا رسد به طولِ طَناب

سخن سرائی مُخلص به طَرزِ بی ثمرش

 

زبان به کام کشم تا که بیش ازاین نرسد

ملال خاطر از این سو به جانب دگرش

              با تقدیم ارادت . محمد باقر کلاهی اهری 4/8/87

توضیح:(کلاهی اهری به هنگام سرودن این اخوانیه هنوز خودش اخوانیه مرا ندیده وکاملا نخوانده بود فقط چند بیتی از آغاز آن را تلفنی از دوست مشترکمان علی اصغرموسوی شنیده بود.افضلی)

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط رضا افضلی  | 

نادر نادرپوروحیدعیدگاه طرقبه ای / کتاب «کهن دیارا»

      نادر نادرپور     

 کهن دیارا: نقد و تحلیل اشعارنادر نادرپور به اهتمام وحید عیدگاه طرقبه ای،تهران،سخن،۱۳۸۸. ۴۲۴صفحه،قیمت۷۵۰۰تومان.

الف: معرفی مولف

    کتاب مذکور را دوست شاعر و فاضل خراسانی، وحید عیدگاه طرقبه ای(شاگرد اول آزمون دکترای ادبیات فارسی امسال(88) دردو دانشگاه  تهران و مشهد) گردآوری کرده است.

    وحید عیدگاه طرقبه ای بلند بالا را، که جوانی مهربان و متواضع و بسیار مودب و وفا دار است از سالی که در مقطع دیپلم ،در المپیاد ادبیات فارسی نفر اول شده بود می شناسم. وحید در روز بزرگداشت مهدی اخوان ثالث که درچهارم شهریورهر سال در باغ آرامگاه فردوسی برگزار می شود شرکت کرده بود.اوبعد از آن که در پایان مراسم از شعر خوانی و اداره جلسه و تریبون، خلاص شده بودم نزد من آمد. وحید عیدگاه و علیزاده ازشاعران جوانی بودند که در مجامع مختلف ادبی شرکت می کردند. آن دو در انجمنی که صبح های جمعه زیر نظر استاد قهرمان تشکیل می شود شرکت داشتند.

    در کتاب شناختنامه استاد محمد قهرمان نوشته بودم: محل «آن جلسه در منزل آقای محمد علی صاحبکارِ راد است. افزون بر پیش کسوتان، جوان ترها نیزدر آن جا شرکت می کنند. آقای قهرمان در حضور دوستان ، شاعرانِ جوان خراسان را به دقت راهنمایی می کند. برخی از جوانان مستعد از آن جا کم کم به جلساتِ سه شنبۀ منزلِ قهرمان راه می یابند. دو تن از آن جوانان آقایانِ حامد علیزاده و وحیدِ عیدگاه طرقبهی هستند که قول قدما شعرشان روی در ترقی دارد.» وحید عیدگاه وقتی کارش کمتر باشد به عنوان نویسنده وبلاگ «دوستداران استاد محمد قهرمان» مطلب می نویسد.  

ب: معرفی کتاب کهن دیارا     

وحید عیدگاه طرقبه ای نام تالیف خودرا ازین بیت نادر نادرپور گرفته است:

کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم

که گر گریزم کجا گریزم و گر بمانم کجا بمانم

گرد آورنده تمامی غزل نادر پور را به خط شاعر درآخرین صفحه کتابش گذاشته است.

      کتاب «کهن دیارا» نهمین کتاب از سری مجموعه «در ترازوی نقد» انتشارات سخن تهران به شمار می آید، که باهم ورق می زنیم.

      مقدمه هفت صفحه ای ولی کافی و وافی وحید عیدگاه تحسین بر انگیز است و نشان از آگاهی و دانش و اشراف ادبی این شاعر و ادیب جوان دارد . بعد ازیادداشت ناشرکه به امضای مدیرانتشارات سخن نوشته شده است، شمه ای از سالشمار زندگی نادرپور به چشم می خورد. برای آشنایی بیشتر با کتاب به فهرست بخش های پنجگانه آن نظر می اندازیم:

1-  سخنان نادرپور شامل {نو وکهنه}/ دوکفه «لفظ» و «معنی» در ترازوی شعر امروز/ ملایان و نخوانده ملایان/گفتگویی با نادر نادرپور/ گفتگو با نادر نادرپور شاعر معاصرچند یادآوری به براهنی و هشداری به دیگران(جدال قلمی نادرپور با براهنی)

2-  نادرپور و شعر او در نگاه دیگران// وزن شعر نادرپور- وحید عیدگاه طرقبه ای/ تصویر در شعر نادرپور- محمود فتوحی/ {شعر نادرپور}- حمید زرین کوب/ نگاهی گذرا بر شعر نادر نادرپور- محمود خوشنام/ سرودی برای رهایی- حسین منزوی/ {نادرپور و دختر جام}- م. امید (مهدی اخوان ثالث)/ {شعر نادرپور}- فریدون توللی/ درباره شعر انگور- پرویز ناتل خانلری/ {سرمه خورشید}- فریدون مشیری/ {درباره شعر انگور}- محسن هشترودی/ محافظه کاری نادرپور- فروغ فرخ زاد/{جایگاه نادرپور}- مرتضی کاخی/تصویرگری نادر نادرپور- رضا افضلی/ {درباره نادر نادرپور}- یدالله رویایی/ تاملی بر شعر معاصر با عبوری از کارهای نادرپور- یدالله رویایی/ عصیان بی صدای شاعر- صابرمحمدی/ بر کفه ترازو- یزدان سلحشور/ سرمه خورشید-محمد زهری/ آدم آورد درین دیر خراب آبادم- سیمین بهبهانی/ مجلس بزرگداشت نادرپور احسان یار شاطر/ پرومته و غربت – فرزانه میلانی/ در جنگل شب- غلامحسین یوسفی / شاعر چشم ها و دست ها – کامیار عابدی/ مروری بر دفتر های شعر نادر نادر پور- مهدی زرقانی/ نقد و بررسی صبح دروغین-لئوناردو عالیشان/ بررسی فرایند نوستالژی در اشعار نادرپور- مهدی شریفیان.

3-  چند شعر از نادر نادرپور/کتابشناسی.

4-  اعلام

5-  نادرپور به روایت تصویر.

    در بخش پنجم کتاب که برروی کاغذ گلاسه است، تعدادی از عکس های سیاه و سفید ورنگی نادرپور و دیگران آمده است.

   غیر از عکس های تکی نادر پور، در عکس های دو یا سه نفره او، کسانی چون شمس آل احمد، فریدون مشیری، احسان یار شاطر، سایه( هوشنگ ابتهاج) به چشم می خورند. در پایان،کتاب با تصویر یک شعر و یک متن و دفتر کار نادر پور وغزل کهن دیارا به پایان می رسد.

     موفقیت و سربلندی هر چه بیشتر دوست حق شناس و مبادی آداب خود وحیدعیدگاه طرقبه ای را که همواره نگه دارنده ی«حرمت پیران میو ه ی خویش بخشیده» بوده و خواهد بود ، از ایزد بی چون آرزو می کنم و شعرم را به این ادیب نو نفس تقدیم می دارم:

ادیبی نو نفس، اکنون به راه است

هزاران واژه و شعرش سپاه است

به زودی می رسد تا اوج قلّه

قدم ها ی بلندش خود گواه است

زبس آثار شعر و نثر خوانده

بهاری پرگل وغرق گیاه است   

زبر دارد بسی شعر دری را

شکوه شعر اورا تکیه گاه است

جوان است او به طبع و در سرودن

به نیروی خیالش، کوه، کاه است

دریغا در خم کوه ترقی

نهان همواره خانی باجخواه است

به هر دم چشم را باید گشودن

که او پنهان تمام سال و ماه است

به کنعان از برادر های حاسد

جمال یوسفی محکوم چاه است

به جمع جاهلان و خود نمایان

همه دانند دانستن گناه است

دلش خوش باد، چون بعد از زمستان  

زغال است این که دایم رو سیاه است

ازو خواهم که نگذارد قدم را  

بدان راهی که داند اشتباه است

وحید دهر خواهد شد به همت

که نام او وحید عیدگاه است.

                              رضا افضلی 29/4/88

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت 17:48  توسط رضا افضلی  | 

یاد آوری:

در نکو داشت استاد محمد قهرمان تعدادی از شعرای مشهور ایران شعر خواندند که اسامی آنان را در نوشته های پیشین مشاهده فرمودید.یکی ازشاعران برجسته ی خراسانی مدیرانجمن ادبی فرخی سیستانی محمودرضا آرمین بود که غزل زیبای زیررا قرائت کرد ومورد تشویق حاضران قرار گرفت.

مردی که همتا ندارد

مردی که با استواری، در شعر همتا ندارد
سستی در آثار نابش، یک ذرّه هم جا ندارد

 
او بر چکاد ایستاده ست، با افتخاری جهانگیر
عنقا چنین منزلت را، در اوج حتّی ندارد

هر بیتش از دلنشینی، ارزد به دیوان شعری
هرچند هیچ ادعایی، این مرد دانا ندارد

 
خوش می سراید غزل را، شورآفرین و دل انگیز
یکدستی لفظ و معناش، پایین و بالا ندارد

 
او شاعر روزگار است، نخل نشسته به بار است
باری بجز فضل و دانش، فرزانه ی ما ندارد

 
در جمع نازک خیالان، معلوم من شد که جز او
هر صاحب طبع موزون، گفتار شیوا ندارد

 
این مهربان صمیمی، وین آشنای قدیمی
 
جز لطف و جز مهربانی، با پیر و برنا ندارد

 
رفته بهار امیدش، مانده زمستانش اما
با اینهمه سوز کولاک، بیمی ز سرما ندارد

 
دارد تبار از بزرگان، خود گرچه اصل بزرگی ست
اما به غیر از تواضع، این مرد والا ندارد

 
صائب شناسی که عمری، خون جگر خورده در کار
در دقّت و موشکافی، تالی به دنیا ندارد

 
در گلشن سرفرازی، عمرش دراز و سرش سبز
سروی که مانند او را، باغی به رؤیا ندارد

 
گفتم " سَهی " قهرمان را، نظمی صمیمانه از دل
آن کس که در پهنه ی شعر، مانند و همتا ندارد

                              محمود رضا آرمین (سهی سیستانی)

 

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1388ساعت 23:49  توسط رضا افضلی  | 

توضیح

     مهدی اخوان ثالث«م.امید» به علّت ابتلا به بيماري قند خون، يك باره آب شد.او در نوروز 67 به مشهد آمد و قریب دو ماه ماند. روزهاي سه شنبه درجلسة منزل استاد قهرمان شركت مي كرد. قهرمان براي او بطري بطري از يخچال آبِ خنك مي آورد و اخوان از زورِ تشنگي آب ها را با فاصلۀ اندکی به ليوان مي ريخت و لاجرعه سر مي كشيد.

     محمد باقر کلاهی اهری در همان سال با دیدن اخوان که بسیار نزار شده بود، این شعر را سرود و به«امید» تقدیم کرد.کلاهی اهری همان شعر منثور را درجمع انجمن استاد قهرمان که  درروز سه شنبه 30/4/88 با حضوردکتر شفیعی کدکنی و دکتر اخوان کاخی ودیگران برگزارشد قرائت کرد.رک:پست قبلی«دکترشفیعی کدکنی گفت: من خصم شعرمنثورنیستم». افضلی

امید

اهدا به مهدی اخوان ثالث «م. امید»

 

گفتی: که آشنا به نظر می رسید

گفتم:آری «امید» بود

گفتی: همو که همواره

با آفتاب و آب سفر می کند؟

گفتم: آری همو که همواره

با روز و روشنایی همراه است

و درمیان آینه ها راه می رود

با چهره ای بزرگ

گفتی: چرا این سان نزار؟

گفتم: که ماه هم از کوهسار

گاهی نزار بر می آید

و امید یعنی همین

که بار دگر بدر تمام سر بزند

ازهمین هلال که می بینی.

                                             مشهد/ 1367

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط رضا افضلی  | 

رضا افضلی

دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعرمنثورنیستم.

      امروز سه شنبه 30/4/88ازحدود ساعت 6 تا 9و 40 دقیقه بعد از ظهر، جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان برگزار شد.

     دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، دکتر مرتضی اخوان کاخی، دکتر فتوحی، کریم سینی چی(سالک)،برقعی، غلامرضا شکوهی، علی باقرزاده «بقا»،بهادری، رضاافضلی،محمد باقر کلاهی اهری،رضا دبیری جوان،محمد تقی خاوری،محمد مهدی حسنی، هاشم جواد زاده، رضاامینی،محمد گرامی،هاشم ناصری ،امیر غلامحسین برزگر،محمود یاوری،حسین جبروتی،حامد علیزاده، مهدی کهیازی و محمد تقی ابراهیمی نیا در این جلسه شرکت داشتند.

     طبق معمول، به پیشنهاد استاد قهرمان شعرخوانی از سمت راست ایشان شروع شد.برقعی شاعر قمی که میهمان انجمن بود، شعر خوانی را آغاز کرد.شکوهی غزل و باقر زاده قطعه و افضلی یک شعر نیمائی و یک قصیده خواند.کلاهی اهری شعری منثور را خواند که در زمان حیات مهدی اخوان ثالث به وی تقدیم کرده بود.دبیری جوان گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم.او به اصرار دکترشفیعی و دوستان، پاره ای از یک شعر نیمائی خود را که در حافظه داشت،قرائت کرد. و آقایان جواد زاده، گرامی،ناصری،جبروتی، برزگر، علیزاده و سالک به نوبت شعر خواندند و توسط دکتر شفیعی و دیگران در باره ی تک تک شعرها اظهار نظر شد. استاد محمد قهرمان مثل همیشه آخرین شعر خوان بود که تعدادی از رباعی های تازه سروده خود را برای اهل انجمن قرائت فرمود.

     به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست.

     بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست،نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است.

    دکتر شفیعی کدکنی استاد مسلم شعر و ادب پارسی، دوباره سخنان همیشگی خودرا تکرار کرد و فرمود: «من از استاد محمد قهرمان و انجمن ایشان (که نزدیک است به پنجاه سالگی برسد) چیز هایی را آموخته ام که آن هارا در دانشکده ادبیات درس نمی دادند».

   آقای مهدی کهیازی که روی غزلی زیبا از استاد قهرمان، آهنگی در مایه شوشتری گذاشته بود ،آن را بانواختن تار و آوازی دلنشین اجرا کرد:

از خاطر عزیزان گردون سترد مارا

هر کس به یاد ما بود از یاد برد ما را

خوبان گنه ندارند گر یاد ما نکردند

چون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما را ...

                           رک:« حاصل عمر»

   هاشم جواد زاده شاعر و نقاش، از آغازجلسه با دوربین حرفه ای نصب شده برروی سه پایه ی خود، از استاد قهرمان و اعضای انجمن عکس می گرفت. با برداشتن دو عکس دسته جمعی توسط وی بود که جلسه ی این سه شنبه ی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان به پایان رسید.

(انجمن استاد قهرمان)ازراست به چپ:حسین جبروتی/هاشم ناصری/ کریم

سینی چی/ دکتر شفیعی کدکنی/ محمد شفیعی/استاد محمد قهرمان/دکتر فتوحی/

دکتراخوان کاخی/ رضا افضلی/ رضا دبیری جوان/ محمد باقر کلاهی

اهری/ محمود یاوری/ حامد علیزاده / محمد مهدی حسنی.

نشسته:مهدی کهیازی/ محمد گرامی/ هاشم جواد زاده.

 

عکس از: هاشم جواد زاده  

توضیح اول:نوشته بالا را قبل از انتشار برای اظهار نظر با امیل،خدمت استاد محمد قهرمان فرستادم. پاسخ دادند: جناب افضلي بسيارخوب بود. فقط اصلاح بفرماييد خوبان گنه ندارند گريادما نكردند.

Date: Tuesday, July 21, 2009, 11:24 PM

توضیح دوم:درجمعه۲/۵/۸۸ حدود ساعت ده و نیم شب با استاد دکتر شفیعی کدکنی تلفنی صحبت کردم و به عرض ایشان رساندم که گزارش سه شنبه 30/4/88 جلسه انجمن ادبی استاد قهرمان را ، در وبلاگم منتشرکردم و درآن نوشتم که: دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم.   

 


 


 



 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 22:5  توسط رضا افضلی  | 

  به نقل ازمجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره۵

     «درصفحاتِ آینده سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی خواهید خواند.

هرکدام از آنها حال و هوای خاص و روانشاسی خود را دارند. با آن که حشر و نشر

 بسیار نزدیکی با یکدیگر دارند. هیچ گونه شباهتی میان حرف ها ویا طرزِ

حرف زدن هاشان، نیست. من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس

درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی »

از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل

 سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی

 برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد. نکتة قابل یادآوری، اینکه، اینان شش تن

از شاعران امروز خراسان ( مقیم مشهد فقط ) هستند که متعلق اند به نسل

بعد از اسماعیل خویی و من، در حقیقت نسلِ سوم نوگرایان خراسانند، نسل اول،

 نسل اخوان است. نسل چهارمی نیز داریم شاعران بین بیست تا سی سال که در

 فرصتی دیگر چند تن از آنان را نیز معرفی خواهم کرد. بی گمان برای

هر یک از ولایاتِ ایران چنین اقدامی مفید است. اگر کسانی داوطلب معرّفی

 چهره های شعر در ولایت خودشان( مثلا آذربایجان، گیلان،

مازندران و فارس و.....)  باشند زحمت این گردآوری و انتخاب

را قبول فرمایند، بی گمان مجلۀ چیستا با حُسن قبول تلقی خواهد کرد.

امروزه هیچکس به تنهایی نمی تواند معرّف خوبی برای کلیّتِ شعرِ جوان ایران یاشد.

 همان بهتر که هر اقلیم و ولایتی، در یک شماره و با نمونه های

متنوع و سنجیده ای معرفی شود، آنهم به دست یکی از مُطّلعان

همان ولایت که گفته اند اهلُ البیتِ اَدری بمافی البیت.

      باید یادآور شوم که آوردن نمونه های شعر این شش تن به معنی حَصرِتعداد

شاعران در شش تن نبوده است. بی گمان در همین نسل و در همین حدود و

از مُقیمان ولایت، شاعران بسیار دیگری در خراسانِ ما هستند و من چندین

تن از ایشان را شخصا می شناسم، اما دسترسی به نمونه های کار آنان، در

 این لحظه حاصل نشد. و این چند نمونه هم، به همّت دوستی به دستِ من

رسید که از او سپاسگزارم. امیّدوارم، این فتحِ باب را حَملِ بر

شوونیسم و ولایت گرایی نفرمایید...»

                          دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

                                تهران آذر ماه 1368

هفت شعر از :

رضا دبیری جوان

1

پیش می تازیم.

دریایی

               که توفان را

                        زیر چهره می گیرد.

لب می گزیم و

                 شوری خون

                          به خونمان می خواند.

پیش می تازیم،

در کوچه های تنگ تاریخی

*

گام می زنم شلنگ انداز

نه مدال ها

نه سیاست مدار شعبده باز

هیچ کس را

دل مصاف

        با ما

            نیست.

آهن و فولاد

 می زند در رکاب ما

                     شمشیر.

پیش می تازیم.

*

2

با من نیامدی تو شبی

                      توی باغ انگوری

تا تاک های نازکش

 آتش سر قلیان قهوه خانه شد.

*

3

 

 گیسوان عشق است

                       شعر من.

ساز زمانه است

خارج از وزن می زند.

در شیشه باد نمی گنجد.

شعرم برهنه می آید.

فکرم هزار جاش می سوزد.

مهتاب می رمد

                  از زمختی شعرم

شعرمن

         عصارۀ کار است .

جهان در اندیشه ام گذر دارد.

سبز است

             شعرمن.

*

 

   4

    آسمان گرسنگان خالی است

                             از رعد و برق عشق.

کور سوی ستاره که هیچ،

پیش پاش را نمی بیند

                       چراغ خانۀ من.

*

5

با صدایی تر

             ترانه بخوان

                         عاشق !

کوچه را به تنگ آورده

                           سردی سکوت تو !

ذهن پاش پاش کوچه را

عاشق !

جمع و جور می کند صدای تو !

چشم تنگ بخت من

                        وا نمی شود عاشق !

در شراب هم نمی بینم

                         چهرۀ پریشانی.

 

*

6

باد می خورد زمان

                      برگدار آینده.

نان و آبشان گروگان است

سلولهای سازنده.

چونان سیاوش از جهنم تاریخ می گذرند

پیران سر خورده به سنگ !

شوکران سر کشیده ها !

خشم های سینۀ تنگ !

دیده بانان تاریخ را

غنیمتی است

              گرگ و میش هوا !

هشدارید !

پنجه در پنجۀ زمان دارید !

*

7

 به باد بان ما

می پیچد

             باد.

به آهنگ ما

               می خرامد

                           داد.

منتشر می شود منشور:

عاشقان جهان متحد شوید!

*

مردان بی قرار

                صفی بی قواره

                                می بندند،

تا

     عشق را

               با قرار آرند.

*

به بادبان ما

             می پیچد

                        باد.

به آهنگ ما

می خرامد

            داد.

منتشرمی شود

                 منشور:

عاشقان جهان

متحد شوبد!

*

 

مردان بی قرار

              صفی بی قواره

                                می بندند،

تا

       کار را

              با قرار آرند.

 *******************************************************************

سه شعر از:

رضا فردو سی پور

 

1

    چگونه می توانستم پنهانش کرده باشم؟

که دلت را نیز

همان گونه می کاوند

که جیب هایت را

 و دست هایت را

*

چگونه می توانستم پنهانش کرده باشم

که هیچگاه

از جانم جدا نبوده است

همانگونه

کاندوه مردمی که دلشکسته

                             خسته

                             به کلبه هاشان می خزند

از پس روزی خالی

از پی روزی نومید.

*

آه

وقتی اینگونه جانم را

و رگ هایم را

سرشار می کنی

از که می توانم پنهانت کرده باشم.

*

 

2

 

نه !

رهایت خواهم کرد

که اگر

ترا دربند می خواستم

                      خود نیز در بند مانده بودم.

رهایت می خواهم

همچون آهی

به تلخی برآمده از جان خسته ای.

*

 

3

 

با سر انگشتان نسیم نوازش

درختان بلند

در دامنه سر می جنبانند.

از باغ

 صدای گریه می آید.

انگار پشت چپرها

                        کسی تنهاست.

چشم هایم را می بندم

گوش هایم را نیز

                   اما

در جان خویش نیز

آوای گریه می شنوم.

 ******************************************************************

شش شعر از:

رضا افضلی

 

1

آرزوی یک درخت

 

زان پیشتر که بشکنید شاخۀ مرا

                                   و بر آتشم حلقه زنید

باید یقین کنید

                  چراغ میوه هام

ذایقه ای را روشن نمی کند

و سایه سار ندارم

دوست دارم

پرندۀ فراری

در برگ های من

                   آشیانه بسازد

از چوبم گهواره بسازید

                       نه تابوت.

از من کبریتی بسازید

که فتیلۀ زندگی را روشن می کند.

ریشه ام را در خاک باقی گذارید

تا از خانه همسایه

                    سر برآورم.

*

 

2

در استوانة قلم من

 

در استوانة قلمم خشمِ ملّتي است:

نارنجكانِ واژه

                   چترِفروغ را

                                 در خيمه گاهِ آبي پُر وصله

                                        پيوسته مي شكوفاند.

در استوانة قلمِ من

                      انبوهِ سوگوارِ زنانند

     باگيسوانِ غمزده

                        با چهرِ پرخراش

 

در استوانة قلمِ من

                       شوقِ بلند قامت خورشيد است

درياي خشمِ تودة مرداني است

با رخت هاي چپلي   

                       و دستان صخره اي

كه گيسوان دخترِ فردا را

                             مي بافند.

 

در استوانة قلمم عشقِ ملّتي است.

 *

                     

3

 

ماهي

بركه اي شفّاف، چون صبحي زلال

رقصگاهِ ماهيانِ رنگ رنگ

تا به اعماقِ زلالش آشكار

ذرّه ذرّه، ريگ ريگ و سنگ سنگ

 

در ميانِ گلّه هاي ماهي اش

مي درخشد ماهيِِ گلفامِ من

هر زمان توري به راهش افكنم

مي گريزد با شتاب از دامِ من

 

تورِ من سنگين برآمد بارها

دل به رقص آمد ز شوق و شورِ خويش

تا كشيدم با اميدش روي خاك

از وزغ لبريزديدم تورِ خويش

 

يأس مي گويد كه دندانِ طمع

بركَنم از ماهي ودور افكنم

آرزو گويد: كه صد بارِ دگر

تا به چنگش آورم تور افكنم.

    *

 

4

دريا

 

از موج هاي عاصي آورده كف به لب

وز تكمه هاي خردِ صدف بر كناره ها

                                            پيداست:

دريا دريده پيرهنش را.

 

انبوه موج ها

پيوسته مي خروشد و مي آيد

گويي ميان سينة دريا

خشم هزار سالة تاريخ است

 

از سيم خاردار چه خيزد؟

از پرده و حصار چه خيزد؟

*

 

5

مسافت

 

ميانِ خيمة مجنون و خيمة ليلي

مسافتي ست كه چون طولِ آه كوتاه است

چه رفته است كه عاشق در اين رهِ نزديك

چو باد مي رود امّا، هنوز در راه است

                                         18/1/67

*

6

 

هواي دريا

تاشورواميدوپاي پوياداري                

اسباب سفر همه مهيا داري

بايدكه دمي زپا نماني، چون سيل

درسينه اگرهواي دريا داري

*

********************************************************************                                  

پنج شعراز:

م.کلاهی اهری

 

1

 

ای صدای دل!

ای صدای جان!

ای صدای دل در گوش جان!

*

باغی در منقار بلبلی

ورودی میان بارانی بلند

*

جرقة گل آتش صدا می کند

و جهان می سوزد

با بنفشة باروت ها

*

به در باغ بیا

با گلاب اشک

و به شعلة ما بارانی بزن

*

ای مشاطة هوش

خداوند لاهوت صدا!

موسیچه ای بلیغ

در لای انگشت نی می زند

*

به باغ بیا

به بوی صدای بلبلان

                    1367

*

 

2

پرده های سحر بالا می رود

که عکس تورا آشکار کند

هنگامی که بر کوهسار مشرق ایستاده ای،

با علمی بنفش،

و برآسمان پیشانیت

پرندگان روشنی

با منقار آفتاب می گذرند

*

شمشیر مطول

با رکاب یقین

این شوکت عالم است

با طالع فیروزمند

*

در کهدان شب آتش زدی

با چخماقی از دل سرخ

و این روح باجخواه تو بود

که قبیلة تاریکی را

به گوشمالی سر برید

*

ای صبح

به زبان صدق سخن می گوئی

و آدمی فریاد می کند

پس از آن که دهانش بسته بود

                                     1367

 

3

 

چارخاتون ازمیان درختان می آمدند

با خال خال سایه و آفتاب

از میان درختان می آمدند

چار گلوله آتش در چادر سرد

*

از میان سایه ها

چار پروانة پریشان می آمدند

و چار گل مخملی را دنبال می دنبال می کردند

با چار گلوله ی آتش در میان دل

*

از طاق نسترن می گذشت

منظومه ای با امتدادی از دلواپسی

*

عصر چون هنگامه ای می گذشت

                                       1368

4

در مهتابی پریزادی پر سه می زند

گردش فانوسی در نسیم

از میان سایه می گذرد

ارتفاعی بلند

*

پچپچه ای در باد می گذرد

همهمه ای سبز

*

گلبوتة ارغوان رگی از خون دارد

و گلوگاهی از آه گرم

از کوچه باغ جوانی که می آمدم

از تگرگ غم گفتگوئی نبود

*

پروانه ای قرمز در باد می پلکد

                                  1368

5

 

غروبی کوتاه

روی اندوهی بلند

این ماتم نخلستان سوخته است

بیا کنار آب روان گریه کنیم

برای بندر گاهی با چراغان خیس

*

رودی شورفام

با گریبان دریده می گذرد

مهی کال،چون گریه ای نارس

جبهه ای سوگوار

با شهیدان از یاد رفته ای

*

در آیینة اشک بالا می آمدم

کنار لنگر گاه خون

که شفقی فراموش رفته را

در پیشانی خاطرگرفته بود

و در تلاطم حافظه اش

فوجی از شوریدگان

در زنگارآئینه گم می شوند

با شوکت بیدق ها در شیار گود

*

در قاب شکسته کسی نیست

که برای زلفکان بریده کاغذی بنویسد

کمانچة باد

نا دلبخواه،از روی خاک سوخته می گذرد

*

ای نی !

به ده انگشت بنال

آهنگ خیمه گاه سوخته را

                                1367

*

******************************************************************** 

شش شعر از:

هاشم جواد زاده

 

1

 

استانبول

 

امروز سر گردانم

زنان کرباس پوش در مهتابی های آبی

                                           می گریند

و سلطان با سرداری مرصع

ودشداشه ای خونین

بر مخروبه ای که در آن

باد و باران نمی آید

ابر ها را می تاراند

*

امروز سرگردانم

و در هجای کهنه شعر خود

پیادگان این شطرنج دریده را

چون لته ای چرکین

                       به سوئی می رانم

عطری در کامم رایحة رو یا های دوردست

 و سرزمین های پهناور خلیفه را

                                           می گستراند

ومن اورابر هودجی از غلامان

به انتشار یاسای جنون امیزش

                                 بدرقه می کنم

*

چه تلخ و بی شکوه می ایستم

آمیزه ای رویا و بنفشة کبود

وسرگردانی عطر هادر بیشه های بید

وبیدستانی از جنون و ملالت

*

در سربینه ای که جز چک چک آب

وبخار

وبوی تیزاب چیزی نیست

می ایستد

و خبر چینان سکوت اورا

بر صحراها و دشت ها می گسترانند

و او چون اژدهایی

افادة هفت خم خسروی را

در چشمان تار خود دارد

حواریان پیر خسته اند

و تیغ تیز جهالت گلوی پریان را

به دندان می درد

*

خلیفه  به راه می افتد

با دگمه هایی از صدف

و خفتانی از تیزاب سلطانی

و شمدی از گلبوته های زرد

و خون دلمه شده بر پلک ها

ارابه هایی از کافور و صدر

به بدرقه او می میروند

و بر خار زاری از حیرت

قافله ای پا بر مژه های خیس بنفشه و شبدر

                                            گذر می کند

*

در سر زمین خلیفه گان

جز با رویا سودا کردن راهی نیست

                                 استانبول شهریور 66

 

2

 

طبل مرگ

            بر چهار سوی میدان

پرواز شاهبازی

                 از دست ندیمان

*

هیچکس را طاقت آن نیست

تا پنجه های شاهباز مرگ

بر شانه های خسته

                      فرود آید

                              61

*

3

 

بر قله های شاه جهان

دو نیلوفر کولی دیدم

با پاچین های سرگردان

در باد

*

در میان گلة چادر ها

و زنگولة شتر

بوی پونه بود و

«شُروه» های تلخ

«کله فریاد» های چون صخره

                                  استوار

                                           اردی بهشت 66  

 

 4

 

در تاریکی می ایستم

در کنار بی قرارترین مردان

*

روز و شب بر گذر گاه جانم

بی افسون واژه ای می گذرند

ومن کلمه ای به باز گو کردن آن

                                     نمی توانم جست

*

به روشنایی می آیم

خود را تنها می یابم

                       1361

5

 

طبل برچین در کوچه های غروب

تعلیمی زرکوب در تنگ چکمة زرد

بوی باروت

بوی قهوة قجری

*

دور باشی در چشم

سوزنی در پلک

و شیهة اسبی در سپیده دم

پرسه ای بی سر انجام

*

در بن بستی دور

کلون دری باز می شود

                           66

*

می رود

پیش پایش ستاره می ریزد

پشت باغ بنفشه می بوید

خاک

ذهن بارانی صفایش را

باغ عالم به پیش او حرفیست

عطر عناب در رهش جاری

 می رود

«رخنة گرگ» در سر راهش.

                                68

*

************************************************************************

سه شعر از:

 محمد تقی خاوری

ای روز سرنوشت

 

از کاسة فلاخن تاریخ

پرتاب گشته ام

*

اشیاء

در گرد گرد حافظه ام

                       دور می زند

امواج تیز میخ های مثلث

خط های درهم و شکستة ابزار

با سرنوشت گرد و مشترک کاسة گلی

*

ای بانگ دلنشین!

در لاک انتظار

باطل شدم دگر

انبان لحظه ها

                خالی ست

تنها

در چشم تازة نوزاد زندگی

تصویر رنگ سبد های آرزوست

*

در ]سمان صبح،ترکیدن صداست

امواج این صدا به کجا می برد مرا؟

*

من گم شدم

در تنگنای راه،سنگی به وزن رنج فرود آمد

*

آه...ای روزسر نوشت!

این سهم من نبود

               آذر ماه 1366

*

2

مجنون بارانی

 

از صبح خاکستری رنگ

مهمان شهر است باران.

*

در زیر ابری که لغزان

بر روی چشم ستاره ست

همچون حباب هوایم

همچون جوانه که قشر زمین راترک داده با

                                       ناخنی سبز 

*

قانون من چشمة ابر

قانون من خصلت برگ

مجنون بارانی ام من

مجنون بارانی ام من.

                      فروردین 1366

*

ماه شکسته

 

درمن صداهای بسیار می ریزد

                                 و من چه خاموش

پا می گذارم به درگاه

می سازم آویزة صبح، اندازة خستگی را

*

در جستجوی کلیدم

دروازة خواب بسته ست

بالین رویا بلند است

در رقص تاریک واژه

هرنقطه همچون ستاره ست

اما دریغا ستاره!

ابری ست در شیشة شب.

*

در فکر جادوی شعرم

مضمون به بند طلسم است

در چشم من اشک و خنده ست

بر گور هایی پر از خواب

در چادرشیری ماه

در هیات شبکلاه اند

*

در آب ماه شکسته ست

می نوشم آن تکه هارا

چون تیغة تیز الماس

                        آذر 1367

*

***************************************************************** 

 

 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 11:26  توسط رضا افضلی  | 

 به نقل از وبلاگ مصطفی محدثی خراسانی

     خشم مقدس بزرگ معلم شعر شکوهمند فارسی، جناب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در این قصیده مرا به یاد خشم  شاعر شهیر شعر مقاومت فلسطین، محمود درویش انداخت که در مقاله ای با عنوان  « ما را از شر این شعر ها نجات دهید» به معضلات برخی مدرن بازی ها در شعر معاصر عرب پرداخته بود ، از قضا این مقاله نیز به قلم شیوای جناب شفیعی کدکنی ترجمه شده بود .

     دکتر شفیعی در این قصیده ، به نقطه عطفی که سر آغاز این انحراف هاست با ترکیب «جیغ بنفش »اشاره می کنند ، یعنی در واقع هنگامی که جریان نو آوری در شعر معاصر از مسیر طبیعی خویش خارج می شود و نو آوری ها نه بر اساس سیر و سنت تاریخی ، شعر و زبان فارسی صورت می گیرد، که دستخوش حادثه جویی ها و شهرت طلبی های عده ای بی بنیه می شود.

     با این حال نباید از نظر دور داشت که جریان اصیل شعر فارسی کماکان پوینده و پرخون به حرکت رو به کمال خویش در گستره شعر معاصر ادامه می دهد ، و شعر و تحقیقات و پژوهش های ادبی خود دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی گواه صادق این مدعاست. قصیده «شعر پارسی » سروده این جان شفاف را با این مقدمه تقدیم حضور شما ارجمندان می کنم.

                                                                   (مصطفی محدثی خراسانی)

 «شعر پارسی »

(قصیده جناب دکتر شفیعی کدکنی) 

 

ای شعر پارسی ! که بدین روزت اوفکند

کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

 

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها!

زار و زبون،ذلیل و زمینگیر و مستمند

 

نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام

نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

 

نه رقص واژه ها ،نه سماع  خوش حروف

نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 

یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات

از ناف نیل تا لبه رود هیرمند

 

یا رب چه بود آن که دل شرق می تپید

با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

 

فردوسی ات به صخره ستوار واژه ها

معمار باستانی آن کاخ سربلند

 

ملاح چین،سروده سعدی، ترانه داشت

آواز برکشیده بران نیلگون پرند

 

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود

صید ستارگان را در کهکشان کمند

 

از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس

نبض زمانه می زد ،از روم تا خجند

 

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین

کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

 

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش

پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

 

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان

از بهر چشم زخم ،بر آتش نهی سپند

 

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر

بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

 

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را

آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

 

جای بهار و ایرج وپروین جاودان

جای فروغ و سهراب و امید ارجمند

 

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی

کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

 

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق

از روزگار «گاهان»وز روزگار «زند»

 

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را

در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

 

 در حیرتم ز خاتمه شومت ای عزیز

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند

   

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:30  توسط رضا افضلی  | 

   رضا افضلی

     «امیل زولا» رمان نویس مشهور فرانسوی یکی از پایه گذاران و رهبر مکتب ناتورالیسم است.زولا در نوشته های خویش در نمایاندن اوضاع اجتماعی وحالات و دگر گونی های جامعه و افراد آن توانایی کامل نشان داده و به طبیعت توجه داشته است.  

     ناتورالیسم در ادبیات به مکتبی اطلاق می شود که به پیروی از امیل زولا رونق پیدا کرد و طرفدارانی فراوان یافت. پیروان این مکتب کوشیدند که روش تجربی و حتی علمی را در ادبیات رواج دهند. زولا در آزمون ورود به دانشکدۀ ادبیات شکست خورد و نتوانست به آن دانشکده راه بیابد وبه تحصیلات خود ادامه دهد.    

      مدتی بیکار بود وپس از آن در یک بنگاه انتشاراتی مشغول به کار شد. و مدتی بعد در مطبوعات روزگار خود به نوشتن مقاله و داستان پرداخت.امیل زولا اعتقاد داشت که نویسنده باید دانشمند باشد. زولا داستان را گزارش کتبی تجربه ها و آزمون های نویسنده اش می دانست. مکتب ناتورالیسم که زولا رهبری آن را داشت از سال 1880 تا 1890 بر ادبیات اروپا حاکم شد و در آثار نویسندگانِ قرن های 19و20 تاثیر بسیار گذاشت. 

      امیل زولا که در 1840در شهر پاریس چشم به جان گشود بعد از گذراندن پاره ای از تحصیلات وگراییدن به قلم زنی ، در وهلۀ نخست ذوق خود را در حرفۀ روزنامه نگاری نشان داد و بعد از آن به نوشتن رمان پرداخت. وی که سلسلۀ مجموعۀ رمان های خود را زیر عنوان «روگن _ ماکار» عرضه کرد، در نوشته های خود همواره به آیندۀ روشن بشریت امیدوار بود. زولا در آثار خویش موسوم به کشیش،عالیجناب اوژن شکم پاریس، اسوموار،ژرمینال،زمین،نانا،اثر وخطابۀ آبه موره وغیره ازمسایل مربوط به محافل مالی و سیاسی،بورژوازی،تجارت،کارگران، روستاییان،روسپییان، هنرمندان و نقاشان سخن گفت.آسو موار در ص267 مكتب هاي ادبي رضا سيد حسيني معرفي شده است. سخنان بسیاری در بارۀ امیل زولا گفته اند.

      امیل زولا در سال 1898به علّت دفاع از سروان آلفرد دریفوس که به تهمت جاسوسی برای آلمانی ها مورد ظلم واقع شده بود، دستگیر و محاکمه شد. محاکمۀ دریفوس در سال 1894میلادی یکی از پر سر و صداترین محاکمات تاریخی جهان بود. امیل زولا که بعد از دستگیری تبرئه و آزاد شده بود دوباره احضارشد.امیل زولا درراس دفاع کنندگان ازدریفوس قرارداشت. وی به انگلستان سفرکرد و در سال 1900 که  متهمان محاکمۀ دریفوس بخشیده شدند به فرانسه برگشت. امیل زولا بعد از۶۲ سال عمر سرانجام در نوزدهم سپتامبر سال 1903در شهر پاریس چشم از جهان فروبست.

      امیل زولا « دررمان مشهورخود به نام «رمان تجربی» اصول ناتورالیسم را پایه گذاری کرد.در این اثر زولا به شیوه مشاهده،ثبت،ضبط دقیق و توصیف پدیده های انسانی با روش تجربی متداول درعلوم فیزیک و شیمی تاکید ورزید.او معتقد بود که رمان نویس باید همانند دانشمندی که در حال آزمایش است فارغ از قرار داد های اخلاقی و پذیرفته شده،کار خود را انجام دهدو وظیفۀ رمان نویس در نوشتن رمان ایجاد آزمایشگاهی است که احساسات و عواطف انسانی را تحت تاثیروراثت و شرایط محیطی ،اقتصادی و اجتماعی بررسی کند.

     امیل زولا نظریات خود را در رمان ترز رامن و رمان های بعدی به کار برد و در جایی از مقدمۀ کتاب نوشت« هدف من بیش از هر چیز هدف علمی بود.من اغتشاشات عمیق مزاج دموی را در بر خورد با طبع سودایی نشان دادم... من با کمال سادگی،همان کاری را که جراح روی اجساد انجام می دهد روی موجو د زنده انجام دادم بيانيه اي به نام بيانيه اي 5نفره منتشر شد و در آن پنج تن از نويسندگان جوان زولا را سخت مورد حمله قرار دادند و ادعا كردند كه پيشواي ناتوراليسم روز به روز از برنامه قديم خود پا را فراتر مي نهد به طوري كه ناتوراليسم را به صورت آشیانۀ مسايل مستهجن در آورده است وفرياد برداشتند كه بايد هر چه زود تر به داد نسل جوان رسيد كه فردا خيلي دير است .

      «رنه ولک» در کتاب تاریخ نقد جدید می نویسد: قضاوت در بارۀ امیل زولا در مقام نظریه پرداز تقریبا همیشه بر مقاله ای مبتنی بوده است که در آغاز رمان تجربی چاپ کرد. محققان اخیر که رمان های اورا با نظر موافق بررسی کرده اند،این مقاله را سخت ابلهانه توصیف کرده اند و به حدی ساده لوحانه که خجالت آوراست و معتقدند که هیچ یک از آثار او بیش از شش جلد نقد ادبی که باهم در1880و1881 منتشر کرد به شهرت او لطمه نزده است» اما این قضاوت ها بی تردید درست نیست.دست بالا نخستین صفحات و درونمایۀ اصلی مقاله در بارۀ رمان تجربی را می توان به تبع آن مردود شمرد.پیداست که رمان تجربی به مفهومی که در آزمایشگاه های علمی به آزمایش دست می زنند وجود ندارد. 

      «هنرمند مطلقا نمي‌تواند آثار نومايه بيافريند؛ مگر آن كه سنت را كنار بگذارد و تنها در باب زندگي در زمانه شخص خودش بنويسد كه علم به هنرمند امكان مي‌دهد حقيقت را بهتر و كاملتر كشف كند.»

 

           منابع:

          مکتب های ادبی،رضا سید حسینی/ تاریخ ادبیات جهان، ترجمۀ عربعلی رضایی/ تاریخ نقد جدید،رنه ولک ترجمۀ شیرانی/ دایره المعارف فارسی، زیر نظر غلامحسین مصاحب/فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی- دکتر مقدادی/ فرهنگ فارسی دکتر معین/ و....

          توضیح:

    نوشته بالا اولین باردرتاریخ ۱۵فروردین۱۳۸۴به عنوان / يكصد و‌٦٥ سال پس از تولد اميل زولا/ “معرفي زندگي، آثار و انديشه‌هاي زولا“ دربخش فرهنگ و ادب ایسنا انتشار یافته است. 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1388ساعت 23:32  توسط رضا افضلی  | 


 رضا افضلی                        

                   استقبال از غزل خانم پرستو ارسطو


نشاید بندیِ تقدیر باشم
چوخواهم در پی تغییر باشم


مرا انسان آزاد آفریدند
چرا زنجیریِ تقدیر باشم


مرا دادند شورو شوق و مستی
چرااز هستی خود سیر باشم


چرا بااین همه زیبایی و عشق     
زآغاز جوانی پیر باشم


چو دارم اختیار و پای رفتن
چرا مرداب در زنجیر باشم


به دور از سعی انسان، شان من نیست  
مطیع جبر و بی تدبیر باشم


شدم موجی زرستاخیز دریا
که با طوفان همه  درگیر باشم


دمادم می خروشم، زان که دانم       
به آخِرطُعمه ی تبخیر باشم


چرا درآفتابِ شادی و مهر
غروبِ ابریِ دلگیر باشم


چو آدم، عشق و گندم عاصی ام کرد
وگرنه پاک و بی تقصیر باشم


چوزادم، گریه و فریاد من گفت:

که خواهم صوت عالمگیر باشم


چرا چون مور باشم در مذلت
به شوکت تا توانم شیر باشم


به دنیا آمدم تا مهلتم را
بهشتِ بین زاد و میر باشم


نه تحقیرم کند اهل زمانه
نه خود خواهنده ی تحقیر باشم


به شهد لطف و داروی محبت
خراب احوال را، تعمیر باشم


زانسان این کتابِ نابِ هستی
به خوبی، بهترین تفسیر باشم


ز شعرم «افضلی» همچون « ارسطو»
«به قلب کینه ها شمشیر باشم»

                                   تیرماه ۱۳۸۸

                         

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1388ساعت 13:23  توسط رضا افضلی  | 

چرا چون شعر بی تفسیر باشم
به دام عشق تو نخجیر باشم

به برگ سر نوشت من نوشتند
که بارانی ترین تقدیر باشم

فراموشم شود ازپای تاسر
به کار عاشقی درگیر باشم

به زخم فکر های پینه بسته
چو مرهم باشم وتدبیر باشم

برای خاطر زیبایی و عشق
وفادارانه درزنجیر باشم

مرا آیینه ای کردند و گفتند
که تا قابی بر آن تصویر باشم

به شیرین کامی من وعده دادند
که ازشهد جهانی سیر باشم

رسانم نور خود را تا پگاهان
گر از آغاز شب شبگیر باشم

زپستان محبت عاشقانه
به کام طفل دل ها شیر باشم

بدوزم مهر ها را تاکه برهم
به قلب کینه ها شمشیر باشم

به غیر از کار عشق و عشقبازی
گنه ناکرده بی تقصیر باشم

پرستویی شدم در آبی عشق
که خواب عشق را تعبیر باشم

                          
 پرستو ارسطو

 

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1388ساعت 2:3  توسط رضا افضلی  | 

استاد محمد قهرمان هشتاد ساله شد

                                                    رضا افضلی

تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد(حافظ)

     استاد محمد قهرمان شاعر بلند آوازه وادیب برجسته ایران زمین، با فرخندگی به بام هشتاد سالگی رسید.من ازسوی خود و دوستانم در جامعه ی ادبی مشهد، زاد روز خجسته ی ایشان را به شخص استاد و همسر و پسران و سایر اعضای خانواده محترمشان تبریک می گویم.وبا شاد باش به انجمن های ادبی استان خراسان و جوامع ادبی و فرهنگی و هنری ایران، برای «استاد شاعران خراسان» از یگانه دادار بی چون عمر با عزت و همراه با نعمت سلامتی ،آرزو می کنم. دیر زیاد آن بزرگوار خداوند.

    استاد محمد قهرمان در روز دهم تیر ماه 1308در تربت حیدریه خراسان متولد شد. تحصیلات خود را در تربت آغاز کرد و درشهر مشهد به آن ادامه داد و سر انجام در تهران با دریافت لیسانس حقوق به پایان رساند. از اوّلِ مهرِ سال 1326در دبيرستان شاه رضا به تحصيل پرداخت و با بهترين دوستِ دورانِ زندگي خود زنده یاد مهدي اخوان ثالث آشنا شد. قهرمان و اخوان با هم روي يك نيمكت و پشتِ يك ميز می نشستند. استاد قهرمان می نویسد: «من و اخوان که در دروس جبر و هندسه و مثلّثات و شيمي و فيزيك از ضعيف هم ضعيف تر بوديم، بيشترِ وقتمان را با خواندنِ شعر و مباحثاتِ ادبي مي گذرانديم. از همان سال پاي ما به محفلِ مرحومِ فرّخ باز شد و توانستيم از محضرِ آن بزرگــوار و مرحومان نصرت، عقيلي، نويد، گلشن آزادي و ساير بزرگان استفاده كنيم». آشنائی قهرمان و اخوان که به دوستی خیلی نزدیک بدل شده بود تا پایان عمر اخوان ادامه داشت.

    غزل های استاد محمد قهرمان نزدیک به شیوه صائب و سبک هندی است، او صائب شناسی بزرگ است و از کارشناسان واقعی و بی بدیل سبک هندی به شمار می آید.امروز استاد محمد قهرمان در سرایش اشعار محلی همتا ندارد و در تحشیه و تصحیح دواوین شاعران سبک هندی آثار فراوانی را به چاپ رسانده است. دیوان استاد محمد قهرمان به نام «حاصل عمر» و دوکتاب ازشعرهای محلی ایشان به نام های «دم دربند عشق» و «خدی خدای خودم» انتشار یافته است.

   نزدیک نیم قرن ، انجمن ادبی استاد قهرمان پذیرای شاعران و ادیبان و عالمان خراسان و ایران بوده است وشاعران سه - چهار نسل ، ازاین محفل معنوی و پربرکات بهره برده اند: 

... مَفخرِ شعرِ خراسان، هرکه باشد این زمان

خوشه ها بُرده به سهمِ خود، زخرمنگاهِ تو

واژه هایش همچو زر باشد، ادیبی کز شعف

بُرده باشد وقتِ خرمن، پاره ای از کاهِ تو

قهرمانا! واژگان در پیشِ تو صف بسته اند

چون که فرمایی، برقصد واژة دلخواهِ تو

پادشاهِ ذوقی! ای شهزاده! بی ترس از زَوال

تا جهان باقی است، مانَد تاجِ فخر و گاهِ تو

هر غزلخواهی که جوید شعرِسبکِ صائبی   

در بلندی ها ببیند،خیمه و خَرگاهِ تو

صاحبِ دردا! بزرگا! ای که شعرت شد سِپَر

پیشِ صدها رنجِ پنهان و غمِ جانکاهِ تو

آمدی راهِ جهان را، بی عصا، هشتاد سال

جز به اشعارت ندیده، کس نشان ازآهِ تو

سال ها باش و بمان!وانگه که برداری قدم

دور سازد آن یگانه، رنج را از راه تو.

                                          12/6/87

   

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 12:39  توسط رضا افضلی  | 

استاد قهرمان/ رضا افضلی/دکتر شفیعی کدکنی/دکتریاحقی

ازراست:استاد قهرمان/رضا افضلی/ دکتر شفیعی کدکنی / دکتر یاحقی

۲۹آذر ماه ۱۳۸۴همایش نکوداشت استاد محمد قهرمان

(عکس از توس تایمز)

 توضیح:

       در روز ۲۹آذر ماه ۱۳۸۴همایش نکوداشت استاد محمد قهرمان، در تالاربزرگ پردیس دانشگاه فردوسی در دو نوبت صبح و بعد ازظهر، با شرکت شاعران وادیبان و استادان و دانشجویان و هنرمندان ایران برگزار شد. یکی از شرکت کنندگان برجسته در این نکوداشت، استاد دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی بود که باحضورخود، درکنار استاد قهرمان و یاران او محفل نکوداشت را گرمی و شور بخشید. پیام استاد شفیعی کدکنی را که در جراید کشور و کتاب پردگیان خیال به چاپ رسید با هم می خوانیم:  

به نام خداوند جان و خرد

     خراسان،حتی در محدوده امروزی اش، چشم و چراغ فرهنگ ایرانی است.در قرن بیستم با پروراندن چهره هایی همچون بهار و فروزانفر و اخوان ثالث و شجریان،جایگاه والای خود را در عرصه خلاقیت فرهنگی ایران زمین محفوظ نگه داشته است و ازسنت های دیرینه ی ادب و هنر ایرانی،در وجه خلاق آن پاسداری کرده است.زبان پارسی در این پاره از خاک ایران بزرگ ،چه در عرصه ی حیات طبیعی اش و چه در قلمرو پژوهش ها و افزایش های عصری،همچنان بالنده و بلند ایستاده است،در جایگاهی استوار.

     از آن ها که در نیمه دوم قرن بیستم،در خراسان،توانسته اند به این بالندگی و تعالی فرهنگی یاری برسانند،یکی، و درصف نخستین،استاد محمد قهرمان است که پنجاه ساله ی اخیر با خلاقیت شعری و با پژوهش های ادبی و بامحفل فرهنگی هفتگی اش ،این چراغ را همواره روشن نگه داشته است، که روشن باد و روشن تر باد.

    امروز جمعی از شیفتگان سنت های ارجمند فرهنگ ملی ما مجلسی در بزرگداشت این شاعر و ادیب برجسته ی عصر ،تشکیل داده اند،وظیفه ی هر ایرانی فرهیخته است که ازجان و دل احساس شادمانی کند ودر این مجلس عزیز و روحانی حضور به هم رساند.

    این بنده به عنوان کوچکترین عضو این خانواده هنری و فرهنگی و یکی از شاگردان قدیمی این استاد بزرگ از یک یک دست اندر کاران این مجلس خجسته و فراهم آورندگان «پردگیان خیال» و همه ی شاعران و ادیبان و هنرمندانی که از سراسر کشور و بیرون از کشور در این محفل مساهمت ورزیده اند سپاسگزارم و از خداوند متعال برای استاد قهرمان و دوستداران بسیار او بهروزی و کامیابی مسالت دارم.

                                               والحمدلله اولا و آخرا

                                              تهران 19 مهرماه 1384

                                             محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 12:27  توسط رضا افضلی  | 

 

نوشته دکتر محمد جعفریاحقی

     ... بخش دوم برنامۀنکوداشت محمد قهرمان تقدیر از چهرۀ شاعری او بود. به احترام میزبانی چهل و اند و سالۀ وی از شاعران پیر و جوان انجمن ادبی قهرمان، این برنامه را به عمد روز سه شنبه گذاشتیم تا آن روز عصر در واقع انجمن ادبی قهرمان به جای منزل وی در این سالن و با حضور جمع بیشتری تشکیل شود. برای برنامۀ عصر که کلاً به شعرخوانی و اجرای برنامۀ هنری اختصاص داشت، کثیری از شاعران اصفهان، تهران، تربت، مشهد و .... اسم نوشته بودند تا در مراسم تجلیل از شاعر ناماور خراسانی افتخار شعرخوانی پیدا کنند. دریغ که زمان محدود بود و برنامه های فشرده، تنها عدۀ کمی که نامشان در این جا می آید، این توفیق را یافتند که مجری برنامۀ عصر، رضا افضلی، نامشان را بخواند و برای قرائت شعر به جایگاه دعوتشان کند:

      خسرو احتشامی، علی مظاهری و دکتر محمد سیاسی (از اصفهان). محمدرضا طاهری «حسرت» (از تهران). و بالاخره: خانم عصمت میرزایی . آقایان محمودرضا آرمین، رضا افضلی، علی باقرزاده، امیر غلامحسین برزگر، محمد تقی خاوری، محمد خیبری، قاسم رفیعا، محمدعلی سالاری، قدرت الله شریفی، ناصر عرفانیان، حامد علیزاده، وحید عیدگاه طرقبهی، محمدجواد غفورزاده «شفق»، غلامرضا فنایی، ناصر محمدی، دکتر هادی منوری و قاسم مهرنیا.

      تنوع برنامه های هنری بعدازظهر هم چشمگیر بود. در فواصل شعرخوانی سه برنامۀ هنری اجرا شد و حال و هوای جلسۀ عصر را هنری تر کرد: گروه حاج قربان سلیمانی دقایقی میداندار بود . لحظه ها و زمانی بیشتر را دوستان محمد قهرمان: استاد عباس فرامرز و حسینی، که با همراهی سنتور فرامرز شعرهایی از محمد قهرمان را به آواز خواند. مستمعان و انبوه شاعران سالن لحظاتی دیگر را، شیرین و سرشار میهمان نواز هنرمند اصفهانی، شاه زیدی بودند که زخمۀ سه تار عثمان محمد پرست، چهرۀ نام آشنای هنر محلی خراسان، آواز او را همراهی می کرد. پایان بخش برنامه که از 30/3 تا 30/7 عصر به مدت چهار ساعت ادامه داشت، شعرخوانی محمد قهرمان بود. عمدتاً شعر محلی که خواستار بیشتری داشت و کمی هم غزل و هر دو خوب و دلاویز، که آخر قریحۀ شعرخوانی محمد قهرمان از ذوق شعری او چیزی کم ندارد. در جلسۀ آن روز و جلسات دیگر کم نبوده و نیستند آن ها که آرزو داشتند بتوانند شعر را به آهنگ و طمأنینۀ محمد قهرمان بخوانند.

      نکوداشت یک روزۀ محمد قهرمان با این کیفیت و کمیت در خراسان بی تردید و در کشور هم با اندکی تردید می توانم بگویم بی همانند بود. انعکاس این برنامه با وجود صفحۀ مخصوص در روزنامه های خراسان، قدس، شهرآرا و جام جم و نیز برنامۀ بامدادی و اخبار عصرگاهی صدا و سیمای خراسان هم از اهمیت خبری و ان شاءالله سنگینی درون و برون مراسم حکایت می کرد.

           باقی باد همتی که کردند و احترامی که گذاشتند.

به نقل از مجله بخارا، آذر و دی 1384، شمارۀ 46 به مدیریت و سردبیری علی دهباشی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 12:19  توسط رضا افضلی  | 

 

به نقل ازکتابشناختنامه استاد محمد قهرمان

       استاد دکترشفیعی کدکنی در یکی از جلساتِ منزل آقای قهرمان(تابستان 83) در حضورِ جمع گفت: «من از آقای قهرمان چیزهایی را آموخته ام که آن ها را در دانشکده درس نمی دادند و نمی دهند. هنوز هم بر این باورم که یکی از کوتاهی های دانشکدۀ ادبیّات مشهد این بود که از وجود آقای قهرمان برای تدریس ادبیّات دورۀ صفوی استفاده نکرد. جوانانی که دکتریِ ادبیّات می گیرند متأسّفانه در تدریسِ ادبیّاتِ این دوره کم می آورند. هنوز هم دیرنشده است. باید در دوره های عالیِ دانشکدۀ ادبیّات برای آقای قهرمان درس بگذارند. آقای قهرمان با تواضع اظهار داشت: «نه! من کارِ خودم را می کنم و اهلِ تدریس نیستم.» دکتر شفیعی گفت: منظورم این است که هفته ای یک روز در وقتی معیّن، دانشجویان دکتری با شما دیدار داشته باشند و به معنیِ واقعی با ادبیّات دورۀ صفوی که 250 تا 300 سال عمر کرده و از نظر جغرافیایی غیر از ایران تا عثمانی و هند گسترش داشته است آشنا شوند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 12:14  توسط رضا افضلی  | 

پیشکش به دوست دیرین فاضل و شاعر پر آوازه حضرت استادی جناب محمد قهرمان

خسرو احتشامی (شاعر اصفهانی)

 

امسال هم به سررفت آن مهربان نیامد

تقویم ها کهن شد، بخت جوان نیامد

یک کلبه چشم بودم، یک آسمان دریچه

درمنظر نگاهم، رنگین کمان نیامد

پر بسته ای حزین ماند در دام، رفته از یاد

صیّاد معنی ما، بر این کران نیامد

از ارغوان الهام، چیدم بغل بغل گل

پژمرد و ریخت بر خاک، چون باغبان نیامد

آئینه زار کردم، از اشک کوچه ها را

شاه غزل سواران، تا اصفهان نیامد

گستردم از ترانه، گلفرشِ شاعرانه

سلطان مُلک مضمون،میر بیان نیامد

بر جاده ی تغزّل، گوش ادب نهادم

اما صدای پائی از قهرمان نیامد

خواهم که دیر پائی ای پیر روشنائی!

در حضرت تو کاری، از نقد جان نیامد

سِحر آفرین کامل، مثل تو بعدِ بیدل

در محشرمعانی، یک نکته دان نیامد

شور سلیم و طالب، طور کلیم و صائب

ازهند چون تو مرغی آتش زبان نیامد

ناظم شنید نامت، دانش کشید جامت

با کاروان گلچین، این رفت و آن نیامد

تو ثانی امیدی، مزدشت را مریدی

می خواست تا تو باشی، خود در میان نیامد

امروز او تو هستی، در این سبو تو هستی

افسانه ی تو با او، در داستان نیامد

بنگاله ی هنر را، گلقند شعر تر را

مثل تو هیچ طوطی، شکر دهان نیامد

مشق روانی آموخت، از طرز تازه ات آب

باران به این لطافت، از آسمان نیامد

یک سرمه دان شرابم، از مهر مرحمت کن

نا خوانده در حریمت، این میهمان نیامد

من اشک زنده رودم، لبریز از درودم

شوقم به پای بوسی، بی ترجمان نیامد

در آرزوی دیدار، ماندیم پار و پیرار

آن رستخیز شادی، آن ناگهان نیامد

از دوستانِ دوریم، از دور در حضوریم

گر سوی باغ کاران، سرو روان نیامد

امسال هم پرستو، از شهر ما سفر کرد

یعنی که سال طی شد، آن مهربان نیامد.

در آذر ماه سال 1384در نکو داشت حضرت قهرمان قرائت شد

                                                                        به امید قبول

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 12:11  توسط رضا افضلی  |